« 24 بهمن که گذشت | Main | حرفی بزن »


  یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵

صدا می‌گفت کسی کمکم می‌کند؟

سال نو نزديکه.از جنب و جوش مردم فهميده بود و سرش رو ديگه به شيشه تار ماشين تکيه نداد.اون بيرون از لابه‌لاي بخارها،چراغ هايي بودند که مدام تکون مي‌خوردند.شلوغي خيابونا براش تفاوتى نمىکرد.شب نزدیک می‌شد.صداش رو از اون دورها احساس کرد.در رو محکم بست.اونم مثه یکی دیگه از مسافرا پیاده شده بود.حالا وسط اون‌همه آدم آروم خودش رو گم می‌کرد.مثل همیشه روزنامه تو یکی از دستاش بود و بقیه پولی که بابت یه بسته سیگار دکه دار بهش داد.چقدر تنها بود.چقدر تنها.تنهاتر از گربه‌ای که آروم بزرگ شده بود و دیگه از زیر در پارکینگ بانک نمی‌تونست بره تو پیش بچه‌هاش.تلاش بی‌فایده حیوان تو انبوه دود گم شد.کوچه‌های سیاه نمناک از بارونی که مدام می‌بارید به سمت خونه..به سمت خونه‌ای فقط یک کلید داشت،اونو می‌برد.سرفه امانش رو بریده بود.خودش رو انداخت رو کاناپه وسط اتاق.فنرهای کهنه تا چند لحظه اعتراض می‌کردند...چشماشو بسته بود.سرفه کلافش کرده بود.کسی چه میدونه یه مرد مرده به چی فکر می‌کنه.به دنیایی که بعدا خواهد آمد؟دستای من مثه چشای خیره به درش رو کیبرد مونده...سرفه امونشو بریده بود.دوست داشت کسی از میان غبارها عبور کند.آن همه دود را کنار بزند.کنار تنهایی‌های او بشیند و با سکوت....فقط با سکوت با او حرف بزند.تمام کلمه‌های دنیا انگار لوس شدن.حرفیه که اون میزنه...این همه دیوار...این همه اتاق...این همه تصویرهای سیاه و سفید.دستش رو تو هوا تکون میده.تا کنار بزنه...همشونو...بر بالای درخت‌هاست که پرواز می‌کنه....اون کسی بود که درد خیانت رو خوب چشیده بود...و اون هنوز دستاشو تو هوا تکون میده....در اتاق رو ببندم...عبور کنم...و سال‌ها بعد با زمستان‌هایی که هیچ‌وقت اینقدر سخت نخواهند بود باز خواهم گشت.بر دستان خشکیده تو آویزان خواهم کرد هر آن‌چه از وفا می‌دانم.تنهایی مَرد...تنها.

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#10:55 ýýýýý#


« 24 بهمن که گذشت | Main | حرفی بزن »