« آیا؟ | Main | چند لحظه و دیگر هیچ »


  جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸

سکوت سرشار از ناگفته هاست

نارنجي غروب نيشابور را فرا مي گرفت....بالاترين تپه اي كه ميشد نشسته بود ميان سيم خاردارها...صدا تمام وجودم را پر ميكرد...پرنده اي به نام عشق كه بلند تر از همه پريد...هنوز هم طلب هست..هنوز هم سوختن قانون ميشود براي شنيدن حتي يك كلمه...خاك با باد بازي ميكند...ميدان موانع يعني همين...و يك تصوير بلند كه پشت غروب را از صدايي كه صدا نيست ميشود فهميد...گاهي اوقات سوختن قانون ميشود...وقتي كه ميخواهي و راهي نيست....وقتي سينه ات قفسي ميشود براي كلمه ها...وقتي سكوت ميداند و غروب....نيشابور همه اش دلتنگي است.....

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 myself  پنجشنبه ۱۲ شهریور ۲:۵۱بعدازظهر
  New Page 1

خدايا كمكمكن.چه روزهاي دشواري.پروردگارا

 URL:  E-mail:

 

 
 setare  جمعه ۶ شهریور ۲:۱۷صبح
  New Page 1

 URL:  E-mail:

 

 
 nima  جمعه ۹ مرداد ۶:۰۴بعدازظهر
  New Page 1

سالها پيش همين جا همين مكان.كلمه تكرار ميشود...مشهد....عقربكها وقتي هزاران دور رو به عقب بچرخد تابستان 4 سال پيش دقيقا همين جا همين كافي نت من پستي نوشتم.......زمان داستان عجيبي دارد....

 URL:  E-mail:

 

 
 گل سرخ  پنجشنبه ۸ مرداد ۱۰:۵۱صبح
  New Page 1

سلام رفيق قديمي و سرباز فعلي اوضاع و احوالت اونجا چطوره ! حال و احوالتو از بابات مي پرسيم... به همين زودياس كه تموم بشه !

 URL:http://g0lesorkh.com  E-mail:

 

 
   دوشنبه ۵ مرداد ۳:۰۶صبح
  New Page 1

نيشابور شده مامن و مونس شبهاي تنهاييت. در آن دور دست ها كه خورشيد رودتر از تمام دنياي من طلوع مي كند و ختي غروب... تو خسته از ناملايمتي هاي زمانه و من خسته از آلام تو... به موسيقي گوش مي دهم... اشك به وسعت تمام اقيانوس در چشمانم حلقه مي زند... انگشتاني را به ياد مي آورم كه در فراغ عزيز اين چنين سرد و حزن انگيز مي نوازند... نمي دانم انگشتان لرزانم ياراي بازي با كليدها را ندارند يا چشمان خيسم تاب... نمي داني از وقتي كه رفتي رنگ روياهايم را بردي و تمام دنيا سياه شد... ديگر حتي آسمان هم نگريست... در آن دوردست ها آسمان آبيست؟ آسمان من خاليست و روياهايم با توست كه دوباره رنگين كمان را مهمان خود مي كند....

 URL:  E-mail:

 

 
 مهران - اولین قلب آبی  شنبه ۲۷ تیر ۶:۴۰بعدازظهر
  New Page 1

سلام نیمای خوب ...
به من سر نزدی ؟؟؟!!!

قرمز ... نارنجی و تا حدی هم زرد ... این رنگ های خفته در کلام بود که بنظرم آمد...
انگار ایستاده باشی در دامنه تپه جایی نرسیده با بالایش و در انتظار سایه ای در غروب ، انتهای افق را دید بزنی... چندشت میشود ... انتظار و انتظاری که انگار تا ابدیت طوئمان ادامه خواهد داشت ...همین
آخرین بار که یادمه همدان بودی ... نیشابور چرا ؟؟؟؟
مهران اولین قلب آبی ، تجلی یک بغض بزرگ ، مهرانی که از زنده بودن ، از آبی بودن و از بودن خسته است

 URL:http://www.mehransw.ir  E-mail:mehran.manouchehri@gmail.com

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:33 ýýýýý#

  comments(6)


« آیا؟ | Main | چند لحظه و دیگر هیچ »