چشمانم بسته بود.دست نامریی زمان گوی آتشین را از افق بالا میآورد و من جابهجایی نور در هوای غبار آلود زمین را میدیدیم.خیره.تیرگی دوستداشتنی محو میشد و صورتکها دست به کار...حیران،حیرانی گوش میکردم.دف و تار و شهرام ناظری و ......
نیم کاسهای که ساخته بود دستان لرزان، خانه میشد برای یک فکر سرتاسر پر از اندیشههای رنگارنگ و گاه بیرنگ.این گرد سپید همه جا نشسته بود...