
اونجا بود....بدون تمام مقدمه هايي که ذهن خاموش من هميشه باهاشون درگير بود.......آره دستانش همديگر رو محکم گرفته بودند...چشاش خوب خيره کننده بود.....حسي منو با خودش برد...
تمام طول راه تو اون تاريکي هاي جاده و در پشت هياهوي اون مردمي که صداي تنهايي اشک هاي من تو خنده هاشون گم ميشد و تا نهايت شب ميرفت من ديدم....ديدم با تمام وجودم بالاي تپه من واساده بود و پرچم فتح تمام ناگشوده هاي راهروهاي ذهن من تو دستش ميسوخت.....من تو اون همه جمعيت دنبال تنهايي خودم روان شده بودم....و تنها و تنها به اون فکر ميکردم....ناخوداگاه دستامو نگاه کردم و سرعت خاصي توي طپش ضربانم حس کردم....کنار کره خاکي و تو اوج زيبايي ايي که يه شب ميتونست داشته باشه من اميدوارانه نگاه ميکردم......خاموشي ها ي روشن شده رو.......اين بار براي نگاه خاصي به چشمانم نياز داشتم.....که بسوزونه....که بپوشونه...قدر گمشده من تو دستام وول ميخورد و تقدير رو با همه حواسم به خوبي رنگ شب حس ميکردم....آره اين من بودم....با کلي حرفاي دروغ و راست .....نميدونستم بايد گريه کنم....آروم باشم يا هيجان زده تا ته راهرو زندگي بدوام....فقط خوشحالي عجيبي تو رنگاي پوستم دوييده بود.....آبي ايي که سفيدي خودش رو با من قسمت کرده بود.....نا گهان خورشيد افتاد تو دستام ...من سوختم و قدم هام از حرکت افتاد....سرمو خوب بالا نگه داشتم.....ساعت 3 صبح 5 شنبه بود....
همون جا آره....خوبه ....رسيديم ديگه .....وه چه هوايي ....يه شب دل انگيز که تا صبح منتظرش مونده بودم...خيلي جالب بود.....آره از همون شبا که من بودم و نبودم.....نميدونم...اما سردي و گرمي با هم بود.....کريس من هم بود.....همش چند دقيقه...!تحمل من رفته بود اما طنين آرام بخش صدا بود که منو آروم آروم ، آروم ميکرد.....من يه آدم پست اما حالا تو مقام برخورد با سفيدترين رنگ خدا بودم....حس فوق العاده اي بود...ترس و التهاب..شادي و تنهايي و من که دلم تو دستام هزار تيکه شده بود نميدونستم که حرفها ياري ام ميکنند يا نه؟....ديدم....چشماو دوختم به غربت عشقم.....به تمام وجود زيبايي...و بعد تا تونستم خواستم که از درون نشکنم اما نشد.....حرفها...خاطره ها......و زندگي از جلوي چشمانم تو چشاش عبور ميکردند......تمام زندگي من جلوي من روبروي غروب خورشيد انتهاي زيبايي رو در آغوش گرفته بود....منتظر منتظر اما انتظار از حرفايي که حنجره خودشون رو گم کرده بودند....فقط ميشد که نگاه مستتر آبي .....مثه يه رويا تو سرزمين خواب ها بود و من روزمرگي ها رو ميديدم که يکي يکي زانو ميزدند...رنگ خوب عشق و بوي خوش زندگي که من از چشمان خورشيد تراوش ميشد رو ميديدم و حس ميکردم....زندگي توي مسير آخر خودش يه هو رو به بزرگراه عدم تغيير مسير داد.....اومد و تصادف کرد..چشمامو بستم و ديدم کريس دي برگ داره ميخونه just on time وه....ديگه ديوونه شدم بودم يه ديوونه که تمام زنجير هاي اين خون خواري بي انتها رو دريده بود...داشتم ميدوييدم نه واساده بودم.....خون خون خالص.

