
پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۴ |
|
ديوانگي |
|
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد،اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد."پائولو كووئليو"
اولين بار بود كه از از پائولو كوئليو،كتاب ميخوندم.در طول خوندن كتابش،ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد،به يه سفر اثيري شايد رفتم.يه چيزي مثه شوك انسولين...يه چيز كه هوشياري آدم رو كاهش ميده.يه چيزي كه "پرسرن"،مشهورترين شاعر اسلونيايي،رو تا ابد خيره نگه داشته به خونه اي در گوشه شهر ليوبليانا ،پايتخت اسلوني.دوست داشتم بدونم بهاي متفاوت بودن،بهاي ديوانگي چيه؟.دنياي ما جاي عجيبيه.هميشه كتاب هايي رو ميخونيم ،فيلم هايي رو ميبينيم،حوادثي رو نظاره گر هستيم و جملاتي رو مي شنويم كه مدتها ،مدت ها ما رو تحت تاثير خودشون قرار ميده و زندگيمون رو به قول خودمون از روال عاديش خارج ميكنه.اما دنياي ديونگي يه عالم تازست.جايي كه مجبور نيستي مجبور باشي.چرا هميشه اين تحت تاثير قرار گرفتن ها دوام پيدا نميكنه؟چرا دو سه ساعت بعد ديدن يه فيلم مثل مالناو ...چرا چند روز بعد از خوندن كتابي مثل كيمياگر و .....ديگه اون حس رو نداريم.ديونگي عالمي داره.
بايد قلم رو بدست بگيرم.بايد صفحات كاغذ رو بو بكشم.چرا هميشه بايد چيزاي مهم رو يكرو توي يه كاغذ A4 نوشت؟من عاشق بوي كاغذاي كاهيم.كتابايي كه قديميه رو به خاطر همين دوست دارم.بايد بنويسم تا بدونم ديوونگي چه حسي داره.بايد كسي ندونه ولي ديوونه بشم.ميدونم كه لذتش وصف نشدنيه وقتي كه ،تنها، يه دوربين بذاري روي كولتو و راه بيافتي از عالم ديوونه ها تصوير بگيري.كسي اما نيمتونه بفهمه.لذتش توي شريك نبودن معني پيدا ميكنه.يا شايد يه روز منم بايد 3 بسته قرص خواب بخورم تا مثل ورونيكا بفهمم مرگ چه بويي ميده.و كسي ...
بعضي وقتا فكر ميكنيم داريم مبارزه ميكنيم.داريم ميجنگيم.اين وقتاست كه ميخوايم يه بهانه درست كنيم.بايدهايي كه براي خودمون درست كرديم.اون وقت كه به يه چيزي احتياج داريم كه مارو ببره بالا.اون جا كه ميشه از بالا نگاه كرد.و من يك روز رفتم و لبخند،لبخند تنها چيزي بود كه با خودم آوردم...
"سروتونين".دكترها ميگن كه كمبود اين ماده شيميايي باعث ميشه آدم كم كم فكر كنه كه هيچ خوشي اي نداره.كسي به فكرش نيست و تنها ملحفه سفيدشه كه شبها اونو به دور خودش ميپيچونه.من هم يه روز سروتونينم كم شد.رو به افول گذاشت.و تلاش كردم تا بنويسم.وبلاگ بنويسم.توي خانه دوست...بعد رفتم اون بالاها.زندگي خوبي بود.قشنگترين جايي كه از اون بالا معلوم بود تيمارستان ها بودند.جايي كه قانون بي قانوني به آدم قدرت ميده تا خودش خودش رو بفهمه.يه ذهن خلاق حتما بايد و نبايد...
"آدم ها هيچ چيز را باشنيدنش نمي آموزند.بايد خودشان آن را كشف كنند."پس تنها قانون ديوانگان اينه كه نمي تونن از اون دنياي خوب چيز به من بگندوبه تو بگند.خودمون بايد كشفش كنيم."ديوانگي ناتواني در برقرار كردن عقايد با ديگران است.درست مثل اينكه در كشور بيگانه اي باشي.مي تواني همه چيز را ببيني و تمام حوادث اطرافت را بفهمي اما نمي تواني توضيح بدهي كه چه ميخواهي بداني و نمي توان به تو كمك كرد،چون زبان آنجا را نميداني._همه ي ما اين احساس را تجربه كرده ايم._و همه ي ما به شكلي ديوانه ايم."
وقتي مي خواستم خودم رو بكشم از خودم متنفر بودم.نمي دانستم درونم خودم هاي ديگري زنده هستند كه مي توانم دوستشان داشته باشم.نميدانستم كه ميتوانم يك ديوانه ي خوشبخت باشم.نميدانستم دنياي بالا تر از ما يعني دنياي ديوانگان قانون هايي به اين خوبي دارد كه قانون ندارد.چي باعث مي شود انسان از خودش متنفر باشد؟شايد ترس.ترس از اين كه يك وقت آنطور نشوي كه ديگران از تو انتظار ندارند.ترس.
