
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۳ |
|
یک روز در ایران خودرو |
|
صندلي اول رو دادند به من.هيچ جاي ديگه جا نبود.داشتم با کمک راننده صحبت مي کردم که صداي رعد و برق منو به خودم آورد.تموم راه برف پاک کن کار ميکرد.جلوي من يه شيشه گنده بود و جاده هاي که خيسيشو و اون کوهايي که بلنديشونو هر از گاهي يرق آسمون روشن ميکرد.عجب صحنه هايي بود .من که تا به حال نديده بودم.با اين که حسابي خسته بود اما يه لحظه هم چشامو روي هم نذاشتم و تموم راه رو نگاه کردم.بارون منو تا مقصد مشايعت کرد.
اولين بار بود که من خودم براي تحويل گرفتن ماشين ميرفتم ايران خودرو.بابا منو تا جلوي در اداره تحويل رسوند .کيلومتر 11 جاده قديم کرج.اولين چيزي که به چشم ميخورد بازم بي نظمي بود.ملت جلوي يه در بسته که روش نوشته بود ساعت تحويل همه روز 7 الي 12 واساده بودن .در حاليکه با بابا خداحافظي ميکردم ساعتمو نگاه کردم 7:45صبح .يادمه يه بار توي مجله ماشين يه مقاله خونده بودم راجع افرادي که توي خود زيندل فينگن(شهري که اصلي ترين کارخونه مرسدس بنز اونجاست) ماشينشونو تحويل ميگيرند چه تعريفايي از طرز برخورد و پذيرايي مسئولاي مرسدس بنز که نمي کنند.مردم انگار تو صف نونوايي واسادن هي همديگرو هل مي دادند.بالاخره در باز شد و رفتيم توي سالن اصلي تحويل .مدارکو دادم و منتظر شدم تا مرحله اولش طي بشه . سالن از نظر مبلمان و معماري در حد قابل قبولي بود اما برخورد کارمندا زياد جالب نبود و پذيرايي شون هم هزار جور عيب و ايراد داشت.سر هر ميزي چند تا کيکي و کلوچه گذاشته بودن و هي را به راه مي اومدند زيادترش ميکردند.منم از زورم هي کيک ميخوردم و چايي. من رفتم لوازم جانبي رو تحويل گرفتم و با يه آقا هم صحبت شديم که همش از ايران خودرو مي ناليد .ميگفت ماشينش رو سه روز پيش قرار بوده تحويل بدند هنوز پيدا نشده .يکي ديگه ميگفت ماشينشو زدند در وديوار.الحق که راننده هاي خود ايران خودرو مثه اين که توي پيست فرمول وان رانندگي ميکردند يه جوري ويراژ مي داند که من هم ترسيدم ماشين منم بزنند داغون کنند.خلاصه اين که در کل درصد خيلي کمي از وضع تحويل و خود ماشين ها راضي بودند.خلاصه بعد از کلي بالا و پايين وقتي اسم منو از تو بلندگو گفتند که برم سالن بغلي وماشين رو تحويل بگيرم کلي خدا رو شکر گفتم.
يه سوله گنده که توش ماشين هاي مشتري هارو مي آوردند ما هم بردند و گفتن اين مال شماست تندي نيگاش کنيد و تحويلش بگيريد.ما هم توي 5 دقيقه اون چيزايي که يادم اومدو چک کردم.چراغا .برف پاک کن عقب و جلو ، کولر و بخاريش و ......خلاصه عين اين که يه کيلو هويج بخواي بخري يارو اومد و يه کاغذي داد و تموم.ما هم اومد يم واز در خروجي رفتيم بيرون و بعد از واررسي ماشين و تحويل کاغذ ها دو تا پاداشتيم دو تا پا هم غرض کرديم و الفرار و خدا رو هم شکر کردم گه جز 50 در صدي بودم که ماشينشون نه گم شده بود نه تاخير در تحويل داشت و نه تو کارخونه ماشينشو زده بدوند درب و داغون کنند.حيف که دوربين نبرده بودم وگرنه عکس هاي جالبي ميشد.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| هم آوا |
پنجشنبه ۲۵ تیر ۱:۱۳صبح |
|
New Page 1
سلام.اول در مورد پست قبليتون خيلي خوش سليقه اين منم بارونو خيلي دوست دارم موقع بارون انگار همه چيز دوباره زنده ميشه .اما در مورد اين پستتون ماشينتون مبارك.ميدين ما باهاش يه بوق بزنيم |
| URL:http://4148.persianblog.com |
E-mail:h_a_m_a_V_a@yahoo.com |
| dokhtari az payeez |
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱:۱۶صبح |
|
New Page 1
سلام آقا نيما...خوشحالم كه دوباره مينويسي...من همون تنهاترين گلم...دوباره دارم مينويسم...خوشحال ميشم اگه سربزني...فعلا تا بعد... |
| URL:http://zendegiazno.persianblog.com |
E-mail: |
| sareh |
سه شنبه ۲۳ تیر ۳:۰۵بعدازظهر |
|
New Page 1
salam dada
mobarak bashe]
tatilat khosh begzare |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:03 ýýýýý# |
comments(9) |
« یه هوای بارونی |
Main
| اين روزا »
|