« پرنده | Main | خطی به نام شب »


  چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷

ساده‌ی ساده

پنجره آروم تو چارچوب سردش میچرخد،"آبی یعنی دل من،دریایی که اسیره…. دل خسته ام از این جا…

باد با موسیقی شب میرقصه…آدمهایی که از پاییز چیزی نمیفهمند همان چراغهای چشمک زنهاییند که در دور دست نفهمیدند دریا را…دل خسته‌ام از اینجا،از آدمای دنیا،همین امروز و فردا،دل میزنم به دریا…

تاریکی‌ایی که تمام تن باغ کنار پنجره‌ام را پر کرده بود سمت من می‌آمد…من موسیقی خیره شدن به عمق آب کاشی را گوش می‌دادم..شب زمستان و پاییز…تنهایی و تاریکی با هم همینجا بودن.حسشان میکردم.واقعا احساس کردم از آدمهای اطرافم بدم می‌آد…همشون خالی از عشق..خالی از شکوه باران،خالی از افتادگی پاییز…من به دنبال چه بودم اینجا؟آره یه مهندس عمران شدم.…با اسمی که اسم شبم بود خانه دوست رو نوشتم…حالا فقط یه عالم خاطره و ساعت‌ها تنهایی دارم…کسی به قلب آدم چقدر بها میده؟….راستی من در این بیهوده سرا چه می‌کردم؟.

صدایی روی دوش ثانیه‌ها از عمق تاریک شب می‌گذشت،یادم آمد بانویی که فصل سرد را کاغذی کرد ــ فروغ خاموش‌ ــ هم گفته بود تنها اوست که می‌ماند.صدا با تمام توان روی سبزه‌زار فرش قدم نهاد…این همه‌ کاغذ کاهی و نوشته‌ها…این همه…و من با اسم شبم روی دوازه‌ی آدمهایی که روزمرگی‌ها در کام خوش خواب فرو می‌بردشان پا گذاشتم…چرا صدا را نمی‌شد فریاد زد؟…صدا از جنس سکوت بود.معجزه‌ی قرن بود…..بگو ای یار بگو…که دلم تنگ شده..رو زمین جا ندارم…آسمون سنگ شده…من از تولد کسی می‌آمدم که نوشته:سر ارادت ما و آستان حضرت دوست،که هرچه بر سر ما می‌رود ارادت اوست….دل دریا رو نوشتی .. همه دنیارو نوشتی…دل ما رو بنویس.کوله بار تنهایی‌ها سنگین و دست من خسته شد از بس که نوشتم…راه طولانی خانه دوست من…جایی که این همه تنهایی رو رها کنم که برن زیر شیرونی و شب بیاد…آخه خدایا کویر شباش دیدنیه…شب یعنی شب کویر…اینک زیر نورافکن..اوج شعر من…آخرین پرده…قصه قصه‌ی مردی…که غرورش را رها نکرده….هرچه که بود..مثل فانوس گرم و روشن بود…مثل هیچکس نبود…شبیه من بود………

تنهایی‌های مردی که قلبش مثل قلب پرنده بودو می‌خواست پر بگیره تمام کویر رو پر کرد…کم کم از میان این شنها که شب را خنک میکردند به راهی رسیدم که به خانه دوستم میبردم….امشب انگار کلمه نیست…رنگ خیال نیست که بزنم به کلمه‌ها…ساده ساده.بی‌نهایت ساده….اما هنوز خوشحالم که خانه دوست رو دارم…هنوزم خوشحالم که هست..هنوز و هنوز…با تمام وجود ایستاده…و من هم به پاش…بهترین لحظه‌ها بود وقتی life.khaneyedoost رو داشتیم.و شنیدم که صدا می‌گفت دروغه روز دوباره دروغه....

این روزها تنها جایی که می‌توان ساده بود و نفش کشید،تنهاییست.

حالا 1،2 و 3.اینجا پاییز...نزدیک ورق روشن وقت.حالا صدا به دو صندلی خالی رسید.فصل سرد در ابتدا یا انتها؟کلمه ناگهان ک ل م ه شد.....

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 صبوح  چهارشنبه ۶ آذر ۲:۰۹بعدازظهر
  New Page 1

لعنت به اون وقتایی که سایتی باز نمیشه و یه عالمه کلمه تو آرزوی تایپ شدن میمونه...لعنت به اون ساعتهایی که آدم رو بی معرفت نشون میده !!

من هستم، بودم..ولی حرفایی که تایپ نشد ، دیگه نمیاد...

نیما بنویس

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#12:15 ýýýýý#

  comments(1)


« پرنده | Main | خطی به نام شب »