
سه شنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۴ |
|
دردهاي زندگي |
|
وقتي قسمت اول بوف كور صادق هدايت رو ميخونم ميفهمم كه چرا صادق هدايت خودش رو كشت.
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خوردو میتراشد.اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارندو اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشانسعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسطشراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوسکه تاثیر این گونه دارو هاموقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پیخواهد برد؟من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاقافتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شومآن تا زنده ام، ازروز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر استزندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.منسعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايعدر نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگیباین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود داردو فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودمرا برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهمخودم را بهتر بشناسم.افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| ن.د. |
چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۱:۳۶بعدازظهر |
|
New Page 1
خيلي آروم و بي صدا سرم رو گذاشتم روي بالش طوري که احساس نفهمه و ديدم چشماش دوباره اونجاست....
روي ديوار.....
بالاي تخت...
روي عکس جمعيت گم شده من....
روي حس غريب خاک خورده ي پدر ..
روي تنهايي خاموش مادر.....
و روي لبخند بي معني خواهر....
من همه جا با تمام حواس ششگانه ام حسش ميکردم....
نه نشد بخوابم ..
نگاهش نذاشت...
و من به خوشبختي خوشبختي خودم مي انديشيدم....
و آه خيس من که تا ته اتاق ميرفت ....
خاطره نبودن....
و حس رفتن به من گفت نه...
تو يه دروغگوي بزرگي اما عاشق...
و من افسوس رو بي رويه ميخوردم و اشک بي نهايت ميريختم
و آغوش بي اختيار باز ميکردم وقتي تمام اين هوش هاي آخر من به من فهماندند که تو نميتوني .....
و چه خوشبختي خوشبختي اون کم بود.....
پا شدم و هزار بار دور خودم چرخيدم ....
نشستم پا شدم .....
پرده رو زدم کنار و نگاه کردم به اون سياهي که اونو از من گرفته بود....
نگاه کردم و لحظه هارو ديدم و توشون زندگي خودم رو با يادش قسمت کردن، گرفتم....
من ندونسته آره...
و اين کريس بزرگ و دوست کوچک من چه ميکرد با اين دل نا آروم...
نميدونم چون اون گفته بود يا نه تمام حرفاش منو تا اوج آسمون ميبرد......
من وسط اين ميدون آينده نشسته بودم....
در مرکز کره ي زندگي.....
و تمام راه ها رو به اميد ديدن نگاهش تا آخري که نبود با چشمام سير ميکردم...
يه نگاه منو چه حالي کرده بود....
شبم رو از من گرفته بود....
و من با غربت تمام از پشت پنجره خيس منتظر بودم تا حرفم رو بزنم ...
اونقده غريب بودم که مثه کودکي از دست رفته ام نگاه ميکردم...
|
| URL: |
E-mail: |
| Night's Girl |
سه شنبه ۱۴ تیر ۱۱:۱۶بعدازظهر |
|
New Page 1
There once was a king, who called for the spring
For his world was still covered with snow
But the spring had not been, for he was wicked and mean
In his winter fields nothing would grow
And when a traveler called, seeking help at the door
Only food and a bed for a night
He ordered his slave to turn her away
The girl with April in her eyes
Oh, oh, oh, on and on she goes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she rides
Someone help the girl with april in her eyes
She rode through the night till she came to the light. |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:38 ýýýýý# |
comments(2) |
« خورشيد...خوب شو |
Main
| ديوانگي »
|