
پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۴ |
|
كيمياگر |
|

كيمياگر...
يه روز توي يه مغازه كوچك براي كسي كه يك عمر رو توي رويا سپري كرده بود داستان عجيبي آغاز شد.داستاني كه يه كتاب آتش آن را شعله ور ساخت و او را در مسير تحقق بخشيدن به افسانه شخصيش قرار داد.نام جوانك نيما بود.هماني كه اين نوشته ها را مينويسد.همه چيز از كتابي كوچك و جيبي شروع شد.كتابي كه نويسنده آن همچون پيامبري در عصر ما نداي درون را به مي نماياند...نام كتاب كيمياگر بود و آن پيامبر كسي جز پائولو كوئليو نبود...
نشسته بودم.اون روبرو صندلي ايي بود كه 4 سال تمام كسي كه ديگر بين ما نبود روش مينشست.اون پشت محوطه اي بود كه اين پيرمرد به كار تعمير سمپاش هاي قديمي ،عمري رو طي كرده بود.مي ترسيدم برم و محل كارش رو ببينم.اما حالا هر صبح 3 تا 4 ساعت رو اون جا ميگذروندم.نگاه ميكردم.كفشاي قديميش رو،لباس كاري كه به روغن آغشته بود و آينه اي كه گويي بعد از رفتنش صد سال غبار روش نشسته بود.هوا چقدر گرم بود.از دو روز پيش همون جا كيمياگر رو شروع كرده بود...چه حرفاي آشنايي.دنياي نشانه ها.زباني كه خدا با آن ها حرف ميزند.مكتوب...
شب اول كتاب رو گذاشتم بمونه رو همون ميز كه شيشه هاي تكه تكه شده روش رو پوشونده بودند و براي اين كه اين شلختگي معلوم نشه پدر يكي از اون پوستر هاي بزرگ معين رو برعكسي روش گذاشته بود...شب كه صبح شد و بعد ظهر و كتاب تموم شد اشكام دوباره سرازير شدند.شايد اون پيرمرد نتوسته بود كه افسانه شخصيش رو تحقق ببخشه.و ميدونيد شايد 90 در صد مردم.براي اين چند ميليارد نفر و خودم گريه كردم.يه دفعه نگاهم افتاد به ابزار كارش...اون جا عينكش بيرون از قاب مونده بود.تا حالا نديده بودمش.پس اون ديشب كتاب رو خونده بود.احساسش كردم.از جهان مردگان آمد و از كنار من گذشت.نه جاي هيچ درنگ نبود.
براي زنده بودن يه كار هست.افسانه شخصي.زيستن افسانه شخصي.خوب كه فكر كردم همونطور كه اون پيامبر گفته بود مدت هاي مديدي رو طي كرده بودم.سال ها بود با زبان نشانه ها بدرود گفته بودم و قلبم مالامال از روزمرگي ها شده بود.من بايد افسانه شخصيم را تحقق بخشم و جهان و روح جهان به زبان هاي بيشمار و پنهاني مي تواند با ما سخن بگويد.مهمترين اون ها هم عشقه.توي كتاب خوندم و در حقيقت دريافتم كه اگر به عشق راستين رسيدي،هيچگاه او مانع تحقق زيستن افسانه شخصيت نمي شود.موهاي تنم راست شد.وقتي كه ميروي او ميداند كه باز ميگردي و اون غروب ها براي اين زيبا ميشه كه يه روز با هم تماشاش كنند و گرنه...افسانه شخصي..؟؟؟به راستي افسانه شخصي من چه بود.آه.از دورنم آتش افكار مي سوزاندم.اما من با اشك به خودم قدرت تحمل دادم و ادامه دادم.كجاست؟؟اوني كه براش به دنيا اومدم؟؟؟سال ها گذشته بود و من اجازه داده بودم زندگي جور ديگري مرا در بر خود بگيرد.اما دير شده بود ولي نه خيلي...
بايد به قلبم رجوع ميكردم يگانه تكه اي از خداوندگي او.قلبي كه پر از تيرگي شده بود و خود را با من وفق داده بود.به قول آن پيامبر قلب ها در كودكي به انسان كمك بسياري ميكنند.اما به مرور زمان آدم ها اسير چيزي غير از انديشيدن به افسانه شخصيشان و زيستن آن ميشوند و آنگاه است كه قلب براي انسان ميسوزد و ديگر چيزي نمي گويد جز همان خواسته هاي سطحي و اين براي اين است كه ما كمتر رنج ببريم.فقط براي اين كه ما كمتر رنج ببريم.خدا چه آفريده.زندگي پر از رمز و رازست.آكنده از اسرار و اين قلب است كه رمز گشاست...
