
یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۴ |
|
آن هم تمام شد |
|
هميشه تابستان كه تمام ميشد.امسال هم تمام شد.ديگران گفت كه تابستان عادي اي بود...گفتم عادي يعني چي؟گفت يعني هيچ اتفاق تازه اي نيافتاد..گفتم تقريبا..اما خيلي چيزا از اون مرشد بزرگ ياد گرفتم...كي ميخواي منو بندازي بيرون؟گفتم نميدونم شايد وقتي اراده ام قوي تر شد...خواست بازم حرف بزنه اما من اونقدر دلتنگ بودم كه بهش گفتم بي خيال بيا با هم يه آهنگ گوش بديم...فريدون فروغي خوبه؟..تن تو ظهر تابستونو به يادم مياره...گفت اين ديگه چي بود ياد بدهكاريام افتادم...گفتم،آخ گفتي چقدر بدهكاري تو...
بيرون باد مياد...از اون بادهايي كه قبلا ها ميومد و فروغ فرخزاد شعر ميگفت...بيرون هوا دلگير شده...هوايي كه شل سيلور استاين توش بود و گفت بياين قطعه گمشده خودمون باشيم...قطعه گمشده...به قولش قطعه گمشده ها قل بخورند و گوشه هاشون گرد بشه.كم كم البته.بعد خودشون ديگه ميتونند بچرخند و دنيا رو ببيند..قطعه گم شده منم ديگه واسه خودش يه دايره كامل شده..منم دايره شدم.ديگه جاي خالي ندارم تو خودم.اونم...
اگه دلتنگي نبود زندگي حتما چيز مهمي كم داشت.باز هم شلوغي براي دويدن و برداشتن چند تا واحد بيخود ديگه...تموم شد و من رو هم،ديگران به جلو هل داد.پيشرفت كردم!.حالا بازم روزا كوتاه ميشند...شب خوبه اما نه شبي كه از دانشگاه برگردي..ميدونم برا خود من دانشگاه هيچي نيست...يه راه فرار شايد..يه راه فرار نفرت انگيز..از ديدن قيافه هاي تكراري،اونجا خسته..من...اما ديگران با بقيه همدست..بايد خوند...و روزي ميشكنم...همه ي اين باورها را...من مرغ نيستم..من يه پرنده ام.و يه سال ديگه باز هم بايد اين تنفر رو با خودم حمل كنم...اما ميدونم ديگه من به من اجازه نميده همون لبخندهاي مصنوعي و اون سلام هاي الكي رو بزنم و بدم.من از دانشگاه متنفرم....

تنها چيز خوب،پاييز،كجايي؟
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| |
جمعه ۲۹ مهر ۹:۰۷بعدازظهر |
|
New Page 1
سوسك حمامي
|
| URL: |
E-mail: |
| حميد رضا |
جمعه ۲۹ مهر ۹:۰۷بعدازظهر |
|
New Page 1
خيلي كس خوبي هستي |
| URL: |
E-mail: |
| نيما |
سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۰:۰۸بعدازظهر |
|
New Page 1
متاسفانه به علت اين كه ديروز هاست اين سايت كه سايت پرشين تولز مي باشد در حال انتقال يكي از سرور هاي لينوكس بوده و گويا كامنتي كه ديروز بعد از ظهر براي من گذاشته بودند و شايد بعد آن هم پاك شده بود من اون كامنتي كه ديده بودم رو دوباره و البته با كمي و كاستي و تغييري كه يادم مونده بود اينجا گذاشتم.اميدوارم ببخشيد. |
| URL: |
E-mail: |
| darya |
سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۰:۰۵بعدازظهر |
|
New Page 1
عشق را در بند نكنيم.
نگذاريم نفرت جاي آن را بگيرند.
شايد خيلي ها كه امسال كه در كنكور قبول نشدند دوست داشتند جاي شما باشند.
از رنگ خونت و اين كه نوشتي معلومه كه پاييز رو دوست داري.پس آغاز اين فصل رو بهت تبريك ميگم |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:14 ýýýýý# |
comments(4) |
« ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد |
Main
| پاييز »
|