|
16 مرداد:
زندگي با شباي آرومش جاي كه من توش زندگي ميكنم.تابلوي نيمه تمومي كه من از وقتي كه كتاب كيمياگر رو خوندم انداختمش دور و ميخوام اون جوري كه دوستش دارم بكشمش.دوست دارم گاهي هم از رنگاي مشكي استفاده كنم.به قول رضا صادقي مشكي رنگ عشقه!.دل من كه امشب حسابي تو خودشه و با دنياي بيرون هيچجوري ارتباط برقرار نميكنه،چيزاي نو ميخواد...تعهدي به كسي نداره و فقط براش خودش مهمه.
گوش كردن رو دوست دارم من .حتي بعضي وقت ها بيشتر از نوشتن.اما ديگه شايد دوران گوش كردن سر اومده.خوب من فقط دوست دارم اونجوري كه دلم ميگه زندگي كنم.دوست دارم از كارايي كه انجام ميدم لذت ببرم و سختي رو فقط در راه لذت بردن، متحمل بشم.چقدر دلم ميسوزه براي اونايي كه اسير جامعه و باور ها و هنجاهاش شدند.ما ايراني اينجوري كه ميگند هم اصلا ملت با فهم و شعوري نيستيم.بيخودي خودمون رو بزرگ ميكنيم.هيچ چي نيستيما اما قادريم باشيم!.اما وظيفه هيچ كس اصلاح جامعه نيست.من فقط به دنبال خودمم.و اينم برام كافيه.براي رسيدن به چيزهايي كه دوست دارم و براي انجام دادن كارهايي كه عاشقشونم حتي اگه منوط به ناراحت كردن عزيزانم باشه،دريغ نخواهم كرد.قلب من فقط به خودم متعهده.و البته اونايي كه واقا دوستت دارند از روي عمد به هيچوجه جلوي تو نمي ايستند.بلكه كنارتند.نميدونم....امشبم بوي خوبي از تو حياط ما مياد...
ميخوام وقتي كه درسم تموم شد كار كنم.من عاشق رشته خودمم.ميخوام اونقد كار كنم تا بتونم از ايران خارج شم.دوست دارم برم و تا وقتي كه نخواستم برنگردم،و اون جوري كه قلبم ميگه زندگي كنم.با هر كس كه دوست داشتم آشنا بشم و هر كاري..هر كاري كه دلم خواست انجام بدم.خدا چه ميدونه شايد يه روزي عاشقم شدم!.اما فعلا كه خودم به قلبم گفتم عاشق تنهايي باش.و من دوستش دارم.تنهايي رو ميگم.و اگه هم كسي قلب منو تسخير كنه عاشقش ميشم....شايد دارم چرت و پرت مينويسم اما نه براي خودم.چون من ميخوام دقيقا اينجوري زندگي كنم.من نه به كسي تعهدي دارم و نه هيچ كس به من.چقدر خوبه كه اين وبلاگ خيلي كم خواننده داره.و اين خوبه.شايدم يه روزي دل بگه ديگه وبلاگم ننويس و مثلا شايد اون روز الان باشه.
زندگي براي من زيباست.تمام نيروهاي دنيا با من سر آشتي دارند.و قلب من آزاده و توي سينم با نشاط تمام مي زنه
20 مرداد:
امشب چقدر آرزوهام ازم دورند...ديدن يه آدم...هئاي خنك شبهاي پاييزي...آرامش بودن زير يه آسمان پر از ستاره هاي دنباله دار...آتش روشن كنار موج هاي پهنه وسيع آبي و نگاه كردن از توي يه پنجره كوچيك به شهرها و آدم هايي كه توش،با همه ي كوچكيش جا ميشند...دلم حسابي براي آرزوهام ميسوزه..خوش به حالشون يعني الان كجاند؟
عصر جمعه ي گذشته چقدر دلگير بود.يكي از بدترين ها بود.چه قده بده وقتي اون هواي خفه و اون آدم هاي كثيف با اين تعطيليه بيخود و داغ برام فرقي نكنه.دقيقا تو اين موقع خوردم به يه بي پولي خفن.يعني مجبورم واسم ساعت بشه 2 نصفه شب تا بتونم كانكت شم.چون پول خريدن كارتم ندارم.بعضي وقتا مجبور ميشم با اتوبوس برم بيام...اما باز مبهترين لحظات زندگي من بازم لحظه هاي تنهاييمه..فكر نكنم تا عمر دارم با چيزي عوضش كنم.دعواهاي خونوادگي توي خونه ي ما هم كه اين چند شبه مثه سابق آتيشش داغ شده بود و كارد و چنگال و ميز(!) و صندلي بود كه پرتاب ميشد_اينا شوخي نيستا_.كلا زندگي اصلا حال نميده.چقدر دلم گرفت وقتي ديدم تلفن قطعه حالا بايد براي پست اين چي كنم؟؟؟
اين يه ماهه قده همه ي عمرم فيلم ديدم.از فيلم هاي در پيت_پالپ فيكشن_ گرفته تا شاهكارها!_lotr 3_ از جوليا رابرتز تاثير گذار_لبخند موناليزا_ تا آنجلينا جولي قهرمان!_آقا و خانم اسميت_.از green mile عجيب غريب تا نسخه جديد جنگهاي ستاره اي،جنگ به خاطر دموكراسي.اما هيشكدوم اونقدري روم تاثير نذاشتند.شايد چون تا ميخواستم راجع به يكيشون فكر كنم اون يكي رو ميديدم....
و بازم دلتنگي...اول و آخر تا جايي كه يادم مياد من هميشه دلتنگ بودم.
|