February 19, 2004

زندگی رويايي

بازم سلام.... و من اينجا با نوشته هاي تکراري خودم ....اما اين بار يه حرف مهم..مهم تر از هميشه..:

اين روزا من دلم يه خورده از روزمرگي ها گرفته اما خوب يه آرامش خاصي که نوعش هم مجهول زير تمام شريان هام در جريانه ....به خوبي يه روياي شبونه....دلم هميشه ميخواست از داستان حقيقت توي دلم براتون بگم....از خواب هاي شبانه ام...و از لذت هاي وصف نشدني تنها بودن...آره!....چشاتو ميبندي..آروم آروم....نفس هات ...اونا کم ميشن ..آروم بال و پرهات باز ميشه...چشات سنگين ميشه ...دلت تازه...يه هو که نه آروم آروم سوار ميشي و بيهوش...واي يه دنياي تازه ...دنياي خواب ها...دنياي روياها ي خوش رنگ و تر و تازه به اندازه گذشته هاي گم شده در کودکي....يه دفه رها ميشي ....مست مست مي افتي روي زمين تازه بارون خورده جنگل زندگي رويايي....و ميگي سلام به دنياي تازم...:



از ارتفاعات بلند هوس ، از ترس تمام نشدني فردا ، از لذت هاي پر از درد خانه کوچک روزها ، از دلتنگي نارنجي رنگ نبودنش ، از بودني که هميشه دست نبودن همراشه ، از عنوان هاي سرد و بي روح ، از فرصت هاي از دست رفته و خوش آب و رنگ ، از آه هاي تکان دهنده زندگي....و از.... اوج ميگيري ...پر پر بايد بزني ....تا فاصله روياهات و واقعيت رو طي کني...اوج ميگيري..فاصلت زياد ميشه تا اون بالا ها آروم آروم محو ميشند و تو هواي پاک و خوب حقيقت اطراف اين دنياي رويايي رو با تمام وجودت مي بلعي...آه...حالا بايد بري پايين... در فاصله کوتاه بودن ، مسير پرواز رو بايد ادامه داد تا خود رهايي...اين چيزيه که من تو دستام محکم گرفتم....ميري پايين به ...به تمام احساست پاک زندگي...ميشيني توي دشت وجود و حقيقت رو بغل ميکني و ميبوسي...به تمام خوشي ها..به تمام رنگ هاي آبي و ارغواني سلام ....از منه تنها ....به سرزمين قداستِ کلام . به زمين مبارک دل....سلام...هميشه تو روياهام با من همراه.......آه از لذت نشستن چي بگه که هر کسي خودش آره!...اونقده همون جا خوبه که دوست داري تا ته عمرت به لالايي چمن هاش گوش بدي..بذاري باد وجودت رو مرور کن و از نو تمام سلول هاي تنت تازه بشه....تو دنياي خوب حقيقت .....



