
جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸۴ |
|
مرگ |
|
به جز عشق كه والاترين زبان خداوند بود،زبان ديگري هم احتياج بود براي لذت از زندگي تا آدميان بفهمندش و خدا مرگ را آفريد...
پيرمرد چيزي جز لبخند طبيعت را نديده بود،كتابي_شايد_هرگز نخوانده بود،شايد به سبك فيلسوف ها به زندگي نگريسته بود،كفش مد روز نداشت،فرزندان به راهي هم شايد_از ديد جامعه ي داغون_نداشت،شايد بلد نبود لفظ قلم حرف بزند،عشوه و اغواگري هم يادش نداده بودند،اصلا جايي نرفته بود كه ياد بگيرد،شايد نميدانست سياست هم چيست،سواد نداشت راستي!...اما دستان پينه بسته اي داشت.دست هايي كه يك عمر لبخند را روي لبهاي خدا گذاشته بود...از هر كه،كه ميشناختش ميپرسيدي چيزي جز كلمه ي خوب نبود كه بگويند او مردي آنچنان بود.خوب...مردي كه يك عمر را در دامن طبيعت گذرانده بود.در زندگيش اما خطر كرده بود.نخواسته بود به شهر بيايد و اسير هزاران غلطي كه درست ميپنداريمش بشود.خوب بود....واقعا خوب....
بعد از مدت ها راه هاي خشكيده چشام باز شده بود...چاه هاي درون كه سياهي تراوش ميكنند دوباره پر آب شده بود و قنات اشكاي من به راه بود...پدر دم در مغازه بود و يك خبر.نادعلي مرده.نه!..چرا.ديروز...اشك توي چشاش حلقه زده بود...شايد پدر برگشته بود به وقتي من سه سالم بود...19 سال پيش.زمان جنگ...اون موقع كه شهر ما رو بمباران كرده بودند و اون و مادر دو تا بچه هاشون رو به تعبير خودشون_وقتايي كه تعريف ميكرد ميگفت گربه_مثه گربه دهنشون ميگرفتند و از اين پناهگاه به اون يكي..سالهاي آژيرهاي قرمز...اون موقع بود كه توي يكي از دهات هاي كنار شهر كه عراقي ها به اونجا دسترسي نداشتند دوستي پيدا كرده بود به نام نادعلي....مردي كه ماه هاي بمباران مرگبار شهر ما رو به دامن طبيعت برده بود و به جاي بازي با تركه و خمپاره من اين ماه ها با درخت و آب روان همراه بودم...60 سال....و اون دستاي پينه بستش...بعدها ماها دوست مونديم..عيدا ميرفتيم پيششون...و اون باداماي درشتي كه هيچ جاي دنيا نميشه پيدا كرد رو هزار،هزار در سيني ميذاشت و ميگفت بخورين...چه شكلاتايي..چه پسته هايي....نه باورم نميشه قسمتي از خاطرات من پر كشيده شده بود....اشك چشام پر كرده بود...مثل الان...و ناگهان پرده ليز فرو ريخت....پدر سال ها بود گريه نكرده بود...نادعلي مرده بود...
صد ها تن روي پلي در كاظمين جان باختند...ده ها تن بر اثر كاترينا در نيو اورلئان به فرشته مرگ بلي گفتند...قهرمان پرش با موتور ايران به دليل بي مبالاتي مسئولان مرد...كشته شدن 14 نفر در ساختماني در پاريس كه مهاجران آفريقايي در آن ساكن بودند و 10 تن از آن ها كودكاني بودند كه پدر و مادرشان را صدا ميكردند...هر ساعت در ايران 3 نفر به دليل تصادفات جاده اي ميميرند...خدا هيچوقت هيچ چيز رو فداي رابطه علت و معلول ها نميكند...حتي عدالت را.مرگ كنار ماست..همين جا.روبرو..ممكنه مانيتورت منفجر بشه...ممكنه سر يه پيچ تو جاده واساده باشه و برات دست تكون بده...ميشه رو طبقه چهارم،پنجم خونت رخ بده...ميتونه هنگام درست كردن يه ناهار خوشمزه اتفاق بيافته و ...اما وقتي كه نوبتت بشه...يه روزي شنيدم كه حضرت علي گفته بود خوشبخت ترين مردم آنهايي هستند كه امروز را روز آخر عمرشان ميدانند...خوب زياد نفهميد يعني چي؟اما 2 هفته پيش وقتي در زهير ديدم كه پائولو كوئوليو هم اينچنين گفته فهميدم آره...لذت بخش ترين زندگي رو كسايي دارند كه هر روز انگار آخرين روز عمرشونه...يه كم فكر كني،ميفهمي...
نادعلي عزيز..گرچه من اين 2 سال حتي با مامان و بابا نيومدم ديدنت واسه عيد ديدني...اما منو ببخش كه اثير اون زندگي الكي شده بودم نميتونستم از دست همه اون 99 درصد اشتباه مثه ديگران رها بشم...منو ببخش...و يه چيز...دلم براي حرف زدن باهات تنگ ميشه وقتي كنار اون جوي آب روي كوه....دلم برات تنگ ميشه...

|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| صبوح |
شنبه ۱۲ شهریور ۱۱:۲۸بعدازظهر |
|
New Page 1
...
|
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#12:18 ýýýýý# |
comments(1) |
« نيايش |
Main
| صداي ماورا...ENIGMA »
|