خيلي آروم و بي صدا سرم رو گذاشتم روي بالش طوري که احساس نفهمه و ديدم چشماش دوباره اونجاست....روي ديوار.....بالاي تخت...روي عکس جمعيت گم شده من....روي حس غريب خاک خورده ي پدر ..روي تنهايي خاموش مادر.....و روي لبخند بي معني خواهر....من همه جا با تمام حواس ششگانه ام حسش ميکردم....نه نشد بخوابم ..نگاهش نذاشت...و من به خوشبختي خوشبختي خودم مي انديشيدم....و آه خيس من که تا ته اتاق ميرفت ....خاطره نبودن....و حس رفتن به من گفت نه...تو يه دروغگوي بزرگي اما عاشق...و من افسوس رو بي رويه ميخوردم و اشک بي نهايت ميريختم و آغوش بي اختيار باز ميکردم وقتي تمام اين هوش هاي آخر من به من فهماندند که تو نميتوني .....و چه خوشبختي خوشبختي اون کم بود.....پا شدم و هزار دور خودم چرخيدم ....نشستم پا شدم .....پرده رو زدم کنار و نگاه به اون سياهي که اونو از من گرفته بود نگاه کردم....نگاه کردم و لحظه هارو ديدم و توشون زندگي خودم رو با يادش قسمت کردن گرفتم....من ندونسته آره...و اين کريس بزرگ و دوست کوچک من چه ميکرد با اين دل نا آروم...نميدونم چون اون گفته بود يا نه تمام حرفاش منو تا اوج آسمون ميبرد......من وسط اين ميدون آينده نشته بودم....در مرکز کره ي زندگي.....و تمام راه ها رو به اميد ديدن نگاهش تا آخري که نبود با چشمانم سير ميکردم...يه نگاه منو چه حالي کرده بود....شبم رو از من گرفته بود....و من با غربت تمام از پشت پنجره خيس منتظر بودم تا حرفم رو بزنم ...اونقده غريب بودم که مثه کودکي از دست رفته ام نگاه ميکردم:
شب خوبي بود که تکرارش رو من ديگه نميديدم....و من در کنار سرنوشتم قدم ميزدم با احساسم کلنجار ميرفتم.....با عصبانيت حرفم ميشد . با مرگ زندگي ميکردم....تا اين که نوبت به نگاه ميرسيد و دو تا چشم و من نميدونستم چي بايد بکنم....حرفايي که باورش کرده بود اونارو چه جوري تغيير بود تا رها شم....اما من سخت عاشق ....
The Girl with April in Her Eye
هديه گنده زمستون.....نه خوبي آخر خدا....اما نه خون خوردن من ....و نه نه نه...من همه چيز رو تو دستام حس ميکردم....نگاه کن سرت رو بگير بالا..معني عشق.معني هفت تا گل قرمز..هفت تا گل سرخ...حس ميکرمش اون جا ..اومدم ته هال نشته بود با يه شنل سفيد و داشت پيانو ميزد..من غرق شنيدن شدم و ناگهان ديدم که من دارم پرواز ميکنم...خدايااااااااااااااااااا..فرياد زدم....اشک اومد ...خدا اومد..اون پيانو ميزد....من من هم اومدم....بغلش کردم و تو رويام بوسيدمش .....يه حسي تمام تنم رو مور مور کرد....آره اينجا من بودم .....بهشت کوچيک من سلام.آه خداي من.

There once was a king, who called for the spring
For his world was still covered with snow
But the spring had not been, for he was wicked and mean
In his winter fields nothing would grow
And when a traveler called, seeking help at the door
Only food and a bed for a night
He ordered his slave to turn her away
The girl with April in her eyes
Oh, oh, oh, on and on she goes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she rides
Someone help the girl with april in her eyes
She rode through the night till she came to the light
با خودم اين آهنگ رو زمزمه ميکردم....اما من بهشت کوچيک خودم رو پيدا کرده بودم....حالا خوشحال خوشحال نگاه ميکردم.......و ميدونستم من پشت غروب رو به تنهايي خواهم ديد تا خوشبختي همسفرم رو به خطر نندازم...من تنهاي تنها ميتونم همه کاري بکنم...اينو ثابت ميکنم....

