
چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۴ |
|
سرما |
|
اشك چشاشو پر كرده بود.صداش تو گلوش مونده بود.خفه شده بود.از دنيا دلگير بود.كم نه.هر روز كه پاشو از خونه ميذاشت بيرون و ميديد چه طوري يكي
تو اون سرماي وحشتناك لابلاي آشغالهايي كه هر وقت ميبرد و ميذاشت دم خونه زود مي اومد دستش رو ميشست،داشت دنبال چيز به درد بخوري ميگشت كه بتونه بهش كمك كنه بيشتر نفس بكشه.ياد همين چند روز پيش افتاد كه مادر براش از دختري فقير تعريف كرده بود.مادر توي يكي از مدرسه هاي پايين شهر معلم بود.از دختري گفته بود كه سالها غم و رنج زندگي رو تو سينه اون ريخته بود.لبهاي مادر كه به هم ميخورد انگار نميشنفت.در خلوت خودش رفته بود و آروم گريه كرده بود.دختر فقير رو به ياد آورده بود كه بعد از سالها از طرف يه بنياد خيريه به سفر دسته جمعي رفته بود و توي راه اتوبوسشون رفته بود تو دره و لت و پار شده بود.دلش شكست.يادش اومد كه مادر چقدر از اين تعريف ها كرده بود.دختري كه از روي ناچاري شوهر كرده بود و هر روز كتك ميخورد.مواد مخدر دامن گيرش شده بود.يادش اومد اوني كه گفته بود كه داداشش توي شهر نون خشك مردم رو جمع ميكرد تا واسه خواهرش بتونه يه جفت كفش بخره…يا كسي كه از بي پولي روي صندلي هاي بيمارستان جان داده بود.تا كسي نبود اشك ريخت.اشك ريخت و اشك ريخت.نيما حسابي گريه كرد……
 .بعد با خودش عهد بست كه كمك كنه.كه به جايي برسه كه بتونه كمك كنه.همين چند سالي كه طول ميكشيد هم براش ضجر آور بودو عهد بسته بود كه بخواد از شما تا كمك كنيد.وقتي كه روي كيبورد فشار ميده و گرماي خونه گرمش ميكنه،وقتي شادي خريدن يه لباس نو تو چشاش برق ميزنه،وقتي غذاي گرمش رو ميخوره ولذت ميبره ….وقتي…وقتي راحت نفس ميكشه،يكي هست كه با حسرت نگاش ميكنه.يكي هست كه توي سينه قلبي داره كه از جنس قلب اونه….خوب ميدونه زندگي همين لحظه هاست كه به خيال آينده همشون رو تباه ميكنيم.تو همون لحظه ها كمك كنيم به كسايي كه لبخند رو گم كردند…كمك كنيم،فردا معلوم نيست باشيم.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| |
سه شنبه ۱۸ بهمن ۱:۴۵بعدازظهر |
|
New Page 1
آي پي |
| URL: |
E-mail: |
| setareh |
سه شنبه ۱۸ بهمن ۸:۴۴صبح |
|
New Page 1
سلام....من متنت راخوندم...كامنتم گذاشتم...پس كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....حالا به هرحال نمي خواي آپ جديد بكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........................راستي درباره متنت بايدبگم...اين جوربچه ها ودختراي فقيرخيلي توي شهرمون زيادن....خوش باشي...باي |
| URL:http://setareh22.persianblog.com |
E-mail: |
| setare |
شنبه ۱۵ بهمن ۵:۵۷بعدازظهر |
|
New Page 1
بوی باروووووون میاد.. خدای من ممنونم ازت... بوی بارون....... |
| URL: |
E-mail: |
| |
شنبه ۱۵ بهمن ۲:۱۷بعدازظهر |
|
New Page 1
One word, one heart, one night.. is all i want, straight to the heart... |
| URL: |
E-mail: |
| نوشین |
جمعه ۱۴ بهمن ۳:۰۵بعدازظهر |
|
New Page 1
بعد از مدت ها ... خوشحالم که دوباره می نویسی. ... Nooshin vanillasky .... موفق باشی. |
| URL:http://lastescape.persianblog.com |
E-mail: |
| setare |
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۱:۰۶صبح |
|
New Page 1
;) |
| URL: |
E-mail: |
| خودم |
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۹:۴۳صبح |
|
New Page 1
بد نبود اگر پدر آدم وبلاگ آدم رو نميخوند |
| URL: |
E-mail: |
| صبوح |
چهارشنبه ۱۲ بهمن ۴:۳۸بعدازظهر |
|
New Page 1
آنها خانواده ی خیلی فقیری بودند حتی راننده وآشپز و تمام خدمتکارهای آنها هم همیشه گرسنه و فقیر بودند |
| URL:http://sabooh.persianblog.com |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:23 ýýýýý# |
comments(9) |
« روح |
Main
| آمور يعني عشق »
|