يه روز به خودم گفتم هر تصميمي بگيرم چون در مورد من قانوني صادق نيست پس ميتونم پاش واستام.مثلا مردن.يا تلفن نزدن به كسي كه دوستش دارم.بعدتر فهميدم كه تمام نيروي خودم رو صرف به تثبيت رساندن تصويري كه از خودم براي ديگران ساخته بودم، كردم.نه اين كه خودم باشم و زود دريافتم كه اين خلاف آنچه ديوانگي مي پنداشتمش بود.پس فهميدم ميشه تو زندگي هر جايي دست از هر كاري برداشت و يه كار تازه رو شروع كرد.يادم اومد تو چقدر سخت گيري كرده بودي و همه چيز رو به خاطر يه تلفن از هم پاشونده بودي و بعد خودت رو صرف اين كرده بودي كه به من نشون بدي كه وفاداري و عاشق.پس تو هم شايد در دنياي ديوانگان نبودي.شايد تو هم از جنس باقي مردم بودي و توي اين اشتباه مونده بودي.تو ميتونستي افراد زيادي رو با قدرت و ارادت تحت تاثير قرار بدهي."اما اين قدرت به كجا رسيده بود؟به خلاء.به تنهايي مطلق.چرا به خودت اجازه ندادي تا وجود هاي ديگه ات حرف بزنند.مثلا اوني كه ميگفت شايد موندن بهتر باشه.اشتباه كردي.اشتباه.بايد اون گلوريا هاي ديگرت رو كشف مي كردي.بايد در نفرت رو به روي قلبت باز ميكردي.ميشد با كوبيدن انگش روي پيانو نفرت رو رها كرد بره.باز نكردي تا برند.
حتما ميدونيد كراوات چيه؟به چه دردي ميخوره؟تزيينيه؟نشان بردگيه؟لباس رو رسمي ميكنه؟غرب زدگيه.به نظر منم كراوات يه فايده ي خيلي خوب داره.فايدش اونه كه وقتي ميري خونه از گردنت بازش كني و بگي آخيش راحت شدم.عقل براي من حكم كراوات رو داره.دارم ميگردم.صفحات بيشتري رو مي خونم.بخون.تو هم حتما بخون.كتاب فوق العاده اييه.برو و بخرش.حتما.همين فردا.اون موقع كه رسيدي به سطر هاي آخر كتاب من مطمئنم اتفاقاتي مي افته.براي خود تو كه عادت داري به روتين ها.بخونش و اون موقع حس منو درك خواهي كرد.
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد.خطر متفاوت بودن را بپذيريد،اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| دیرآشنای همیشگی |
دوشنبه ۲۰ تیر ۹:۳۷بعدازظهر |
|
New Page 1
نيماي عزيز هنوز مبهوت ديوانگيت هستم...يعني واقعا يك همدل پيدا شد...؟مي فهممت.من هم ديوانه ام...ديوانه و تنها...شايد روزي در ان دور دست ها همديگر را بيابيم...به پاس احساس مشتركمان يك قرن سكوت...زنده باش آنطور كه شايسته ديوانگان است... |
| URL: |
E-mail:marjan_paniranism1@yahoo.com |
| مهران |
شنبه ۱۸ تیر ۶:۲۹بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام نيماي من ..... خوبي ؟..
ببخش منو كه نتونستم بيام پيشت.... البته من هيچ كجا نتونستم برم آخه نت نيستم
اين آتيشت رو بيار كمي نزديك تر داداش ما اين سيگارمون رو روشن كنيم...
نميا جان الا ن توي كافي نت هستم يه پوستر روبرومه كه پايينش نوشته ايران .....
يه تصويره از يه كوچه ي باريك با ديواراي كاهگلي ...ميدوني؟؟؟ بوي تو رو ميده
دارم برميگردم ايران ..ديگه خسته شدم ...هوا بد جوري گرم ....شايد تا يه مدت ننويسم ..... (انگاري الان دارم مينويسم) .... جشنواره ي داستان كشوري در راهه اگه مقام بيارم برميگردم .... به ياد اون روزاي سبز خونه ي دوست .... به ياد اون موزيك ملايم كليپ خانه ي دوستت كه هنوزم توي كامپيوترم دارمش .....به ياد تو
مهران |
| URL: |
E-mail:mehran_kevin@yahoo.com |
| divoone |
جمعه ۱۷ تیر ۸:۱۸بعدازظهر |
|
New Page 1
داره بارون مياد.. ديوونه ها هميشه تنهان.. بايد سر بذارن رو شونه هاي بارون.. تنها و بي انتها... تنها و عاشق.. تنها و ديوونه.. ديووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه........ |
| URL: |
E-mail: |
| نيما |
پنجشنبه ۱۶ تیر ۲:۳۶صبح |
|
New Page 1
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد
برگرفته از وبلاگ آرش حجازي.مترجم همين كتاب
http://ahejazi.persianblog.com/ |
| URL:http://blog.khaneyedoost.com |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:09 ýýýýý# |
comments(6) |
« دردهاي زندگي |
Main
| روز هاي داغ »
|