
یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴ |
|
باران |
|
چه صدايي مي اومد.به ساعتم نگاه كردم.از نيمه تابستان سه روز گذشته بود.يه تابستان با حرارت فوق العاده.البته فقط در معيار درجه گرما و گرنه براي من يكي مثل بقيه...نه باورم نميشد.تو بر تابستون بارون سيل آسا ميباريد.و جالبتر شد وقتي يه هفته گذشت و هر روز عصر دو،سه ساعت بارون ميباريد.مثه الان كه بوي خنكيش و صداي زيباييش منو نوازش ميده و من هرچي پنجره توي خونه داشتيم رو باز گذاشتم تا...
كنار آتش نشسته بودم و ترق ترق چوب ها و بازي ارغواني شعله ها رو براي بقا با قطرات باران،نگاه ميكردم.عجب جمعه اي بود.اولين بار بود كه حس دلتنگي توش نداشتم.عصر جمعه بود اما همه ي اون دلتنگيها رفته بودند.و همهش به خاطر آتش و باران بود و البته پدر كه مثه قديما كه با هم زياد كوه ميرفتيم داشت منو نگاه ميكرد.دوست داشتم تو آغوشش باشم اما ...آخرش رفتم.وقتي بند اومد رفتم زير درختا.بهانه ي بود واسه پيدا كردن عينك.عينك بابا.عمدا خودم رو به درختا ميزدم تا باروني كه روشون بود رو به من بدند.وقتي پيدا شد و خوشحاليش رو ديدم يكي از بهترين لحظات عمرم بود.
يه دفتر.كه توش همه چيز رو نوشت.روزنوشت.همه چيز.من به اون احتياج دارم.كه فقط خودم بخونمش.ميخوام توي چيزي كه بوي كاغذ بده بنويسم.ميخوام وقتي بارون اومد مثه قديما ببرم بذارمش تو تراس و خيس شدنش رو تماشا كنم.من ميخوام از اين به بعد بيشتر زندگيم رو توي اون جور ورق ها بنويسم.شايد يه روز كسي خوندش.
باران چه حالي ميداد.بند نميامد.جون ميداد واسه سيگار كشيدن.جاي من توي خونه نبود و من حاضر شدم و به صداي كفشام روي بركه هاي كوچك آبي كه توي خيابان درست شده بود گوش ميكردم.به تصوير ناقص خودم توي آب.صداي رعد مي اومد و تصوير برق.باران ديوانه كننده بود.و منم كه يه ديوانه ي بالقوه!.همه خنديدند و زندگي باز هم در جريان بود.

دو تاش رو پر كن.از آب باران.زلال و سبز.به سلامتي تمام نامردا كه هميشه خوبي رو زنده نگه داشتند...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| |
چهارشنبه ۲۶ مرداد ۶:۲۴بعدازظهر |
|
New Page 1
shoma adat darin javabe pm hatoono nadin?
|
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:11 ýýýýý# |
comments(3) |
« دو نوشته اي كه منتشر نشده بود |
Main
| لبخند »
|