
جمعه ۱۵ آذر ۱۳۸۷ |
|
آسمان |
|

آسمان برای من از کسی که در عمق یک غروب دلگیر در یکی از شبهای زمستان گمش کردی سخن بگو.از کسی که کاغذها را به موسیقی تبدیل میکرد،پشت شب خانهاش را رها میکرد و روزها برایمان تنهایی یک سیب را تفسیر میکرد...میدانستم شبهای طولانی زمستان را با رویای این که بازهم تصویری بگیری از چشمانت در حالیکه بر سیاهترین نقطه تنت نقش بسته،سپری میکنی.دستان سرد من کجا و آن همه حرارتی که آسمان همه جا پخش میکردی کجا...به انتهای پاییز نزدیکیم اما فصل سرد هنوز خواهد بود و این یعنی تکرار بیِپروای دلتنگیهای تو در حالی که میروی و روی ایوان خانه مینشینی و نگاهت را میدوزی به خورشیدی که میرود تا در سوی دیگر مردمانی را به این همه روزهای یکنواخت مشغول کند.بی تو،که تکرار در تو آخرین نفسش را کشید، هر پرندهای که بر امتداد افق خط میکشد،بیهوده انگار پرواز را از سر میگیرد...نیمه شب که رویاهای غریبم رهایم کردند چشمان کوچک پاییز را میمالیدم و خیره نگاهت میکردم به راهی که ساخته بودی برای گذشتن از روشنایی صبح.تو همچنان با چشمهایت حرف میزدی و من با دستانت...آسمان باز هم خاطر مشوش انسانها را به کودکیهای آب و آیینه پیوند بزن.دوباره برایمان از آن کلمههایی بگو که در میان عصرهای الکتریکی جا ماندند،از آن معصومیت هایی که لابهلای روزهای سفیدمان ماندند و جسدشان را هم کسی بر دوش نگرفت..حتی!...حرفهایت شبی که تا سپیده از درونت تو را خورد روی روح کهنهی من نشسته بود.آبیترین کسی بودی که کنار چمنزارهای سبز حقیقت خانه کردی وبیصبرانه دوختی هر آنچه سالها به تو داده بود را به قهوهایِ خاک.به آن گامهایی که بلند برداشته شد سلام.اینجا هیچستان.جایی که سکوت بر بلندترین نقطه آن میایستد...
تنها هراسی که از فصل سرد داشتم وداع بود.وداع با بوی مقوا و خاکستر.وداع با سطلهای آتش.کاش دستانم آنقدر پر از کاغذهای رنگی بود تا مترجم خوبی میشدم برای زردی چهرههایی که طبیعتِ فصل سرد آنها را از درس عشق به من دادن باز نمیداشت.آموزگارانم را به من بازگردانید.حیف و بسیار افسوس که بهای جان برای لمس تنهایی را اندک شمردیم.دنیای کودکی را شب با خود آورده بود که در دستان باد جان داد....صدای سکوت پر بود از تنهاییهای مرد کوچکی که در اغوش فصل سردم جان داد..........................و این خاصیت عشق بود که نمیگذاشت کلمات در وجودم نقش ببندد.
میدانم.اینجا هیچستان است.جایی که سکوت بر بلندترین نقطه آن ایستاده است...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| مهران - اولین قلب آبی |
پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۰:۱۳صبح |
|
New Page 1
سلام ... نیمای خوبم .... دلم برای نوشته هات تنگ شده بود ...
به قول حسین پناهی :
پشت پنجره یک هیچ بزرگ است ....
برای چیزهایی که از دست میدی برای همیشه ناراحت نباش و برای چیزایی که به دست میاری زیادی دلخوش ...
زندگی شاید یک خیابان بلند است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد.
تنها چیزی که دوست دارم بگم اینه که : در فلق بود که پرسید سوار .. آسمان مکثی کرد ... رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید .......
مهران |
| URL:http://www.mehransw.ir |
E-mail:info@mehransw.ir |
| صبوح |
سه شنبه ۱۹ آذر ۵:۲۷بعدازظهر |
|
New Page 1
واسه همینه که آسمون انقدر بزرگه پس؟
واسه این همه حرفی که داره؟... |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#01:05 ýýýýý# |
comments(3) |
« خطی به نام شب |
Main
| کاش »
|