يه جنگل انبوه....درختاي صداقت توش سر به فلک کشيدن وکسي رو ياراي نگاه کردن به خورشيد محبتش نيست.....بوي خوب زندگي تمام مشامت رو نوازش ميده و حس قشنگ دوست داشتنش تمام وجوت رو پر ميکنه...ديگه تنهايي از واژگان بي معنيه....نگراني اينجا ته ميکشه و تو تويي....تو اين جنگل محکم دستتو ميگيرم....اصلا اگه بشه بغلت ميکنم که يه لحظه هم ازت دور نباشم....با اين که ميدونم که کسي ديگه نيست که تو رو از من بگيره....اگه من سياهم باشم آبيه آبي ميشم.....نگاه ميکنم ...آسمان لبخند خوب باران دارد ...و من پر نيازترين لحظه عمرم را به تمناي درخت پيوند ميزنم و نگاهم را رها ميکنم تا اوج خدا...تمام غرايز من هر کدام هر جا براي خوشون زندگي تازه اي رو شروع ميکنند.تازه من به خودم
مي آم...فرياد ميکشم سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سلام تمام خوب بودن من اينجام با عشقم....دستامونو نگاه کن.....بايد رفت تا کنار نهر خوشبختي ..زير درخت سعادت تا عدد هفت و اونجا زير آسمون باروني زندگي خونه ماست.....خونه اي که هيچ زلزله اي خرابش نميکنه...همه من و توايم و اونايي که واقعا عاشقند.....تو اين جنگله همه کنار همند...چترشون صداقت و صفاست...خواب هاي رنگي من به من ميگند که اونجا بهترين نقطه کيهانه....و خدا اونجا ميتابه ..مهتابش رنگ الماسه..مثه صداقت خالص .....من کودکي هامو بغل ميکنم...تو رو هم!..توي اين دشت سعادت و تو جنگل حقيقت اوووه زندگي معني خودش رو پيدا ميکنه....احساسات ما در اوج تفاهم معجون تلاش مي نوشند..آه ! و ديگر کودک بودن جرم نيست!...من وتو ....واسه همه ، تو اين جا ، جا هست .....اون ور تر ستاره و عشقش زير درخت ديدار خونه شون رو از جنس مرمر هاي عشق مي سازند......و بعد اين همه تنهايي تو آغوش خوشبختي به چشاي هم نگاه ميکنند..من ميدون که ستاره از تنهايي هاي شباش که من خبر دارم با اون حرف ها خواهد زد و اش خوشحالي رو عشقش از روي گونه هاش خواهد بوسيد....من ميدونم که اون هنوزم عاشقه....من براشون دعا ميکنم..!..مهران و حامد هم که حتما خونشون کنار همه!و معني حقيقت رو در صفاي عشق مينوسند..گواراشون....! و من در مدرسه دوست داشتنشون شاگرد آخر خواهم بود....من براي اونا هم دعا ميکنم.....گلبرگ ....اونم اونجاست..ديگه دلتنگ نيست و تنها....با همه کسش..با هر کس که دوست داره....و پدرش خوب نگاش مي کنه و تلافي تمام اين نديدن ها رو در مي آره ...من ميدونم که اون بهترين باباي دنيا رو داره....اون موقع بهش ميگه که با ارزش ترين چيز براش لبخنديه که دخترش به زندگي هديه ميده..هميشه همه جا با هم ..با هم...و ساره هم با صداقت و تنها کس زندگيش زندگي خواهد کرد.....از درخت وجود بالاميرند و براي تمامي اهالي اين دنياي حقيقي سرخ ِ وفا رو هديه مي آرند....من برا اونم از ته دل کوچيکم آرزوي خوشبختي ميکنم..با هم..کنار هم...و من با تو....آه نگاه ما چه خواهد کرد..من از دلتنگي اين روزا در مي آم...اون موقع من ميگم" تو با تو چه کني " ....ميرم روي سِنه طراوت و خوش رنگ ترين ترانه ها ي صميميت رو هر روز زمزمه ميکنم تو تمام گوشهات....با چشام چشاتو سير ميکنم و تنهايي رو برات بي معني تذين واژه کتابچه زندگيت ميکنم.....ميگم که وقتي تو چشات نگاه ميکنم من کنار خدام...ميگم که منم بي تو چه کشيدم...و من و تو تو همون خونه که ميدوني و ميدنم آروم ترين زندگي تاريخ حيات رو خواهيم داشت...من هر روز صبحها مثه شبنم از خواب بيذارت ميکنم...مثه گلبرگ گل سرخ نوازشت ميکنم...من مثه حساسترين شاخه درخت زندگي دستاتو محکم ميگيرم و ميگم زندگي همه جا منتظر ماست..همه جا.....

در پس درختاي کوچه ما هميشه نواي خوب ابديت به گوش ميرسه....خدا هيچ موقع نميذاره که ما خسته بشيم....من ميدونم..من خواب ديدم ....شايد به دنياي حقيقي من بخنديد ام اين حقيقته...شايد الان واقعيت حاکم باشه..اما اين منم که اين فاصله رو هر شب طي ميکنم....بيا....دستاتو بده به من...امشب..هر شب با من بيا...با پاي خودت....بدون تو حقيقت همون واقعيته...ميفهمي؟..دلم اندازه غربت عصراي جمعه گرفته ...دل من برات خيلي تنگه.من من يه باران آبي ام.تو يه بارون آبي تر.من تو رو ميخوام.


