
سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷ |
|
خطی به نام شب |
|
میگفتند پرده نقرهایش را در تمام عالم گسترانده بود.لابهلای قطرههای درشتی که فضای روبرو را به هالهای مبهم تبدیل میکرد،گردش آرام لحظهها دوشادوش باد برای من پرده از اسرار عمق تاریک شب برمیداشت.گفتم سرپناهی کاش بودی هم برای تمام دستهای تنهایی که بوی مقوا میدهند..برای چهره تاریک مادر وقتی که شب میپوشاندش از اشکهای همهاش چند ماه تحمل...کودک کوچک آن دورها.برای بوی کهنه نقطه روشن شب که در انتهای دلتنگی روشن مانده است،جایی که سرخی درماندگی از شرمندگی جلو زده...باز هم شب هست...اگر شب نبود این همه آدمها چه میکردند؟؟؟..دود آرام بلند میشود و سپیدیایی که همیشه رویاهایش بوده تکان میخورد؛سرفه میزند.نوبت این است که این سقف کهنه که مرا از باران شب پاییز دور میکند را رها کنم.زمان،زمان این نبود که چشمهایت را ببندی...تاریکی که بیاید؛وقتی با چشمهای بسته؛دیگر چه چیزی هست که این پرده نازک را از روی جهانی که تو را نگاه میکند،کنار بزند...

روز همه جا بود.حرارت نامطبوعی که تمام جسم سیال هوا را پر کرده بود.سرگشته دنبال گم شدهای تمام وقت را ورق زد تا به تا رسید.یک تای سرد.یک تا در انتهای فصل سرد.ببین چطور این شنها فرومیریزند...کلمه مانده...ابزاری ندارد تا این وسعت بیکران را به تن کاغذ و تیرگی جوهر بسپارد.نشست..با تمام توانی که نمانده بود مدتها به گوی نقرهای که باقی مانده بود نگریست.سکوتی که تحسین میکرد،چند شاخه سرد خالی هم آمده بودند بیآنکه ببیند.نقشی که آن شب باد با خودش برد روی تنهایی ماه مانده بود...تا صبح هزاران دانه شن مانده بود...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| nima |
جمعه ۱۵ آذر ۱:۲۰صبح |
|
New Page 1
من خانه دوست رو هيچگاه رها نكردم.مدتي درش به روم بسته بود.همين |
| URL: |
E-mail: |
| صبوح |
پنجشنبه ۱۴ آذر ۵:۰۸صبح |
|
New Page 1
دیگه چیزی تا کنکور نمونده..تازه امتحانای پایان ترم و میان ترم هم که سر جاشونن...یه عالمه جزوه ی باز نشده هست..یه عالمه کار..یه ذره وقت..
تو همین آه و افسوس ها بودم که دیدم رو صفحه ی تلویزیون یه کلامی از یه بزرگی نوشته شد:" آنچنان بکوش تا به مقصود رسی وگرنه در رنج خواهی ماند"
راس میگفت بد جوری هم راس میگفت
اگه این 2ماه هم همه ی تلاشمو نکنم باز باید 1 سال دیگه تو رنج و تلاش بمونم
نمیدونم..درست و حسابی هم نمیشینم پاش بخونم..ولی فقط 2 ماه مونده..دعا کن همه ی توانم رو بتونم خرج کنم ..نتیجه اش با خدا
پاییزه سردیه..هوا سوزه برف داره ولی بارونیه هنوز
|
| URL: |
E-mail: |
| hadi |
چهارشنبه ۱۳ آذر ۷:۴۳بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام نيما جان...
خوبي؟خوشي؟
باورم نميشد كه بعد از اين همه سال باز هم برگردي و بنويسي...نمي دونم واست چه اتفاقي افتاد و چي شد كه اينجا رو رها كردي و رفتي....يادش به خير....عجب روزهايي بود...چه دوراني داشتيم...تازه نوشتن رو شروع كرده بودم و تك تك دوستاي خوب اون زمان هنوز تو ذهنم هستند....بينهايت از اومدنت خوشحال شدم...ما مي تونيم باز هم مثل قديما كنار هم باشيم و دوستان خوبي براي هم باشيم....دوست دارم باز هم نوشته هاي زيبا و پر از احساست رو بخونم....هميشه موفق باشي...
مرسي كه بعد از اين همه مدت منو فراموش نكردي.... |
| URL:http://online64.persianblog.ir |
E-mail: |
| سايه |
چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۱:۵۴صبح |
|
New Page 1
يادبودهايم مثل سكه هاي پول شيطان است . بازش كه مي كنند چيزي جز برگهاي خشك در آن نمي يابند
موفق باشي |
| URL:http://khaneyedoost.blogfa.com/ |
E-mail: |
| nima |
چهارشنبه ۱۳ آذر ۰:۵۸صبح |
|
New Page 1
را گرفتم تو نوشته هاي قديميم.وبلاگهايي كه خيليهاشون آخرين نوشتشون به سالها قبل برميگرده.اي خدا.روزمرگيها چه زود همه رو در بر گرفت.دلم گرفته.به اندازه زيبايي سكوت شب برفي واسه اونايي كه سرپناهي دارن.اي خداااااااااااااااااااااااااااا |
| URL:http://khaneyedoost.com |
E-mail: |
| |
سه شنبه ۱۲ آذر ۳:۰۶صبح |
|
New Page 1
|
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#12:32 ýýýýý# |
comments(6) |
« سادهی ساده |
Main
| آسمان »
|