
شنبه ۸ مهر ۱۳۸۵ |
|
روزهای سرد پاييز |
|

بادهای سرد،فصل سرد و حالا زندگی سرد.سرد چه کلمه دوست داشتنی خوبی بود.راه نرفته.راه نرفتهام را گم کردهام.خودم هم میدانم وجود من از هر چه غیر از تنهایی است،تهی.به بادهای سرد میاندیشم.در جستجوی آن نهایت گم کرده.در جستجوی آن تنهایی گم کرده خودم.از شهر شلوغ خسته.خسته.بسیار خسته.از قیافه آدمهای مظلوم دوُر و برم.از این همه جمعیت.خسته.خسته.آن همه جنگلهای بیانتها،آن همه بارانهای بیوقفه،آن همه نهرهای جاری و من در میان دود گم شدهام.آبهای کثیف.چهرههای آلوده.غصههای تمام نشدنی.پروردگار پاییز.این دردهای کهنه تمام تن مرا فشار میدهد.مرا به سواحل دریاهای آرامش ببر.مرا تا قلب جنگلهای تنهایی راهنمایی کن.مرا به دست آب بسپار،شاید که چشمهای مرا بشوید و تمام این چهرههای چسبناک نقاب دار را...مرا بر اسب باد سوار کن،اسبی که از میان فصل سرد عبور میکند و تا ساعت باران فرود نمیآید...مرا تبدیلم کن به یک ورق کاهی تا آرام بر موج علفزارها بازیم بگیرد.با من از تنهاییهای آدمهایی بگو که رودخانههای خروشان هم از پای آنها گذر کردهاند.نمیدانم جایی هست که فشار هوا صفر شود و به جای نفس کشیدن،نگاه بلعید،مرا به آنجا.....مرا با فصل سردم و تو و این تنهایی،روزهای سرد پاییز.روزهایی که این سنگ سیاه تکان میخورد و آرام حرف میزند.روزهایی که تمام این آدمهای لعنتی انگار برای هزاران سال قرار است بمیرند و جهان از شر انسان رها شود...روزهای نارنجی،قرمز...زرد.روزهای سرد پاییز.
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| setare |
چهارشنبه ۱۲ مهر ۷:۵۲صبح |
|
New Page 1
صبح دوازدهمین روز پاییزت به خیر.
|
| URL: |
E-mail: |
| setare |
یکشنبه ۹ مهر ۸:۳۵صبح |
|
New Page 1
خسته.خسته.آسمون ببار.آسمون ببار.عجب صبری خدا دارد... |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#03:14 ýýýýý# |
comments(2) |
« و اکنون...پاییز |
Main
| متولد ماه مهر »
|