Posted by nima at February 19, 2004 12:08 PM
Comments

يه خواهش داشتم..........اگه مي شه به جاي اشكاي يخي تووبلاگم آهنگ وقتي مياي صداي پات ازهمه جاده ها مياد روبزاريد.....ممنون مي شم......:a::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::R::R::R::R::R::R::@::@::@::@:

Posted by: setareh at February 28, 2004 08:17 AM

سلاممممم.....نمي خواهيدآپ كنيد؟؟؟؟؟؟؟/

Posted by: setareh at February 28, 2004 08:15 AM

يه نيمكت تنها يه شعله ي خاموش ... يه لحظه يك رويا من و تو در آغوش... يه يادگار از عشق رو تن درخت بيد... يه قصه ي كوتاه اي واي از اين تقدير... بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو... بگو تو هم بيقراري يه لحظه آروم نداري... مثه يه ابر بهاري بگو كه هر شب ميباري... بگو دلت برام تنگ شده همون دلي كه ميگن سنگ شده... بگو ديگه طاقت نداري اشك توي چشمام بياري...بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو...بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو... to tell me
:@:

Posted by: at February 27, 2004 11:44 AM

بازم اومد ... :A:

Posted by: گلوریا at February 27, 2004 09:15 AM

:%::%::%::J::_:

Posted by: at February 27, 2004 07:33 AM

سلامممممممممم.............ممنون ازلطفتون.........خيلي اون قالب نازبود......خيلييييييييي.......ممنون مي شم رديف كنيد......:Q::Q::Q::Q::Q::a::a::g::g::g::Q::Q::R::R::R:

Posted by: setareh at February 27, 2004 05:23 AM

منتظر نوشته ي بعدي:B::c:

Posted by: nooshin at February 26, 2004 11:05 PM

سلامممممم.....ممنون ازلطفت...من حتمامي خوام قالب ولي تا23 نمي تونم بيام..اگه اجازه بديد23مزاحمتون بشم...:h::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: setareh at February 25, 2004 08:28 AM

:Q::_:

Posted by: setareh at February 24, 2004 04:13 AM

سلاممممم....ديگه به ماسرنمي زني...قهري؟؟؟؟؟؟:q::q::q::q::q::q::q::b::b::b::b::b::b::b:امابدون من ميام پيشت.....

Posted by: setareh at February 24, 2004 04:12 AM

رويا همون واقعيته... واقعيت همون رويا... و زندگي با روياهاست كه زندگي ميشه... روياي منم مث روياي تواه... اما... نيما نميخواستم روياتو خراب كنم... ولي جاي منو تو رويات هميشه بذار... هميشه عاشق... اما...

Posted by: setare at February 23, 2004 11:22 PM

:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: stare at February 23, 2004 11:17 PM

امروز صبح کلاغ خوان بود که چشمانم باز شد روبروی پنجره نيمه باز
پنجره دوست دارد شبها باز باشد
سکوت رد می شود از لای پنجره سر می خورد توی اتاق با نسيم عشقبازی می ََکند
نيمه شب ها گاهی دست و پای نسيم می رود روی پر و بالم
لذتی دارد, لذت بردن از لذت
:j::j:

Posted by: ساره at February 23, 2004 10:59 PM

اين دفعه اومد:d::d:

Posted by: ساره at February 23, 2004 10:56 PM

نيما اين چه وضعيه.من تا حالا 3بار واسه اين پستت كامنت دادم ولي هيچ كدوم نيومده....:e::e:

Posted by: ساره at February 23, 2004 10:55 PM

روي شنهاي قشنگ و خيس دريا .................

