
جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶ |
|
اشك شب |
|
شب هم دلش نميخواهد پاييز برود.اشك شب يخ زده.خورشيد هم فردا شرم دارد از دوباره طلوع.به انتظار صبح نيستم....خداحافظ..حداخافظ....
در سوی روترین شعاع نوری که محو میشد،نگاه خاموش کودک من آب میشد.می اندیشیدم آیا زمستان عبور کرد؟....
آدم ها تند تند افق دیدش را سیاه میکردند.آدم های که همه شان محو بودند.میان بخارهایی که مرارت بهار با خود میآورد فریاد میزد برای آن که خانه ای دروترها جایی که همه سرهاشان پایین بود باز هم آکنده شود از حرارت خنده...بزرگترین کودکی بود که دیده بودم و با همه آن ها تفاوت داشت...در نگاش انگار یک بغل تنهایی بود...میان اصوات گم شده هیاهوها آرام صدای موسیقی ایی میآمد.از چشمانش....ناگهان دنیا از سکون رها شد.ایستایی ما به پایان رسید.دست های یخ زده اش را بالا برد....میان آن همه کلمات محو ش%D
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| ... |
شنبه ۲۰ بهمن ۲:۵۲بعدازظهر |
|
New Page 1
زمستان به انتظار توست...ما نيز. .............شاد زندگي كني و طولاني بمانند يلدا........و پر از اميد به اينده هم چو زمستان.......زيبا بود....ممنون |
| URL: |
E-mail: |
| کویریات |
جمعه ۱۹ بهمن ۶:۴۶بعدازظهر |
|
New Page 1
من این جوری هیچ موقع نگاه نکرده بودم... ولی به غمگینی یلدا خیلی سال فکر کرده بودم |
| URL:http://sere.persianblog.ir |
E-mail: |
| صبوح |
پنجشنبه ۱۸ بهمن ۳:۵۱بعدازظهر |
|
New Page 1
بیا ...دو قدم مانده به |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#06:32 ýýýýý# |
comments(4) |
« سالروز دات كام شدن |
Main
| فصل سرد »
|