« ديوانگي | Main | كيمياگر »


  چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴

روز هاي داغ

روزاي گرم تابستون امسال با هر سال يه فرق مهم دارند.خورشيد با اون حرارتش تا نزديكاي شب گرما رو همه جا پخش ميكنه.زندگي داغ.روزا براي من مثل بقيه دارند سپري ميشن.فرقي با هم ندارند.يكنواخت و خسته كننده.پارسال اين موقع ها دستم تو جيب خودم بود.اما امسال بازم روزگار به زور دست منو كرده تو جيب بابام.چند تا كتاب قديمي و تعدادي موسيقي كه هر روز ميخونم و گوششون ميكنم دور و برم رو پر كردند و حس دلتنگي بعد از سال ها ديگه يه درد مزمن اما لذت بخش براي من شده.يه حس زير خاكي.تنها چيزي كه از گذشته براي من به ارث رسيده.از اين حرفا گذشته تو بر‌ّ‌ تابستون دلم عجيب هوس باران كرده.سرم درد ميكنه براي بوي خيسي برگها.هر چي نگاه ميكنم..حتي وقتي دستم رو ميذارم رو پيشونيم و به اون دور دست ها خيره ميشم كسي رو نميبينم.جايي براي قايم شدن نيست پس چه زود رفتند.

قوي ترين(و بدترين) نيرويي كه توي وجود آدم هاست،به نظر من،كله شقيه.اين كه هر چقدر توضيح بدي و بگي نفهمند.يعني كلافه شدن.بايد گذاشت و رفت..اما اگه اون كسي كه اين حس رفته زير پوستش كسي باشه كه براش مي ميري..؟(اينجا بود كه برق ما رفت)..!اون موقع مي خواي چي كني؟؟؟اگه حتي مجبور باش به خاطر دوست داشتن؛احترام بذاري و خودت بشي وسيله اجرا؟؟من گرفتارش بودم.و اونقد دست و پا زدم كه نگو.داد زدم.فرياد كشيدم اما بعضي كله شق ها هستند كه اولين حرف تو الفباشون يه جملست:"من عقل كل هستم."...مثه اون...

داشتم مينوشتم كه خاموش..خاموش..خاموش...تو آسمون ديگه هيچ ستاره اي نيست كه همه جا رو تاريكي فرا گرفت(يعني برق رفت).رفتم روي بالكن.تا نگاه ميكردي اون نقطه هاي نوراني و اون نورهايي كه از ميليون ها سال قدمت گذشته بودند،آسمون رو پر كرده بودند.پس چي؟من چه مرگم بود؟خوبتر كه فكر كردم و بعد بيشتر نگاه؛ديدم كه اون ستاره،اون ستاره اي كه مثه من ديوونه بود،اون،اون نبود.پس كجا بود؟من خواستم تا روشنش كنم اما دستام سوختن...

كجا رفته بود...رد نگاهش همه جاي اين گنبد نيلگون رو پر كرده بود اما اون منبع الهي...؟باروني كه خواسته بودم از چشمام شروع شده بود و اون تموم خاطره هاي خشكيده قديمي رو بازم به راه انداخته بود.دل و چشم يه قنات قديميند.به هم راه دارند.از زير احساس...دلم تنگه من ستاره ي خودم رو روشن ميخوام...روشن.

انگشتام به دنبال حروف به سرعت از اين ور كيبورد تا اون ورش رو سير ميكردند.سردرگم بودند..يكيشون ميخواست كلمه نفرت رو تايپ كنه اما ديگري داشت دنبال عين و شين وقاف ميگذاشت.همه مسير ها به ذهن ختم ميشد.ذهن من.آشفته و خسته از گرماي طاقت فرساي زندگي.اما همه منتظر تصميم بودند.طرف چپ مغزم به راستي گفت(و منم با گوشام متحيرانه گوش مي دادم):"خسته اي نه؟دلت هم كه گرفته پس بيا نفرت رو انتخاب كنيم.كلمه وزين و قشنگ تريه".راستيه اما گفت:"آره خستم اما...اما بذار تا انگشت ها هم كه خسته اند كمتر كار كنند"."يعني چي؟".چپيه گفت.راست جواب داد:"ببين عشق سه حرف داره.تو دو رديف كيبوردم جا ميشه!.حالا فهميدي من چه قدر به فكر انگشت ها هستم"."كاش هميشه همينطوري خوب كار كني".

دلم تنگ شده.

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 دانيال  چهارشنبه ۲۲ تیر ۹:۱۰بعدازظهر
  New Page 1

خوب مينويسين خسته نباشي

 URL:http://www.badamhaye-talkh.blogspot.com  E-mail:juredigar@yahoo.com

 

 
 setare  چهارشنبه ۲۲ تیر ۷:۳۴بعدازظهر
  New Page 1

هميشه همينطوره
گاهی يه ترانه ی ساده٬
مثل همين:
«آفتابی شو به خاطرم...»
اونقدر گرمت می کنه٬
که تنهايی شبهای خاطره و
لجبازی لحظه های بيماری رو
فراموش می کنی...
فقط کافيه چشماتو ببندی و
عزيز ترين موجود زندگيت رو تصور کنی...
بعد همه ی وجودت رو بذاری تو حنجره ات
و فرياد بزنی:
«قرارمون کنار گل
که سربزير عطر توست
تو چين چين دامنی که
هزار تا بغضو ميشه شست
خورشيد و وردار و بيار
آفتابی شو به خاطرم
قرارمون يادت نره
دير نکنی ٬منتظرم...»

 URL:  E-mail:

 

 
 setare  چهارشنبه ۲۲ تیر ۲:۱۰بعدازظهر
  New Page 1

وااااااای ای دخترو چقدر خوشگله....

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#01:05 ýýýýý#

  comments(3)


« ديوانگي | Main | كيمياگر »