Posted by: گلوریا at February 23, 2004 10:18 AM

يكي گفت:" شششششش :D: " ، همه نگاهشون كردند. بعدش ايستادند. سوار اسبش شدند و به سمت غروب رفتند ... :!: .... :A:

Posted by: گلوریا at February 23, 2004 10:17 AM

نیما سلام:Q::Q::Q:من بازم اومدم واین متن نازتو خوندم...هر دفعه انگار چیز تازه تری توش هست برای خوندن...که دفعه قبل نخوندمش...:g:راستی نیما اپدیت کردم میدونم که میایی...پس بدو...صبا:_::_::_:

Posted by: نسیم صبا at February 23, 2004 09:00 AM

سلام.خيلي خوب بود.من كه هيچ وقت نميتونم اينجوري بنويسم..........

Posted by: آرش at February 22, 2004 12:03 AM

سلام.خيلي خوب بود.من كه هيچ وقت نميتونم اينجوري بنويسم..........

Posted by: آرش at February 22, 2004 12:02 AM

بازم میام تا مطالب قشنگتری ازت بخونم...:Q::Q::Q::R:

Posted by: نسیم صبا at February 21, 2004 09:31 PM

وای نیما چقدر قشنگ مینویسی :A:باور کن دیگه داره بهت حسودیم میشه...:i:ولی من چند بار هر مطلبتو میخونم...خوشحالم که به این راحتی و زیبایی مینویسی...:):برات ارزوی موفقیتهای بزرگ دارم...:*:دوست دارم تو رو در اوج قله موفقیت ببینم...:@:موفق پیروز و همیشه سبز باشی...خواهر تو صبا...:_::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: نسیم صبا at February 21, 2004 09:29 PM

Who can guess what I feel for you? ... These kilometers are just killing me ... How much time ... How much passion ... I want you beside me ...

Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:19 PM

حالا چه موقع امتحان داشتنه ؟؟؟؟؟؟ :H: ....

Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:16 PM

مد كه بد نيست هميشه ... گاهي مي چسبه :m:

Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:14 PM

سلام.:R:

Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:09 PM

:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: حامد هادیان at February 21, 2004 08:15 AM

سلام... نيما يه چيز جالب : نميدونم چرا وقتي نوشته هاتو مي خونم احساس ميكنم كه خودت وايسادي روبروم و با اون صداي قشنگت داري تعريف ميكني!! واي نيما ديشب خوابتو ديدم.. قربونت برم!:g:

Posted by: حامد هادیان at February 21, 2004 08:11 AM

خوب فكر كردن ديگه بسه و :J::J::J:و اما زمان . زمان چيزيه كه تنها دلخوشي من براي رسيدن به خواسته هامه . رسيدن به او. رسيدن به ... :G::G::G::o::o:

Posted by: babak at February 21, 2004 12:54 AM

و فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .

Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AM

و فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .

Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AM

و فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .

Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AM

اول سلام و اينكه باز خوبه اين بار دوازدهم شدم يا شايدم سيزدهم .

Posted by: babak at February 21, 2004 12:46 AM

نيما جان.........روزمرگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟........همين تكرارهاست كه باعث ميشه آدم از بودن دلسرد بشه.........نميدونم چرا هرچي به خودم اميد ميدم براي بودن نميشه...............

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 21, 2004 12:14 AM

سلام....هميشه قبل از من اين حامد رسيده..نيما جون دارم بد جوري با خودك كلنجار ميرم.......اگه يه سري به وبلاگ ايم برادرم بزني مي بيني چه رنگش كردم......شايد يه همچين بلايي هم بلايي هم سر وبلاگ خودم درآوردم...:H:

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 21, 2004 12:09 AM

هميشه شاد و خوب باشي..محشر مينويسي...نميدونستم كه توام آره:c:

