
سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۴ |
|
بدون عنوان |
|

خواب بودم.اينو احساس ميكردم.مثل هر روز دست كشيدم روي صورتم تا حرارتش رو كاهش بدم...توي خواب حس كردم...خوب هوا ديگه داغ نبود.به خودم زحمت ندادم كه چشامو باز كنم.خواب بود و رويا ملازمش.بوي خنكي مي اومد.از اون عجيبتر انگار باران مي باريد.انگار...
چند دقيقه بعد روي بالكن ديدم كه بيدارم.و داشت باران ميباريد.اوه.چند وقت بود كه باد و بارون همديگرو نديده بودند.من نگاه كردم و خوشحال از اينكه اين دو همدم هميشگي باز هم دست تو دست هم دارند...امروز اينجا باران باريد.كم اما واقعي!.
اگه هوا ابري باشه و نشه غروب رو واضح ديد اصلا ناراحت نميشم كه شايدم خوشحال.آخه ارزش يه قطره بارون از صد تا غروب بيشتره.
عصرهاي دلتنگ تابستان همه جا رو پر كرده.براي رها شدن ازش به كوچه و خيابون رو بايد آورد و يا به صفحه كليد كوچيكي كه زيادم مال من نيست.ميشه نشست و نوشت و ميشه كتابي رو باز كرد و نگاهش كرد و يا درختي گير آورد و ساده بودن رو ازش ياد گرفت.ولي چقدر خوب ميشد اگه تا اون پهنه وسيعِ آبي رفت و رفت و رفت.و وقتي رسيد تن رو از رنج پوشش رها كرد و به تصوير آسمون دادش.دلم حسابي تنگ شده براش.عصرهاي تابستون كاش ميشد غروب دريا رو تماشا كرد.دريا...

|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| علی |
پنجشنبه ۶ مرداد ۹:۵۶صبح |
|
New Page 1
سلام نیما جان. یه سر به میلت بزن نامه داری. راستی برنامه ای رو هم که خواسته بودی خیلی وقته گذاشتم (اگه همونی که میگی باشه!). لینک مستقیمش: http://www.filesunlimited.com/software/archive.aspx?id=92 . موفق باشی. |
| URL:http://www.filesunlimited.com/ |
E-mail:ali@filesunlimited.com |
| setare |
چهارشنبه ۵ مرداد ۰:۱۸بعدازظهر |
|
New Page 1
كاش امروز به جاي يه شاخه رز بهم يه قطره بارون ميداد.دلم بارون ميخواد.فقط. |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:12 ýýýýý# |
comments(2) |
« پسري كه مَرد شد |
Main
| روي بوم من بشين »
|