« بدون عنوان | Main | در چند قدمی اسپانیا »


  جمعه ۲۳ تیر ۱۳۸۵

قبری برای راننده امام رضا

از لابه‌لای دود و غبار درها را یکی یکی باز می‌کرد.آرام از میان همه‌شان گذشت.حرم سبز در پشت آخرین در بود.قبری برای راننده امام رضا!عجیب،شاید خنده دار به دید دیوانگان عاقل مانند،اما دوست داشتنی.بعدا که دست عجیب همه عکس‌ها را پاک می‌کرد حس ترس کمی هم آمد...چرخش دست‌ها آن جا البته نبود.اما یک صندلی سیمانی خالـــــــــــی مانده از گذشت آدم‌ها.من آن‌جا نشستم و آرام به نیمه شب اندیشیدم،هنگامی که ساعت 12 بار نواخت.به سیم‌هایی که صدا حمل می‌‌کرد.صدای نفس من و دو کلمه و نه بیشتر از آن سمت...اشک‌های داغ روی گونه‌های من،زیر نور سبز آرام آرام بر کف صندلی سیمانی نشسته بود.دود دیگر نبود و این دنیای خوب رویاها نبود...چقدر دلم می‌خواست که صندلی سیمانی چهار تا پا را مدت‌ها در حال تکان خوردن نگاه کند(نه دوتا)...آه مگر چقدر مانده است؟؟؟؟.و چقدر آن شب طولانی بود.قصه اشک‌ها و رازها................

تا دور دست‌ها داغی شن به هوا بلند می‌شد.آرام به اصوات خوش موسیقی دورن هدفون‌ها جان داده بودم.پنجره قطار دشت تنها را برای من انتخاب کرده بود.از نیمه شب مدت‌ها بود که گذشته بود.صدای نفس‌ها همه را به دنیای رویاها برده بود و من از قطار خواب پیاده سوار بر موج‌های کویر سینه شب را می‌شکافتم.یاد غروب افتادم و هجمه آتش.باد سوزناک کویر من را به سوی خودش می‌خواند.هنگامی که خورشید می‌رفت تا در پس پرده نارنجی دیگری و سلام و خداحافظی‌ایی،من از دریچه دوربین کوچکم کنار پنجره‌های بسته بودم.می‌دانستم خورشید به تنهایی یک نقطه سیاه می‌شود بر دوربین من،اما پرده نارنجی...مهم همان بود....شب هوای داغ را تنفس می‌کردم.بی‌خبر از علائمی که از نزدیکی ارتباط دست‌ها با گیسوان شب می‌گذشتند من آرام در انتهای تاریک کویر ایستاده بودم...می‌دانستم باز هم وقت وداع می‌رسد.قرص سفید آسمان چشم‌هایم را با خود می‌برد.از پی شب بارانی بود که می‌بارید اما فقط در دو دیدگان تنهایی که با کویر وداع می‌کرد....و آن جا کمی دور تر از ریل ها هنوز ایستاده بود.دستانش را آرام تکان می‌داد و شاید هم می‌دانست من اهل شکستن شیشه‌ها نیستم.و بعد از ترس خودم گریستم.من و ماه وکویر هر سه به حلقه نور می‌اندیشیدیم.حلقه نور.....حلقه نور.

بوی خوب چوب،آن هم کنار جرق جرق آتش.در بیست قدمی نهر تنهایی که نور ماه تمام عرضش را پوشانده.نهری که در انتهای تنهایی به دریاچه می‌رود و آرام در زیر سایه‌ي درختان هزار ساله حل می‌شود.یک خانه دو و نیم طبقه که نه یک بهشت آرام.نزدیک صدای چکاوک‌ها.کنار بیشه‌ی شب.پیش اقاقی‌ها.سمت شب‌بوها.عبور نمناک زندگی کنار دو قلب ساده.زندگی جز این چه می‌تواند باشد؟آه!.....

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 setare  سه شنبه ۳ مرداد ۱۱:۳۳صبح
  New Page 1

سلام.من یه اشتباهی کردم.معذرت

 URL:  E-mail:

 

 
 setare  یکشنبه ۲۵ تیر ۰:۳۸بعدازظهر
  New Page 1

engar hichvaght ham nemishavad aval bood:)

 URL:  E-mail:

 

 
 nima  شنبه ۲۴ تیر ۱۰:۲۲بعدازظهر
  New Page 1

هميشه هم كه نميشود دوم بود.

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#01:18 ýýýýý#

  comments(3)


« بدون عنوان | Main | در چند قدمی اسپانیا »