چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴ |
|
بدون عنوان |
|
اينهمه ادعات ميشه؟چشم در مياري؟چيكار ميكني؟خاك بر سرت.قد گاو هم حاليت نيست.حالا چيكار ميكني؟اگه خوب نشه اگه درست نشه يه عمر ميخواي چي كني؟اونم كي،پدرت.بابات.شايد بگي من كه اصلا قصدم اين نبود.اما چه فايده.آخه ديگه چي بنويسي؟تو كه آزارت به يه مورچه هم نميرسيد حالا....حالا چي ميخواي بكني؟چي؟سردمه.ميترسم.هيچ كس نيست باهام حرف بزنه.هيچكس نيست كه گريه كنم پيشش.نفسهام تو سينم خس خس ميكنه.سخت نفس ميكشم و آرام گريه ميكنم.براي دومين بار در زندگيم به هيچ چيز ديگهای نمیتونم فکر کنم.از خودم بدم میآد.بدم میاد.
|
|
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:34 ýýýýý# |
|
« مرگ |
Main
| آرامش چقدر كم بود »
|