« زندگي در جريانه | Main | خورشيد...خوب شو »


  جمعه ۱۰ تیر ۱۳۸۴

only you

اون جا بود.واساده بود دم در.داشت نگام ميكرد.دستاشو زده بود زير چونش.با شيطنت تمام.من داشتم اشك مي ريختم.اشكام رو گونه هام مي غلتيد و پايين ميرفت.اون داشت زير لبش زمزمه مي كرد.گوشامو دادم به اون.آره طبق معمول كريس بود.اشكام بيشتر شد.خيلي وقت بود نديده بودمش.من كه زمان رو ديگه احساس نميكردم.اما مادر ميدونست 1 سال و 2 ماهه.خودش ديشب گفته بود.اومد جلو.با همون چشاي تيره.عكسش تنها تصوير ذهنم بود كه هر شب ميذاشتم بمونه تو ذهنم.نگاش كردم.عجيب بود.كفش پاش بود.يه كفش كه آرم يه پا روش بود.آره مال هنگ تن بود.عين همون كه تو زمستون پوشيده بود.دهنم رو باز كردم خواستم داد بزنم.خواستم داد بزنم...بگم تو اين مدت داشتم ديوونه ميشدم...واي نمي تونستم...اشكام بيشتر و بيشتر شده بود.هق هق...دستاشو گذاشت روي شونم و گفت:"كجا بودي پسر،اونقده نيومدي غروب رو با هم ببينيم كه فكر كردم منو از ياد بردي...داشتم ديوونه ميشدم اما آهنگ كلماتش مي نشت روي ذهنم..روي وجودم.من تنها من تنها...من ديوونت بودم...آخ...نمي تونستم حرف بزنم حتي يه كلمه...آروم ميشدم.داشتم آروم ميشدم...دستم رو گرفت و ديگه هيچي حس نكردم...چشامو كه باز كردم يه پل قديمي بود.

به قول خودش گرد نارنجي رنگ غروب اون نوك كوه ها رو پوشونده بود.داستان عجيب من و اون.من مال اون..اما اون نه.خواستم اينم بگم كه اشاره كرد به اون پل قديمي...يه روزي چه عكس قشنگي ازش واسم گرفته بود.و من هر وقت بهش نگاه كرده بودم خيس شده بود...گفت روزهاست كه اين پل رنگ قدم هام رو گرفته..اما هر چي گشتم جاي پات رو نديدم.كجا بودي...اما من بودم ..من بودم...فرياد من تو گلوم خفه شد...شايد من اشتباه كرده بودم..من عاشق اون.من عشق اون...آه خدا....نگاش كردم.آه خدايا..رفته بود...

چشامو باز كردم.هوا گرم گرم بود.من تو تختم بودم.آه خواب بود...خواب..رويا بود.چشامو بستم و به خودم فشار آوردم.اون رويا ديگه رفته بود.صداي اون خواننده قديمي تو گوشم.اين يه سال چه قدر گوشش كرده بودم و باهاش اشك ريخته بودم.اندازه تمام كودكي هام اين يه سال اشك ريخته بودم.آه اون رفته بود.تو خواب من.خواستم از قاب كلمات بيام بيرون.فرياد بزنم..بگم كه هر شب...يادم اومد كه اون ترم كه همش درس خونده بودم و كار و كار و قولي كه داده بوديم.آه خدايا..خوب نميدونم چي شد.كجا رفت...تو غبار ها..توي اون گرد طلاي گم شد.شايد توي عكس غروبي كه روي قلبم گذاشته بودم ناپديد شده بود.

يادم اومده بود كه منم بد كرده بودم.يادم اومد وقتي اون ديگه جوابمو نداد من مردم.وقتي از عالم مردگان خدا منو پس زد و گفت هنوز نه من براش بد و بيراه نوشتم..آه خدايا مي خواستم كه تحريك بشه..يه دفعه جوابمو بده...آخه دلم برا تك تك ارتعاشات اون حنجره ي طلاييش يه ذره شده بود...اما نه اون نميدونم چرا حتي اين حس هم براش وجود نداشت.بعدش فكر كردم.داشتم داغون ميشدم.بازم نوشتم كه دوسش دارم.يكي گفت اگه چيزي به يادگار بهش دادي بهش بگو من مي خوامش..اون حتما عصباني ميشه و حرف ميزنه..منم كردم.منم براش نوشتم كه ...چه قدر از خودم بدم ميومد وقتي اون كارارو...اما حتي به اين هم جواب نداد.من...

درس درس درس.....وقتي بعد از يه سال رفتم اون جايي كه پارسال براي آخرين بار با هم قدم زده بوديم بيشتر از چند لحظه دوام نياوردمو برگشتم...ياد اون افتادم كه اون با هواپيما رفت و منم چند قدم اينورترش از ترمينال چشاي اشك آلودم رو پاك كردم....ياد تمام زندگيم...

خوابش مثه آب بود.مثه خود خود پاييز......نميدونم كجاي اين دنيا ست.يادمه اون وقتي كه مقاله داده بود براي يه همايش تو مشهد.اون موقع ها هي من توي گوگل تايپ مي كردم اسم و فاميلش رو...تا اون مقالش رو توي سايت اون همايش ديدم.به انگليسي بود...پس اون داشت زندگيشو ميكرد...يعني ديگه تو خاطراتشم...اما نه...اون نمي تونست عوض بشه...نمي تونست..دارم جيبسي كينگز گوش ميدم همون آهنگ معروفش...نمي دونم بدون اون مي تونم طاقت بيارم..؟؟؟من به يه نيرو احتياج دارم...يعني الان كجاست...