حالا كه قلب من در مورد افسانه شخصي سكوت كرده بود من به مراقبه احتياج داشتم.ميدانم كه پيامبر راست گفته بود.زبان روح جهان زبان نشانه هاست.نشانه ها.بايد آن ها را دوباره برميگرداندم.نشانه ها.تمام چيزهايي كه پيرامون ما اتفاق مي افتد همه نشانه اند.اگر بخواهيم و بدانيم ما را به تحقق بخشيدن به افسانه شخصيمان هدايت ميكنند.وقتي پايمان به چيزي گير ميكند،وقتي تصادفي(به قول خودمان) چيزي اتفاق مي افتد اگر به كيمياگري علاقه داشته باشي اين ها نشانه است....خداوند با زبان نشانه ها با ما سخن ميگويد.بايد به كمك آنها و قلبم دوباره راه تحقق بخشيدن به افسانه شخصيم را پيدا كنم....كاش كه كس ديگري هم اين كتاب را ميخواند و من اين را داد زدم....
داستان شروع شده.از اين به بعد كه ميدانم چگونه بنويسم و ندانم؟؟؟.اين واژه ها و حروف با روح من بيگانه اند.چگونه؟و بعد از خواندن يك كتاب فرسخ ها راه هست.من براي خودم مينويسم.براي خودم.چگونه؟......
وقتي تصميم ميگيري كه به افسانه شخصيت تحقق بخشي تمام كيهان همدست ميشوند و يگانه تا افسانه شخصي ترا تحقق بخشند.همه چيز در واقع يك چيز است.يك چيز.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| مینای آبی |
دوشنبه ۲۷ تیر ۲:۴۲صبح |
|
New Page 1
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم........آره کوییلو آدمو دیوونه می کنه .من که وقتی برای اولین بار چند سال قبل کیمیاگرو خوندم واقعا متحول شدم.راستی بریداشم خیلی محشره! |
| URL:http://blueaster.tk |
E-mail: |
| نيما |
شنبه ۲۵ تیر ۲:۵۴صبح |
|
New Page 1
اگه آدم بميره و كلي حرف نزده داشته باشه ميره بهشت.مستقيما...خوش |
| URL:http://blog.khaneyedoost.com |
E-mail: |
| نيما |
شنبه ۲۵ تیر ۲:۲۰صبح |
|
New Page 1
امشب از اون شباييه كه ميخوام داد بزنم.اما نميشه.چه چيزايي...كمك.من كمك احتياج دارم |
| URL:http://blog.khaneyedoost.com |
E-mail: |
| darya |
جمعه ۲۴ تیر ۶:۲۰بعدازظهر |
|
New Page 1
خيلي اتفاقي در حاليكه دنبال كسي ديگر مي گشتم با نوشته هاي شما روبرو شدم و يك دليل باعث مي شد نوشته هاتون رو دنبال كنم. ديروز وقتي از سفر برگشتم اين كتاب (كيمياگر) را در خونه ديدم. امروز اونو خوندم و از خوندنش لذت بردم. خيلي وقته كه ديگه به صداي قلبم گوش نمي دادم شايد چون باورش نداشتم.دنبال افسانه شخصيم نبودم. باور نداشتم كه ميشه از عشق دور بود ولي به اميد اينكه بازگردد زندگي كرد. بازم نوشته هاتون رو مي خونم و آرزوي بهترينها رو براي شما دارم |
| URL: |
E-mail: |
| setare |
جمعه ۲۴ تیر ۰:۲۵صبح |
|
New Page 1
شاید هیشکی ندونه هیشکی... ولی من ایمان دارم تو اگه بخوای میتونی.:)... من میخوام اون روزارو ببینم.. تردید نکن فقط محکم بگو باید همونی بشه که من میخوام..باید. |
| URL: |
E-mail: |
| setare |
جمعه ۲۴ تیر ۰:۲۰صبح |
|
New Page 1
به آینده بیندیش.. آنچنان که به دروازه ای.. دروازه ای که به سرزمینی دیگر.. به سرزمین معهود میگشاید. |
| URL: |
E-mail: |
| setare |
جمعه ۲۴ تیر ۰:۱۳صبح |
|
New Page 1
فقر کافیه ایمان داشته باشی.. ایمان نیروییه فراتر از منطق.. فراتر از احساس.. همپای عشق. |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#09:14 ýýýýý# |
comments(7) |
« روز هاي داغ |
Main
| پسري كه مَرد شد »
|