
یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷ |
|
پرنده |
|

پرنده بر فراز افق تاریک بشر گرد سفید سکوت میریخت.پرنده با دستهای بزرگی که داشت میتوانست نگرانیهای میلیاردها قلب تنهایی که برای یک لحظه میتپیدند را حمل کند….شعله روشن شرق لابه لا از هر گوشه این حجم انبوه تاریکی میگذشت….صدا میگفت که بر هر چه خاکستر روشن است بریز این همه حسرت کهنه را…و مدام بود که صدا تکرار میشد…به شیوه باران سمت موسیقی آبی دویدم که از میانه این همه تنهایی عبور کرده بود…جنگل سرد و ساکت بود…پرنده آرام پر میگرفت..دور دستها برای ما زندگی توضیح میداد…اما اینجا بر زمین نمناک حقیقت نه…همانجا دور از قلب دستهایی که همه تو را نشان میدادند….اینجا حسرت بود و حسرت و حسرت….گذاشتم موسیقی به اوج خود نزدیک شود...اجازه دادند که روی هوای مه آلود تردید قدم بنهم…دایره های تو در تویی که پرواز تو را از من میگرفتند سرتاسر من را فرا گرفتند…یکی از چند مرد آشنا به تاریکی میگفت،نه زمزمه میکرد…"دستهای سردم را به هم آشنا کن…من اینجا برای توکالایی دارم که تو را از صدای برخورد فلز میان یک توهم دوخته شده جدا میکند…آن کاغذهای رنگی،آن سکه های آلوده…من تو را نجات میدهم…تو از من بگیر…"من به پایان انسان نزدیک…من به آغاز توحش نزدیک…پسرک در آغوش من…آدامسهاش روی زمین پخش…جیبهام خالی…..صراحت برای اولین بار خانه دوست من را در خود پنهان میکرد…
پرنده گرد سفید سکوت بر ما فرو بریز….بگذار اسم خوب تو را از درون صندوق های خاک خورده رها کنیم…بگذار تاریخ بداند تو این همه دایره زرد را از کجا آورده بودی…انگار تمام عمر جلوی دیدگانم بودی و من ندیدمت…قبر من روشن شد…مرا در سکوت یک شب برفی خاک کنید…آنگاه که شب تمام حرفهایش را به برف میدهد تا زندگی آغاز شود….همان موقعی که نقابها روی زمین می افتند و تیرگی خاک تمام انبوه انسان ها را در بر خواهد گرفت…زمانی که کلمه دستهایش را در هم فرو کند و کاغذها برهنه در مسیر باد بدوند…وقتی که پاییز تمامی شکوه خود را در یک غروب دلتنگ به خستگی شب تقدیم کند…هنگامی که باران گودالی از طراوت روح بسازد میان سنگ کوهستانهای تنها.آه ای پرنده تنهایی های من از قبیله آدمهای تنها پر بگیر…پیام این کلبه های تاریک را در آخرین غروب پاییز به گوش آسمانها برسان…بگذار باد دستان تو را بگیرد و به سمت دشتهای سراسر باران ببرد….آینه ها هم امشب همه بیدارند….افسوس که در سکوت شب چیزی نبود که تو نگفته بودی…در سکوت شب بود که گفتی اردیبهشت هم میتواند قسمت گمشده پاییز باشد…ممنونم…گوشه نامریی شب مرا میخواند…برای این تولد دوباره ممنونم…تو در سکوت یک شب برفی مرا تا آرزوهای دوری که دفن کرده بودم بردی…
و شب همه جا هست…چقدر دلم برای پشت غروب تنگ شده…من همسفر خوبی نبودم؟کوله پشتیم پر بود از باران…اما اسم من روی برگهای زرد پاییز نبود…اسم من جایی میان یک شب برفی جامانده بود…و من سالهاست که پرنده ها را برای یافتن اسم گمشده ام به تاریخ میفرستم…لابه لای کاغذهای کاهی زمستانهای دور…دلم میخواهد بروم…نمیدانم اما کجا باران منتظر من است…کاش میدانستم……………...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| |
سه شنبه ۲۸ آبان ۸:۱۳بعدازظهر |
|
New Page 1
تولدت مبارک بارون شب پاییز |
| URL: |
E-mail: |
| |
دوشنبه ۲۷ آبان ۰:۴۶بعدازظهر |
|
New Page 1
نيماي عزيزم نوشته قشنگت رو خوندم. فوق العاده بود. رز به روز بهتر مي نويسي. با نمام وجود بهت افتخار مي كنم. به راهت ادامه بده. منم كنارتم. تا ابد...
|
| URL: |
E-mail: |
| nima |
یکشنبه ۲۶ آبان ۱۱:۴۷بعدازظهر |
|
New Page 1
recommended with enigma music.the screen behind the mirror |
| URL:http://khaneyedoost.com |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:38 ýýýýý# |
comments(3) |
« درد |
Main
| سادهی ساده »
|