وقتي از جلوي پارك ساعي رد مي شدم،رستوران ديدنيهارو نگاه كردم.واسادم درش رو باز كردم و واردش شدم.كسي منو نمي ديد.آروم پله هاشو بالا رفتم.به ميز خالي نگاه كردم.ياد مسخره بازي هايي كه در آورده بودم افتادم.لبخند روي لبهام رو گرفت...يادم اومد كه رستورانم به چشم وبلاگ ديده بوديم و براش به انگليسي كامنت گذاشته بوديم...نيشستم و ليوان خالي رو از تو ذهنم آوردم بيرون...رو برو خالي بود...اون ور يه دختره داشت پك عميقي به سيگارش مي زد...يادم اومد كه اون شب جلو پارك لاله شاكي شده بوديم از اين كارا...همون شب كه خيلي اسپرت بود.ميز خالي رو نگاه كردم.دونه هاي خوشرنگ كه تو دستاش چرخونده شد يادم اومد و اين كه گفت اين مال منه..اينم مال تو...و من باز هم آروم خنديدم..يادم اومد كه وقتي نگاش ميكردم پلك هام تند تند ميزد...چشام داغ ميشدند و زود خيس.آخه من يه عاشق دروغگو بودم.و چشام اينو طاقت نمي اوردن..به خودمون نگاه كرديم..من داشتم به اون روزا فكر ميكردم كه توي يه اتاق دور افتاده به هم وصل شديم و من اونقد اصرار كردم كه به موندن مصر شد...شايد اون روز اون دروغ اونو واسم نگه داشته بود...حالا ديگه درونم ميسوخت.واقعا و بي تا دوسش داشتم...

وقتي اون بيرون واسه اولين بار سردي دستاشو تو دستام احساس كرده بودم رفتم خونه و دستامو نگاه كردم.خيره به دستام بودم."دوست دارم تا آخر عمر صدام كني :......"...

داشتم ميسو ختم.كاش كه ميشد بنويسي و ببينه.كاش..كاش...وقتي داشتم براش از حسم مينوشتم نميدونستم اون ور خط اونه؟؟؟برا من هميشه اونه...هميشه.بارها سعي كردم اما نشد..من به او تعلق پيدا كردم....با تمام وجود...يادمه اون روز كه اون اتفاق افتاد...اون روز كه من اونقد گريه كردم...و چند روز بعد كه مردم....و زمستون بار دومي بود كه من مردم.چه حس خوبي بود اما هنوز جاگير نشده بودم كه برم گردوندند.اون شب كه فيلم

what dreams may come

رو ديده بودم با خودم گفته بودم كه من تو اون دنيا ميتونم ببينمش..با اين تفاوت كه من از جهنم فرار ميكنم و و ميرم تو بهشت پيشش...كاش ميتونستم ..يكبار..يكبار ديگه صداشو بشنفم...كسي چه ميدونه تو وجود من چه خبره....من بازم مي خوام بميرم.اما اين بار واقعي....فقط يه دعا شايد بتونه نجاتم بده....

گونه هام رو پاك كرد..گفت ديگه بايد برم..آخه مي دوني كلي كار دارم.آن كالم.گفتم نه نرو.من يه مردم.ببين همه ازم حساب ميبرند.اينور اون ور.تو دانشگاه تو خونه.همه فكر ميكنند بي احساس ترين آدم دنيام...گفتم ببين وقتي ميرم بيرون از خونه انگار همه ي دنيا برام اندازه هيچي ارزش نداره.ببين من چقدر تنهام...گفتم نگاه كن...گفت روزاي خوبي در پيش مگه نشنيدي شكسپير چي گفته..ما دوباره يه روز با يه دست ميريم و گم ميشيم تو اون گرد نارنجي رنگ....گفت...غروب..هر عصر.... دستاشو محكم گرفتم ..گفتم هر عصر نگاش ميكني...سرت بالاست..غروب رو مي بيني؟گفت آره...گفتم فكر ميكنم ديگه قدرت نوشتن ندارم...گفت نه اين بارم اشتباه مي كني....گفتم مي خوام بنويسم اما تو كه نمي خوني..حتي نگاشم نمي كني...گفت از كجا مي دوني.آخرين لحظه نگاش كردم...گفتم بابت حرفام يه بار ديگه منو ببخش.برا بار دوم...نگاهي به آسمون كرد و گفت هوا امروزم ابريه..بازم تو بردي....

وقتي رفت ديدم كه سقفي بالاي سرم نبود..آره...آسمون ابري بود....پس مي نويسم.حتي اگه نبيبني.تو عجيب ترين حس دنيا غرق ميشم...اگه حتي نبيني.يه حس عجيب به من ميگه ما تا ابد براي هم مي مونيم...يه حس عجيب..خداي من كمكم كن.اگه اين دفعه زنده بمونم...

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 نيما  سه شنبه ۱۴ تیر ۲:۴۵صبح
  New Page 1

آره.يادش به خير عليرضا.راستي من مطلب جديد نوشتم.ميبينينش؟پس اون رهگذار كه ميگفت خسته شدم بسكه چيزي ننوشتي كوش؟؟؟؟
نوشته جديد من:
دردهاي زندگي
http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000198.html

 URL:  E-mail:

 

 
 ali  شنبه ۱۱ تیر ۱۱:۲۸بعدازظهر
  New Page 1

سلام!
خوشحالم كه دوباره مي نويسي

 URL:http://www.filesunlimited.com/  E-mail:ali@filesunlimited.com

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:37 ýýýýý#

  comments(2)


« زندگي در جريانه | Main | خورشيد...خوب شو »