« دوباره | Main | یه هوای بارونی »


  پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۳

روزهای داغ داغ

اون موقع که يه مدت بلاگ نوشتن رو کنار گذاشته بودم به خودم ميگفتم اگه بازم قرار بشه که بلاگ بنويسم يه طور ديگه باشه نوشته ها مثه خيلي ها وقايع نگاري روز مره باشه يا شايد اون طور که بابک ميگفت ...نميدونم اما اين عادت قديمي خيلي کنه تر از اون چيزيه که فکر ميکردم. هوا داغ داغ شده . خيلي از موقع هاي روز که بيرونم يا تو تاکسي نشستم عرق از سر و روم ميريزه.من از هواي داغ بدم مي آد . حال تهوع بهم دست ميده وقتي که تنم داغه داغه.تو بلاگ ساره ديدم که يه سري از گذشته هارو مرور وار نوشته بود و من عاشق اينطور نوشته هام .همه ما يه جورايي پريم از خاطره ها و من هم .

يادش به خير جمله ايه که همه با اون نقل گذشته کردن رو شروع ميکنند و منم بايد بگم يادش به خير .اون تابستوني که من کنکور داده بودم و فکر کنم آزادترين وقت زندگيم بود.مال خود خودم .تا اون موقع من زياد با اين شبکه جهاني که بهش ميگفتند اينترنت زياد ور نرفته بودم ما از بعد کنکور کم کم يه جاي درست حسابي تو زندگي من باز کرد.چقدر هي چت ميکرديم و هر کلمه اي که ميدونستم رو دات کامش رو ديده بودم.پاييز که من رفتم دانشگاه وابستگيم به نت بيشتر شد.دلم ميخواست تموم اين چت روم هارو سير ميکردم اون موقع.فکر نميکردم توي يکي از همين چت روم ها من دلم بمونه پاي حرفاي يه نفر و اون موقع ديگه زمستون شده بود.ارتباط الکترونيکي و مني که هميشه از تکنولوژي بدم اومده بود حالا براي يه دقيقه چت کردن باهاش ميدوييدم سر خيابون و کارت اينترنت ميخريدم.گلوريا حرفاي تازه اي ميزد و من مثه آدمي که هيچي از زندگي نميفهمه فقط گوش ميدادم .بازم ميگم يادش به خير...آشنايي من با وبلاگ به همون پاييز اون سال برميگشت و اولين بلاگي که من ميخوندم وبلاگ هم دانشکده ايم عليرضا بود.گل سرخ همدان که اون هم بيشتر وقايع نگاري ميکرد.منه عاشق نوشتن کيف کردم وقتي که تو زمستون يه وبلاگ رو شروع کردم .يه بلاگي که بيشتر مثه يه امتحان بود.به گلوريا پيشنهاد دادم که با هم وبلاگ بنويسيم و اون بعد از مدتي قبول کرد.يادمه روزي که داشتيم ثبت نامش ميکرديم به من خيلي خوش گذشت .يه همکار نويسنده .و اون موقعي که گفت اسمشو بذاريم ....آخرش پشت درياها رو بازهم با الهام از سهراب شروع کرديم به نوشتن .اولاش برا اون خيلي مسخره بود اما بعدا که من فهميدم اون يه نويسنده بزرگه و خودشم از انتشار نوشته هاش خوشش اومد بلاگ ما خوندني تر شد.چه روزايي بود...

ديگه حوصله ندارم باقيشو بعدا ميگم خوبه ؟

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

   دوشنبه ۲۲ تیر ۲:۱۴صبح
  New Page 1

 URL:  E-mail:

 

 
 مهران  دوشنبه ۲۲ تیر ۲:۱۲صبح
  New Page 1

سلام........ نفرت انگیز ترین روزای زندگی من همین تابستوناست
پاییز یه لطف دیگه داره ... هرچند که دیگه مهم نیست خیلی چیزا.........زندگی شده یه گذرون ساده از یه کوچه ی باریک که معلوم نیست تهش میخوره به کدوم ناکجا ..... کاش میدونستی من الان توی چه شرایطی هستم......البته حدث میزنم یادت رفته باشه ولی اگه یادت بیاد و یکمی خون ..... شاید هم یه رگ کوچیک و نازک..... آخرش منتهی میشه به هیچی.... آخرش همون دل شکستنای سابقه با یه بی میلی کوچیکتر...


بی معرفت نمیخوای لینک بدی بگو .... منتظر نمونیم.....
تا بعد

 URL:http://mehran272.persianblog.com  E-mail:mehran_kevin@yahoo.com

 

 
 هم آوا  جمعه ۱۹ تیر ۸:۳۸بعدازظهر
  New Page 1

منم از روزاي تابستون خوشم نمياد زمستون و سرما رو بيشتر دوست دارم...شاد باشين و شادي آفرين دوست (بزرگ)جديد

 URL:http://4148.persianblog.com  E-mail:

 

 
 هم آوا  جمعه ۱۹ تیر ۸:۳۶بعدازظهر
  New Page 1

سلام.بله ياد گذشته ها رو زنده كردن زيباست من هم ديروز خيلي از خاطراتم زنده شد .عزيزاني كه بودن و حالا نيستن حتما در موردشون مي نويسم.استي از گلوريا چه خبر؟

 URL:http://4148.persianblog.com  E-mail:

 

 
 ميناي آبي  جمعه ۱۹ تیر ۱۰:۴۱صبح
  New Page 1

سلام.مثل اينكه اشتباهي براي پاييني كامنت گداشتم.خوب دوباره ميگم:خيلي خوشحالم كه دوباره مينويسي.هميشه بنويس...هميشه....

 URL:http://bluemina3336.persianblog.com  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#05:53 ýýýýý#

  comments(5)


« دوباره | Main | یه هوای بارونی »