
پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۷ |
|
عید یعنی |
|

عید یعنی تعبیر یک خواب زیبا از چشم های یک عاشق ِ تنها که خواب میبیند با دو تا چرخ شتافته تا سمت پاییزهای باغ ارم.یعنی افتادن یک کلید در قفلی به نام کسالت،برای یک عاشق که سالها در نزدیکی یک بوته خار ماه را با انگشتانش تحویل خورشید میدهد....عید یعنی روی گوشه دیوار تنهایی هایت یک خط دیگر بکش،یعنی باز هم عبور ملال آور تاریخ از سمت حافظه ای که هیچ چیز را از یاد نبرده....عید یعنی چرخش یک آسمان، بالای سقفِ آرزوهایِ چشم های خیست...عید یعنی حجم انبوه و اشتیاق آور ِ رنگ برای کودک دیروز،برای تمام پرنده هایی که برمیگردند یعنی دانه،برای انسان هایی که مرده اند یعنی نو،برای کتاب هایی که تو نوشتی یعنی نوازش،آه....خدایا...برای دیدگان کوچک تو که آن جا،آن دورها کنار یک رود تنها نشسته ای یعنی باران...باران....عید یعنی باران...آن هم روی برگهایی از جنس کاه که پر باشد از کلمات جادویی،برای توصیف یک تنهایی کوچک کنار درختانی که باید به تصویر پاییزشان خیره شد و تنها رویاست که تو را خواهد رساند به این قطاری که سینه زمان را میان شب میشکافد،قطاری که فقط دو چرخ دارد،قطاری که روی ریل هایی از جنس اشتیاق شعله ور حرکت میکند،و در نزدیکی های یک عید باز هم پاییز خواهد بود که میرسیم....مقصد یک هاله نور...مقصد باران شب پاییز...چقدر دل تنگم..چقدر..................
عید یعنی دستهای کوچک تو که سر هر راهی که به هم رسیده، ایستاده ای و میان بخار انسان های مغرور برای مسکّن های مادرت دنبال اسکناس هایی هستی که در جیبشان مچاله شده....یعنی آن شب های سردی که می آمدم و تو هنوز تنهای تنها تمام قله های دلتنگی را فتح میکردی آن هم با آن دست هایت که مرارت سرما به چند تکه تقسیمشان کرده بود....یعنی آن قدمهای بلندی که برمیداشتی،یعنی آن همه نور که میبخشیدی به یک مشت تکرار تاریخ آن هم به شیوه درد آور غرور...آن ها را میگویم که مسیر و مقصد را از ذهن کهنه شان دور انداخته بودند....تو مثل باران بودی...تو خود باران بودی...عید یعنی تو که چوب و چماغ ماموران شهرداری گاه و حرفهای دیوانه کننده انسان های چشم دوخته به چراغ، خانه همیشگی قلب تنهایت بود....من به تو چشم دوخته بودم....تو بر من باریدی....تو دستان مرا به نرمی آب،پیوند زدی....چشمان ساده تو،محبت انبوه تو،دستهای سرد تو،...مرا یاد دریا انداخته بود...آن وسعت آبی بیکران که میبخشید و اشک میریخت....تو پای همه حرفهای یک عاشق تنها نشستی...تو هم از تبار شب بودی......
عید یعنی لذت بردن از این همه درد.دردهایی که اگر نباشد انگار زندگی کامل نخواهد بود....
سال نو،نو نیست.....سال نو یعنی که فرض قدیمی برای ورق زدن تاریخ...سال نو تنها یک عبارت است برای شاد کردن تمام این کودکان امروز...
" آب از دیار دریا با مهر مادرانه، آهنگ خاک میشود"(فریدون مشیری)
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| صبوح |
جمعه ۶ اردیبهشت ۱۱:۱۲صبح |
|
New Page 1
برای سال روز بودنتان.......پر برکت مبارک ! |
| URL: |
E-mail: |
| ... |
سه شنبه ۲۷ فروردین ۳:۴۱بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام نيما ي عزيز
سال نو ي پر از تحول و زيبايي داشته باشي.منتظر تمام زيبايي هاي زندگي باش كه بي وقفه به سمت تو روان هستندوو اغوش خود را بگشاي.....