:Q::y:
Posted by: setareh at February 9, 2004 09:07 AM:Q::y:
Posted by: setareh at February 9, 2004 09:07 AMسلامممممم....واي عجب عكس هايي بود.......خيلي ناز بود...خيليييي:a:
Posted by: setareh at February 9, 2004 09:07 AM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:يه سبد گل سرخ تقديم به بهترين دوست خودم. نيما
Posted by: حامد هادیان at February 9, 2004 07:59 AMسلام نيما جان
به تماشاي خواستنهاي بي شائبه دل را آزيني دوباره دادي و بر قامت نيازهاي هستي بخش تجسمي بي كران آفريدي / برتر از هر تلاطمي به هق هق بي بهانه اي دلسپردي كه تو را با خود تا اوج رسيدن بالا مي برد / به تفكر خاكي ات وقعي ننهادي و چه بي پروا با سكوتي بي انتها بيداد شب را به زانو درآوردي/
با هزاران آرزو براي شما وبا اميد به اينكه هرگز شما رو نا اميد نبينم
نیما کاش الان خونه ت بودی... درد دلم خوابو از چشام گرفته... دیگه نمیتونم داداش....................................
Posted by: at February 8, 2004 02:50 AMهمیشه بمون پیشم تا سر تا پام بوی گل سرخ بگیره....
Posted by: ستاره at February 8, 2004 02:46 AMهفت تا گل سرخ... و گل هشتم تا بوی گل سرخ رو به اون هفت تا بده... و تو...
Posted by: at February 8, 2004 02:44 AM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: ستاره at February 8, 2004 02:37 AMاحساسات در سايت شما غوغا ميكند .
احساسات در سايت شما غوغا ميكند .
Posted by: none key at February 7, 2004 02:43 PM:*:
Posted by: at February 7, 2004 11:43 AMمهم آدميه كه قراره متولد بشه ...
Posted by: گلوريا at February 7, 2004 09:03 AMسلام نيما من تعريف شما رو از حامد خيلي شنيدم ميخواستم با هم بيشتر آشنا بشيم.:_:
Posted by: iman at February 7, 2004 04:00 AMنيما اومدي تهران يه ندا بده .
Posted by: babak at February 6, 2004 08:30 PMو اما از همه قشنگتر چشماي آبي اون دختر خانوم توي عكسه . مگه نه :c::i::h::I::$:
Posted by: babak at February 6, 2004 08:29 PMاز آيكنهات قشنگتر نوشته ي اين پستته خيلي با حال بود بعد امتحانا آدم اين رو بخونه چه حالي مي كنه.:g:
Posted by: babak at February 6, 2004 08:20 PMواي چقدر ماهه اين آيكن هات . دارم زندگي مي كنم باشون .:i::i::i::i::i::B::B::B::A::A::z::z::x::x::t::t::s::r::r::r::r:
:r::r::r::_::_::_::_::_::*::*::%::@::@:
:a:
Posted by: at February 6, 2004 06:09 PM:L::@::_::j:
Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 6, 2004 05:21 PMخيلي خوشگله ... خوش به حال كامنتا !!!! :R:
Posted by: گلوريا at February 6, 2004 10:13 AMاونقده باحاله هي دوست دارم خودم به خودم كامنت بدم:g::a::a::a::-:
Posted by: نيما at February 6, 2004 02:27 AM:a::a::a: خب اينم از واين استفاده كننده اين بچه كوچولوهاي وبلاگت
Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 6, 2004 02:25 AMخوب بچه ها من يه روز تموم وقت گذاشتم:h::a:تا الان اين آيك.نا رو ميبينيد ...برا اودنشون فقط موس رو ببرين روش و كليك كنيد رو هر كدوم:c:اون موقع تگش كه اومد پاكش نكنيد..حالشو ببرين..به ما ميگن نيما ديگه:c::d:
Posted by: نيما at February 6, 2004 02:19 AMسلام نيما جان........... خيلي خوشحالم كه اومدم پيشت .. آخه هر وقت ميومدم نميشد واست كامنت بزارم.. اما الان كه راهت ميتونم بنويسم بايد بهت بگم كه خيلي ماهي.......... برو بچ حق دارن اينقدر دوستت داشته باشن.. من يه تنگ كوچيك تو اين دنياي آبي دارم بيا و مصفاش كن.. منو خوشحال ميكني.. من بي صبرانه منتظرت هستم .. نيماي عزيز.......... راستي متنت خيلي رومانتيك و جالب بود خوشحالم كه مي دوني كه فقط خودت ميتوني وضعتو بهتر كني. خوشحالم كه يه باور درست تو ذهنت هست و تو رو به جلو ميبره.........................به اميد حضور گرمت
Posted by: دنياي آبي at February 5, 2004 02:02 PMنیما نوشتت قشنگه مثل همیشه...ولی عزیز کجای اون شب قشنگ بود؟اون انتظار اون چشمای خیس اون خاطره های رنگارنگ...اون بیتابی نیمه شب و اون بی خوابی...نمی تونه قشنگ باشه...اگه من بودم می گفتم یه کابوس شبونه !!!موفق باشی بازم بنویس ...صبا حتما می خوندشون...سبز باشی...صبا..
Posted by: نسیم صبا at February 5, 2004 09:37 AMسلام نیما جان...صبا رو فراموش کردی؟؟؟من هنوز نخوندم ولی اول بگم نوشته هاتو دوست دارم چه بیایی چه نیایی...برم بخونم...صبا...
Posted by: نسیم صبا at February 5, 2004 09:31 AMسلام... من هم تو از فكرم خوارج نميشي!.. نيما بد نيست يه سري به لس انجلس بزني.. بيا بابا بي خيال..
Posted by: حامد هادیان at February 5, 2004 08:55 AMسلام نيما جون بابا ما كه در گير امتحانا بوديم و تو نت نبوديم بعدشم .....حالا هم اينجا گيجم كلي تغيرات دادي دمت گرممممممممممممم اي ول!
Posted by: Sana at February 4, 2004 11:03 PMسلام................نيما خيلي خيلي يه جورايي شدم...........انگار يه هميشه بهار داره برام متولد ميشه...........لي از نوع واقعيش...(ناراحت نشي).حالا صورتت رو بيا نزديك مي خوام ببوسمت..........@@@@@..........آخي....مزه لپ نيما رو ميداد...........دوستت دارم نيماي من...من هيچوقت از فكرت خوارج نميشم........اگه هم نيومدم حرفي نداشتم..........مي گيري كه.............بوس بوس.مهران
Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 4, 2004 03:41 PMسلام.خيلي قشنگ بود.مرسي........
Posted by: آرش at February 4, 2004 12:27 AMسلام.نيماي خوب من.مرا با نگاهت به رويا ببر.....خيلي خوب بود.يعني محشر بود.يه احساس زيبا هموني كه خودت توصيف كرده بودي.يه احساس خيس.احساس طراوت.و يه لبخند واسه ارامشي كه نوشتت بهم داد.نوشته هات پر از صفا و صميميت هستن.مثله خودت.دلم واست تنگ شده:)
Posted by: ساره at February 3, 2004 08:08 PMبا اين عكس ها؛شايد هم بدون اين عكس ها؛البته فرقي هم نمي كنه؛ولي خيلي قشنگ بود....با خوندنش ادم كاملا مي ره تو حس....تك به تك لحظات زندگي شايد هم واقعيت ها رو با كمي بازي با كلمه هاي جورواجور خيلي قشنگ به هم ربط دادي...با اينكه خوندم...بعضي از خط هاش روهم دو؛سه بار؛ولي هميشه شرمنده ي اينم كه فراتر از چيزي كه خودت گفتي چيزي نمي تونم بگم....موفق باشي.
