
جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵ |
|
نشانهها برمیگردند |
|
عجيب تشنه بود.چشماش قرمز قرمز بود.خون بود که مقدس بود.براي صدمين بار با سکوت حرف زد.انگار بار اول بود.ذهني که خالي بود.خدايا چگونه؟اينهمه نشانه؟!.از دوسمت قرمزي آب بيرون زد.سفيديهاي من هم.اشکي که از دوتا چشمام ريخته ميشد...
چهارشنبه،بعدازظهر،کيلينيک نگاه.میرداماد. وحالا هم اينجا.از نگاهش آرامش تراوش ميکرد.نشانه بود.عجب نشانهاي هم بود.... "کتاب سخن عشق،جي.پي.واسواني.122:دکتر آلبرت شوايتزر که رييش يک دانشگاه بود شغل خود را تغيير داد و يک پزشک شد.وقتي از او علت تغيير شغلش را پرسيدند،پاسخ داد،ترجيح ميدهم يک پزشک باشم تا بدون سخن گفتن ياري برسانم.عشق هرگز سخن نميگويد.عشق ياري ميرساند."..
تا دمي که بود،بود.تا آن دو دري که فقط يک نفر را رخصت عبور بود.دستهاي کسي با صورتي پوشيده به ماسک جلوي آدم را ميگرفت.دانههاي چوبيش را در دست من فشرد.رفته بود.من به تسبيحي فکر ميکردم که با من قهر بود و با پدر دوستِ دوست.تسبيحي که خيس بود.تسبيحي که کسي شايد خواب ببيند که چه...تسبيحي که هديه سالها بود.هديه پزشکي که آرامش تجويز ميکند شايد الان.پزشک ي که آن نيمه سيب قرمز پايين تر از ريه مرا کامل پر کرده...دنيا جاي عجيبيست...گفتن 5 مثلا در يوسف آباد.وقتي که مرد آرامش تعداد انگشتان دستي که روبروي چشم راست پدر بود را ميپرسيد....سکوت چه واجهايي که ندارد.معجزه.
چقدر اذیت میکنند این دکمهها.آخ خدایا چقدر گرمه.این بخارها آخه چرا باید اینجا باشند؟.چه آجرها تنگ روی هم رفتند.اون طیف من کجاست؟.دو را در دو ضرب بکنم همهاش فضای اینجا نمیشود.چه سیاهیایی.از اون خوباش نیست اینجا.اینهمه سال و تنگی.آخر چرا؟.باید بدوام.یه جایی این سفیدی لعنتی آبی میشه،سقف تموم میشه و آسمان شروع.الف و دال و میم که با هم میرسند من حالم بد میشود.تهوعی که تمام هم نمیشود.این تیر را به آن ستون وصل کن.خطی که زیرش شاید عین و شین وقاف بخواهند زندگی کنند.از این دانش انباشته شدم آخر.پس چرا این لبخند همه جا هست و من نه؟.کسی چه میداند.من سالهاست که مریضم.با سر مداد جنگ دارم.دارم فکر میکنم این مداد چند سالش بوده؟دایرههایش پیدا نیست اما.زمستان کنکور ارشد هم داشت.یاد میداد سالهای عبور کرده را.تست شماره 120...این مداد چند دایره دارد؟...
گرافیت روی کاغذ من میماند.ستونها و تیرها و بادبندها شکل میگیرند.مداد من دو خط راست موازی.خوب است که نام دوست دارد.مداد من میگوید دودکش مهمترین جای خانه است!.به تنهایی فکر نکرده بودم.تنهایی که اگر شروع نشود تمام میشوم.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| صبوح |
جمعه ۱ اردیبهشت ۱۰:۳۸بعدازظهر |
|
New Page 1
امروز تموم شد حكومت فروردينيا |
| URL: |
E-mail: |
| setareh |
جمعه ۱ اردیبهشت ۱۱:۰۲صبح |
|
New Page 1
سلام...خوبي؟؟؟؟/....اينطوركه فهميدم ازنوشته ات بايدفارغ التحصيل شده باشي....پزشك شدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....اگه درست فهميده باشم بهت ازصميم قلبم تبريك ميگم....موفق باشي....ازخوشحالي گريه ام گرفته.... چشمك..باي |
| URL:http://setareh22.persianblog.com |
E-mail: |
| hichki |
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۱:۱۳بعدازظهر |
|
New Page 1
نيما جون من به روزم !!!!! يئسف اباد جاي قشنگيه اونقدر كه سالهاي ساله غصه هامو لاي برگاي درختاش جا ميزارم.......منتظرتم |
| URL:http://www.hichestan.org |
E-mail:info@hichestan.org |
| HICHKI |
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۹:۳۳بعدازظهر |
|
New Page 1
هورا بالاخره کامنتات باز شد....................یوسف اباد جای قشنگیه انقدر قشنگ که سالهای سال غصه هام رو لای درختاش قائم کردم و کسی نفهمیده!!!! منم از مداد متنفرم و از نام ادم!!!! اما ر ادمی نه از اونایی بدم میاد که بشرن ولی نه از اونایی که انسان هستند متاسفانه هر جا که مینگری بشر هست نه انسان ..........من به روزم و منتظر نیما |
| URL:http://WWW.HICHESTAN.ORG |
E-mail:INFO@HICHESTAN.ORG |
| صبوح |
چهارشنبه ۳۰ فروردین ۷:۵۲بعدازظهر |
|
New Page 1
یک قسمت بزرگ از کیک |
| URL: |
E-mail: |
| setare |
شنبه ۲۶ فروردین ۰:۱۸صبح |
|
New Page 1
باید جشن بگیریم؟؟ قلبم داره تند تند میزنه! |
| URL: |
E-mail: |
| setare |
شنبه ۲۶ فروردین ۰:۰۴صبح |
|
New Page 1
آخ خدايا چقدر سرده. |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#10:53 ýýýýý# |
comments(9) |
« نیکو |
Main
| یکم اردیبهشت »
|