هميشه شاد باشي....و پر اميد...:) |
| URL: |
E-mail: |
| بابک |
شنبه ۲۴ فروردین ۹:۵۱صبح |
|
New Page 1
سلام دوباره
راستش سال گذشته سال خوبی بود، از همه نظر!
فقط آخرش یک رابطه قشنگ دو ساله بهم خورد!
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تو زندگی بعضی آدما نباید دل به کسی ببندند. چون انقدر پاک و خالص این کار را انجام می دن که طرف مقابل خواه ناخواه وسوسه می شه که سوء استفاده کنه.
راستی یه چیزی، من از اول اردیبهشت می رم زیر پرچم و یکی دو ماه از دنیا دور می مونم. |
| URL:http://lonelysong.blogspot.com |
E-mail:baabak@gmail.com |
| صبوح |
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱:۲۲صبح |
|
New Page 1
اول باید بگم..کدوم اتفاق خوب رو تبریک گفته بودی؟ ...بعد باید بگم..چقدر خوبه که هستیم که هستیم...خداااا...هست هستیم...راستی تبریک میگم بابک هم که برگشته....راستش را بخواهید منم دلم برای آن بازی های کامنتی تنگ شده..بارها گفته ام...دلتان بزرگ آقا به اندازه ی همه ی دنیا ! |
| URL: |
E-mail: |
| nima |
دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۰:۴۲بعدازظهر |
|
New Page 1
بابك عزيز من همه چيز خوب خوب يادمه.هر چي باشه ما يه دفعه با هم تلفني صحبت كرديما.يادته؟اون روزايي كه گذشت تنها معني بودن رو من با همين ها كه بوديم حس ميكردم.نيستن هم الان يقه ام رو گرفته.بيا كمك كن به من! |
| URL: |
E-mail: |
| babak |
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۲:۰۲صبح |
|
New Page 1
سلام نیما جان
خوبی
احتمالاً من را به خاطر نمیاری.
قضیه مال 4-5 سال پیشه.شاید هم بیشتر .داشتم آرشیو وبلاگم را می خوندم یادت افتادم. خوشحالم که صبوح هم هنوز می نویسه و اینجا هم سر میزنه.
خیلی دوست دارم بدونم در چه حالی و از اونوقتا حرف بزنیم که سر اول شدن تو کامنت دونی همدیگه مسابقه داشتیم .
امیدوارم سال خوشی برای تو و همه دوستان و خانواده های محترمشون باشه.
بابک |
| URL:http://lonelysong.blogspot.com |
E-mail:baabak@gmail.com |
| صبوح |
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱:۵۷صبح |
|
New Page 1
سال نو تنها یک عبارت است برای شاد کردن تمام این کودکان امروز...آخ که چه راست گفته.......تو نمیدونی اینجا یه باغچه ی کوچیک مگه چقدر میتونه غنچه داشته باشه ؟...قرار شاید یه هفته دیگه واسه باغچه اتفاق قشنگی بیوفته |
| URL: |
E-mail: |
| صبوح |
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱:۵۵صبح |
|
New Page 1
من دلم میخواد به یکی بگم از این روزهای بعد از سیزده و نزدیک سیزده متنفرم..چرا فکر میکنیم باید بگم...دلت نگیرد رفیق....بزرگ باشد آنقدر که همه ی دنیا توی دل تو جاش باشد..... |
| URL: |
E-mail: |
| |
یکشنبه ۱۱ فروردین ۰:۲۷بعدازظهر |
|
New Page 1
سهمت هماره بهار از تمام زندگي.سال نو مبارك به همين سادگي.به دوستي با تو مفتخرم .دلتنگ نباشي براي هميشه هاي نيامده! |
| URL: |
E-mail: |
| nima |
جمعه ۹ فروردین ۲:۱۰صبح |
|
New Page 1
چرا براي من چيزي نمينويسين؟من دلم خيلي گرفته...خيلي... |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#02:38 ýýýýý# |
comments(10) |
« فصل سرد |
Main
| ششم اردیبهشت و من »
|