
جمعه ۶ دی ۱۳۸۷ |
|
بیتای تاریخ |
|
عصر
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظهی کاج
نیکی جسمانی درخت به جا ماند
عفت اشراق روی شانهی من ریخت…

همونطور که برای فروغ نوشته بود "بزرگ بود و از اهالی امروز" خودش مثل یک عبور نور بود از دریچه تنگ حیات ما.همهاش دارم میدوم تا شاید نزدیکیهای گل نیلوفر و قرنش برسم،پی آواز حقیقت بدوم.سرطان شریف عزلتش که 6 روز قبل از 4 بار آمدن چلچلهها برای چشمان کوچک من او را برد به درهی مهتاب اندود خاطرم را پر میکند.چه قدر برای من سهراب ساده است.برای که نیست؟بستر سنگی مشهد اردهال و امامزاده نه، او در گلستانه جریان دارد.همانجایی که خودش هم درخواست داشت آنجا تن سپیدش را به خاک بسپارند.امروز میفهمم که وقتی میگفت تلاش یک سیب برای به بار نشستن کم از دفاع مردم ویتنام از کشورشان نیست.سهراب در روح من جریان دارد.کلمههاش انگار روی تمام سطور این زندگیم وسط این همه خراش روی آسمان هست.دنبال راهی بودم.هستم…گوش کن جاده صدا میزند و از دور قدمهای تو را…چشم تو زینت تاریکی نیست.پلکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا….
و بیا تا جایی که پر ما به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند…
من به رفتن نزدیکم یا دور،صدای چند عدد زنجیر و فلز هم همین سوال را در ذهن من تداعی میکنند.حیف،کاش مدادی داشتم،آنگاه چند تکه ابر سیاه کوچک روی دوردست می گذاشتم و مینشستم در گل ستانه تا بیایی همراه تلاش آنها برای رسیدن به آن آبی بیکران…دلم میخواهد همین جا که چند پاره کاغذ کاهی دارم برایت از دلتنگی کلام بگویم.از این که این عناصر ساده،کلمهها، چقدر از وقتی تو رفتی تنها ماندهاند.رفتی و پشت حوصله نورها دراز کشیدی..کلمهها را هیچکس چون تو از آدم تا کنون به کار نبرده بود.تو روح سادگی بودی در کالبد قرن.لای هر برگ درختان سیب،کنار هر تلاش رود،نزدیک هر لحظه هراس مرگ،سوی هر تیرگی شب….من به دنبال تو….تو در انتهای هر چه نور بود ایستادی…
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال
کرد…
تو در متن عناصر میخوابی، من در نزدیکی طلوع ترس بیدار میشوم…………………….
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| صبوح |
پنجشنبه ۱۲ دی ۲:۴۵صبح |
|
New Page 1
|
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#03:43 ýýýýý# |
comments(1) |
« خداحافظ |
Main
| چند قطره زندگی »
|