چند تا قاشق شربت اكسپكتورانت حسابي گرفته بودش.شب آرومي بود و خواب آروم اومده بود همه جا رو پر كرده بود.قطرات باران تو دل شب آروم ميباريد.انگار زمستان زودتر از موعد بار وبنديلش رو جمع كرده بود و رفته بود.چند روز بيشتر نمونده بود.بهمن هم آروم داشت ميرفت.مثه بقيه روزها.داشت فكر ميكرد زمان عجيب ترين چيزيه كه توي دنيا هست.وقتي بهش فكر ميكني و ميشمريشم طاقت فرسا ميشه.اما وقتي كه بي خيالش ميشي مثه برق ميگذره وميره.به تنها چيزي كه احتياج داشت فكر ميكرد.يه كمي آرامش و اندك جايي براي زيستن...توي روزهايي كه هجوم اخباري كه همش پر از تنش و تشنجه،يه ذره آرامش مثه يه چيز دستنيافتني شده...
يك شب گذشت.اون ور پنجره گرد هنوز باران بود كه بي مهابا ميباريد.موسيقي قرن توي گوشش طنين انداز شد..Mon Amour.......صداش مثل قطرات باران روي صورتش نشست.به گناههاش فكر ميكرد و...خيال آرام از ذهن پرواز كرد.آرام آرام دور شد.زير باران آنقدر رفت تا ابرها ديگه نذاشتن ببينه...چه فرق ميكرد...خيره شد به خط عمودي ايي كه روي صفحه ميرفت و مي اومد...از قاعده زبان دور شد...اون ور پنجره گرد هنوز بارون ميباريد...ميخواست ابرها رو ببينه.چقدر سخت بود نوشتن و چه سخت تر كه تنها راه همين بود...چاره؟...چه قدر حرف داشت واسه گفتن...
چه فرق ميكرد چه كسي ميخوند...آرامش حالا آروم اومده بود...همه جا رو پر كرده بود.انگار ديگه صدايي به گوشش نميرسيد...آروم...يه پنجره گرد و يه عالمه باران.