Posted by: nooshin at February 3, 2004 06:36 PMسلام.. نيما جون اندازه يه عالم دلم برات تنگ شده بوده و حالا هم هست.. قربونت برم.. من ديگه هميشه هستم!
Posted by: حامد هادیان at February 3, 2004 01:12 PMبراي اون كه هميشه دوست داشت دوستي رو تا عمقش بره بخشيدن چند تا هديه كه با چشم ديده نمي شد عالي بود ... يه آشتي ... و يه حس خوب ... حالا كه همه چيز رو به اتمام بود و مي دونست اون فهميده كه هيچ انتظاري جز باقي گذاشتن يه خاطره خوب نداشته خيالش راحت بود ... كه حالا ديگه اگه اشكيم بود فقط اشك شادي بود ... غروب هميشه هست ... همه جا ... زمزمه كرد : اين منم كه برا هميشه نيستم ... با تولدش امسال اونم برا هميشه مي رفت ... چطور نمي ديدند كه اون دختر ساده داشت هر چي داشت مي بخشيد؟ ... درست مثل خداحافظي با تك تك تكه هاي وجودش كه به سختي تو تمام اين سالها جمع كرده بود و هر چيزي كه ياد گرفته بود ... چاره اي نبود ... بهمن امسال آبستن اون آدم جديد بود و اون بايد متولد مي شد تا دينشو به دنيا بپردازه ... اما بري يا بموني ... تو رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ... با تمام راستها و دروغها ... تو شب پشت فرمون نشسته بود و با خواننده خوش صدا مي خوند ... كلمه به كلم
Driving through the night,
Tears are running down my face,
I start to realise, all the things that I once said,
I promised you the world
It's nothing more than you deserve
It's killing me inside, to know I put you through this hell,
Take away my heart,
It doesn't wanna work no more
I never meant to make you cry,
I'm on the road and it feels so cold outside,
It's driving me insane, to know how much you hurt tonight,
Take away my heart, it doesn't wanna work no more,
I never meant to make you cry
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on ...
براي اون كه هميشه دوست داشت دوستي رو تا عمقش بره بخشيدن چند تا هديه كه با چشم ديده نمي شد عالي بود ... يه آشتي ... و يه حس خوب ... حالا كه همه چيز رو به اتمام بود و مي دونست اون فهميده كه هيچ انتظاري جز باقي گذاشتن يه خاطره خوب نداشته خيالش راحت بود ... كه حالا ديگه اگه اشكيم بود فقط اشك شادي بود ... غروب هميشه هست ... همه جا ... زمزمه كرد : اين منم كه برا هميشه نيستم ... با تولدش امسال اونم برا هميشه مي رفت ... چطور نمي ديدند كه اون دختر ساده داشت هر چي داشت مي بخشيد؟ ... درست مثل خداحافظي با تك تك تكه هاي وجودش كه به سختي تو تمام اين سالها جمع كرده بود و هر چيزي كه ياد گرفته بود ... چاره اي نبود ... بهمن امسال آبستن اون آدم جديد بود و اون بايد متولد مي شد تا دينشو به دنيا بپردازه ... اما بري يا بموني ... تو رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ... با تمام راستها و دروغها ... تو شب پشت فرمون نشسته بود و با خواننده خوش صدا مي خوند ... كلمه به كلم
Driving through the night,
Tears are running down my face,
I start to realise, all the things that I once said,
I promised you the world
It's nothing more than you deserve
It's killing me inside, to know I put you through this hell,
Take away my heart,
It doesn't wanna work no more
I never meant to make you cry,
I'm on the road and it feels so cold outside,
It's driving me insane, to know how much you hurt tonight,
Take away my heart, it doesn't wanna work no more,
I never meant to make you cry
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on ...
