
یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵ |
|
در چند قدمی اسپانیا |
|
در همین نزدیکی خواهری بود که 22 سال بود برادرش رو ندیده بود.برادر اون خواهر میشد دایی بنده.اون برادر بعد از 20 سال اقامت در کانادا و زندگی زیر بارانهای شدید و دائمی ونکور، انگار که از باران دلزده شده بود؛ به سواحل گرم اسپانیا پناه آورده بود.اون پایینهای اسپانیا در غروبهای بینظیر شهری به نام ماربلا.مهران از زندگی در اسپانیا کاملا راضی بود.باهاش که حرف میزدم خوشحالی تو صداش موج میزد.از اتاوا و ونکور دیگه شاکی بود.از صنعتی بودن و شهرهای بزرگ به گرمای مطبوع سواحل اسپانیا رو آورده بود.توی ونکور بود که اتفاقی با دختری که از سوم راهنمایی به بعد از ایران به کانادا اومده بودن آشنا شده بود.زیر یکی از اون بارونهای همیشگی ونکوور.مهران دلِ خوشی از دخترهای ایرانی مقیم خارج نداشت اما بهناز، خب به قول خودش تفاوت میکرد.همون اونی که پیداش باید میکرد و همون اونی که برای هم ساخته شده بودند.1 سال بعد از آشناییشون سر یه قول مردونه بند و بساط رو جمع کردن و توی ماربلا،یکی از بندرهای جنوبی اسپانیا،چمدوناشون رو باز کردند.بعدها مهران این مسیر رو از روی اقیانوس چندین بار برای فروختن خونش تو کانادا طی کرد...تو زیباترین قسمت ساحل ماربلا یه رستوران رو با هم خریدن..عکس غروبش رو تو دستام گرفته بودم.حتی از غروب دشتهای کویر ،که با قطار که بودم، گرفته بودم قشنگ تر بود.شاخه سرگردان یه نخل مجذوب زیباترین لحظه روز،غروب،بود.حالا بهناز ایران بود،برای چند روز.و من
برای دایی که هرگز از نزدیک لمسش نکرده بودم باید روبروی دوربین بهناز حرف میزدم.یه هویی مثه قبلنا هوس اینو کرده بودم تو فرودگاه بارسلون ـکه به ماربلا نزدیک بود ــ پیاده بشم و هوای مطبوع و گرمش رو تنفس کنم.با این که اسپانیا در قیاس با کانادا کشور دسته دومی به جهت صنعت و تکنولوژی محسوب میشه اما من بیشتر و بیشتر دوست داشتم اسپانیا بود تا کانادا.پارسال که پدربزرگ سه ماهی رفت پیش مهران من یگانه هشت کتابی که از سپهری داشتم و هر کدوم از صفحاتش زیر بارون یکی روزهای زندگی من خیس شده بود،رو دادم و بابابزرگ برد اسپانیا ،هنوز تو ذهنم بود.برگهای یک چنار پیر و چند تا گل سرخ که از کوچه باغهای شمال رها شدند هم لای ورقهای کتاب رفتند اسپانیا...اسپانیا و اسپانیش من رو به سالهای اول دانشگاه میبرد.اون موقعها.اون جا که حلقه نور از اسپانیا میگفت...حلقه نور که در مسیر زندگیش از من عبور کرد و من اما مسیرم رو بعد از عبورش گم کردم.......دلم نمیدونم شاید میخواست با بهناز برم اسپانیا پیش مهران و توی ساحل رویایی ماربلا، تو یه غروب استثنایی، آروم لابهلای دودها، حلقه نور رو جستجو کنم.....حلقه نور.....
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| صبوح |
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱:۱۱صبح |
|
New Page 1
خواننده احساس مي كند نويسنده آرام بوده خيلي آرام |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#05:53 ýýýýý# |
comments(1) |
« قبری برای راننده امام رضا |
Main
| کسی به فکر مادر نیست »
|