« روزهای سرد پاييز | Main | وای باران! »


  یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۵

متولد ماه مهر

Rose of England را گوش می‌دهم و در سالهای گذشته غوطه‌ور می‌شوم.برگ‌های تقویم‌هایی که در تمام این سال‌ها با دست های من سیاه شدند و...15 مهر هم گذشت.من با سهراب متولد شدم.با حجم سبزش.با پشت هیچستانش.کنار همان رودی که با یک فلاسک می‌نشست و آب را بر پوست پاها می‌دواند.من با سهراب زندگی کردم،یاد گرفتم و بزرگ شدم.داخل واژه صبح، صبح خواهد شد؟کفش‌هایم کو؟...دردش را با ذرات وجودم احساس کردم:من اناری می‌کنم دانه،به دل می‌گویم:خوب بود این مردم دانه‌های دلشان پیدا بود...دلم برای همه‌ی آن سروهای بلند،آن دشت‌های فراخ تنگ می‌شود.دلم همه‌اش می‌خواست که در راز گل سرخ شناور باشم.نه در شناسایی آن مغبون. Song Bird شروع می‌شود.خودت بودی که گفتی قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال...نبودی؟آه. که چه قدرت عجیبی و چه جاذبه‌ی لطیفی..و فکر کن که چه تنهاست/اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...چه تنهاست...و بی شک این که گفتی:هوای حرف‌های تو آدم را عبور می‌دهد از کوچه باغ‌های حکایت،لایق توست...ممنونم!که در یک بارش عید مرا رها نکردی.یک بغل آزادی آوردی و دادی و رفتی پشت هیچستان و بعدها این سال‌های نوری طی شد و من صدای آب‌تنی تو را در حوض موسیقی شنیدم....نمی‌دانی یا نه؟که با روح بازی می‌کند این کلمات.نمیدانی یا نه ؟که این موسیقی جاویدان مرا می‌برد زیر باران.پاییز را نگاه می‌دارد و باران را.جلوی شعرهای تو می‌نوشتم،و در آن انبوه جنگل شمال نمی‌دانم یادت هست یا نه که باران فراوان می‌بارید و من برگ برگ تو را سپردم به دست آب؟...و در انتها تو بودی که که پرسیدی "خانه دوست کجاست؟".نام خانه دوست را از تو بود که وام گرفتم.مدت‌ها گذشت و من هنوز هم نشانی می‌پرسم و خودم هم نفهمیدم خانه دوست کجاست؟...خانه دوست...خانه دوست سادگی را از تو یاد می‌گیرد...تولدت مبارک سهراب عزیز.تو از تبار پاییزی.از جنس باران و از نرمی ابر.تو همرنگ شکوه پاییزی.و چه بد بر من که تو در مهر بود که آمدی و در اریبهشت بود که...تو از مردمان فصل سردی.

-- حیات غفلت رنگین یک دقیقه‌ی حواست
-- ببین همیشه خراشیست روی صورت احساس
-- من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
-- مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
-- حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید......
.....عبور باید کرد.

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 setare  سه شنبه ۲۵ مهر ۷:۴۱صبح
  New Page 1

دیشب توی یه جاده بودم که روبه روش تا نگاه میکردی کوه بود . من آرام قدم میزدم و سرم بالا نگاهم به اون کوه خیس.. بلند اسم کسی رو صدا زدم که خیلی جاش خالی بود.. فقط یه نفر که معنی قشنگی رو میدونه.. چه فکر نازک غمناکی:)

 URL:  E-mail:

 

 
 setare  شنبه ۲۲ مهر ۹:۳۳صبح
  New Page 1

دیروز وقت غروب بود که اومد.. باران.

 URL:  E-mail:

 

 
 صبوح  جمعه ۲۱ مهر ۵:۰۲بعدازظهر
  New Page 1

مي دانم توقع بي جايي است اگر بگويم دوست دارم زود به زود بنويسي

 URL:  E-mail:

 

 
 نیما  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۱:۰۱بعدازظهر
  New Page 1

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر،

 URL:  E-mail:

 

 
 setare  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۰:۲۸صبح
  New Page 1

و من هم همیشه از صاحب خانه دوست..
ببین چقدر قشنگ:
-- حیات غفلت رنگین یک دقیقه‌ی حواست
-- ببین همیشه خراشیست روی صورت احساس
-- من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
-- مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
-- حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید......
.....عبور باید کرد.

 URL:  E-mail:

 

 
 صبوح  یکشنبه ۱۶ مهر ۹:۲۵بعدازظهر
  New Page 1

پس اين همه سادگي را گذاشت براي اردي بهشت كه ادامه دهد؟...پس اردي بهشت حالا خوب تر است با تمام اين توصيفات....
وصف ساده ي زيبايي بود.وصف زيباي ساده.

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#03:29 ýýýýý#

  comments(6)


« روزهای سرد پاييز | Main | وای باران! »