براي اون كه هميشه دوست داشت دوستي رو تا عمقش بره بخشيدن چند تا هديه كه با چشم ديده نمي شد عالي بود ... يه آشتي ... و يه حس خوب ... حالا كه همه چيز رو به اتمام بود و مي دونست اون فهميده كه هيچ انتظاري جز باقي گذاشتن يه خاطره خوب نداشته خيالش راحت بود ... كه حالا ديگه اگه اشكيم بود فقط اشك شادي بود ... غروب هميشه هست ... همه جا ... زمزمه كرد : اين منم كه برا هميشه نيستم ... با تولدش امسال اونم برا هميشه مي رفت ... چطور نمي ديدند كه اون دختر ساده داشت هر چي داشت مي بخشيد؟ ... درست مثل خداحافظي با تك تك تكه هاي وجودش كه به سختي تو تمام اين سالها جمع كرده بود و هر چيزي كه ياد گرفته بود ... چاره اي نبود ... بهمن امسال آبستن اون آدم جديد بود و اون بايد متولد مي شد تا دينشو به دنيا بپردازه ... اما بري يا بموني ... تو رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ... با تمام راستها و دروغها ... تو شب پشت فرمون نشسته بود و با خواننده خوش صدا مي خوند ... كلمه به كلم
Driving through the night,
Tears are running down my face,
I start to realise, all the things that I once said,
I promised you the world
It's nothing more than you deserve
It's killing me inside, to know I put you through this hell,
Take away my heart,
It doesn't wanna work no more
I never meant to make you cry,
I'm on the road and it feels so cold outside,
It's driving me insane, to know how much you hurt tonight,
Take away my heart, it doesn't wanna work no more,
I never meant to make you cry
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on ...
براي اون كه هميشه دوست داشت دوستي رو تا عمقش بره بخشيدن چند تا هديه كه با چشم ديده نمي شد عالي بود ... يه آشتي ... و يه حس خوب ... حالا كه همه چيز رو به اتمام بود و مي دونست اون فهميده كه هيچ انتظاري جز باقي گذاشتن يه خاطره خوب نداشته خيالش راحت بود ... كه حالا ديگه اگه اشكيم بود فقط اشك شادي بود ... غروب هميشه هست ... همه جا ... زمزمه كرد : اين منم كه برا هميشه نيستم ... با تولدش امسال اونم برا هميشه مي رفت ... چطور نمي ديدند كه اون دختر ساده داشت هر چي داشت مي بخشيد؟ ... درست مثل خداحافظي با تك تك تكه هاي وجودش كه به سختي تو تمام اين سالها جمع كرده بود و هر چيزي كه ياد گرفته بود ... چاره اي نبود ... بهمن امسال آبستن اون آدم جديد بود و اون بايد متولد مي شد تا دينشو به دنيا بپردازه ... اما بري يا بموني ... تو رو هيچ وقت فراموش نمي كنم ... با تمام راستها و دروغها ... تو شب پشت فرمون نشسته بود و با خواننده خوش صدا مي خوند ... كلمه به كلم
Driving through the night,
Tears are running down my face,
I start to realise, all the things that I once said,
I promised you the world
It's nothing more than you deserve
It's killing me inside, to know I put you through this hell,
Take away my heart,
It doesn't wanna work no more
I never meant to make you cry,
I'm on the road and it feels so cold outside,
It's driving me insane, to know how much you hurt tonight,
Take away my heart, it doesn't wanna work no more,
I never meant to make you cry
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on,
Gotta keep on moving on ...
سلام نيما جان.
قبلا ها يه بار اومدي بهم سرزدي و رفتي .
دوباره بيا. خيلي خوشحال ميشم.
وب خيلي قشنگي داري. عكسهاي خيلي قشنگتر . بخصوص عكس اون بچه خيلي قشنگ بود. ميتوني برام بفرستيش ؟
دلم واسه نوشته هات تنگ شده بود!
Posted by: hoda at February 3, 2004 01:26 AMسلام ...خوبي ... خوش گذشته ها ... خوب شد من از يه چيزايي خبر داشتم ...واي به حال اون ملتي كه ميان ميخونن بعضي چيزا رو يا نميگيرن يا يه جور ديگه ....بازم متن ادبي جالب بود
Posted by: alireza at February 2, 2004 11:54 PM