Posted by: از همکلاسي ها at February 20, 2004 11:19 PM

اميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي مثل حالا نيما جون... نه مثل من كه خوشبختي رو ميخوام از آدمايي بگيرم كه معني عشق و دوست داشتن رو نميدونن.. كاش ميشد كه يه كلاس بذارم براي آموزش عاشقي... كاش ميشد همه لحظه ها اندازه يه بوسه والنتاين خوب باشه.. هرچند كه من اون لحظه رو هم نخواستم.. نيما خيلي حالم خوبه ها! ولي از ديوانگي.. من ديوونه دارم ميشم!! هيچ چيزي راضيم نميكنه.. خيلي بلند پروازم ولي از من بلند پروازتر و تندرو تر خيلي بيشتر هست.!!:k:.. آدما خيلي موجودات عجيبين و دخترا از همه عجيب تر.. اول ميگه به خدا تا آخر عمرم بجز تو كسي رو دوست ندارم يا وقتي به تو فكر مي كنم همه مشكلاتم روفراموش مي كنم.. يا انقدر دوستت دارم كه ميخوام هميشه صداتو بشنوم.. يا من تلفن مي زنم تو حرف بزن تا من صداتو بشنوم.. اصلا خيلي باحالي.. اين واژه دوستت دارم رو هزار بار از پشت تلفن و جلوي روي خودم ميگه بعدش كه با يه نفر درباره من حرف ميزنه - جوري طرز فكرش عوض ميشه كه به طرف شماره منو ميده كه زنگ بزنه و بهم بگه كه ديگه همه چي تموم شد!! بدون هيچ دليلي.. فقط به دليل اينكه دوستم داره! و دوستش دارم.. حالا اگر يه حرف سرد و مثلا بي مهر بهش زده باشم ميگم به خاطر اين حرفت بود!! ولي وقتي كه ميبينم كسي داره از صداقت و پاكيم سو’ استفاده ميكنه ديگه چيكار كنم جز تحمل؟؟.. نيما كم دارم ميارم.. تو زندگي بايد چطور باشم كه دنيا به كام باشه؟ گرگ گرگ باشه يا بره بره!؟

Posted by: حامد هادیان at February 20, 2004 12:03 AM

سلام...جدا كه اون سكوت و ارامش تنهايي بي نظيره و بعد با يه جرقه ادم به خواب مي ره البته به شرطي كه كابوس نبين:Y::b:...من هميشه فكر مي كردم به نظر من عصر جمعه ها غريب و غمگين ميان ولي حالا.....فعلا..موفق باشي:*::z:

Posted by: nooshin at February 19, 2004 10:24 PM

واقعیت و حقیقت یکیه فقط زمان می خواد ... و می گذره ... به سرعت پلک زدن یه جفت چشم قهوه ای روشن ... به سرعت غلطیدن اشکهای شادی از یه جفت چشم سیاه ... من اینجام!

Posted by: گلوریا at February 19, 2004 05:01 PM

دیدن خوشبختی دوستان نیمی از خوشبختی آدمه ... چه دعای قشنگی ... منم دعای آقای باران آبی رو از اعماق قلبم واسه همه دارم و روزهای قشنگ آینده رو نزدیک می بینم ... برای همه ... شادی ... سلامتی ... کنار هم ... به امید اون روز.

Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:51 PM

She said .... I have to be ... 'cause he's the air I breathe ... all I've ever wanted is calmness beside you ....

Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:47 PM

حتی هم وقتی لباش چیزی از دلتنگی نمی گفتند، چشاش داد می زدند ... داد ... اون جنگل آروم با سایه های عمیقش داشت رشد می کرد ... نهالهایی که تو خواب دیشبش دیده بود حالا معنی پیدا کرده بود ... گوشماهی ها رو بوسید و دوباره خوابش برد ...

Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:40 PM

خدای من ! ... فوق العاده می نویسی ... زبون آدمو بند می آری ...

Posted by: گلوری at February 19, 2004 04:34 PM

سلام......خوبي ..ميدونم چي تو دلت ميگذره .....يه روز همه چي خوب ميشه ....

Posted by: alireza at February 19, 2004 04:31 PM

منم دوم اگه گفتي من كيم

Posted by: at February 19, 2004 12:26 PM
Post a comment









Remember personal info?






Email this entry to:


Your email address:


Message (optional):