« سکوت سرشار از ناگفته هاست | Main | آن شب که پاییز آمد... »


  جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

چند لحظه و دیگر هیچ

یک دایره تمام عیار صفحه تاریک حیات را نقره میچسباند وقتی که روح متلاطم من جسم پر دردم را تا انتهای اندیشه‌های تیره‌ای به نام " زندگی" میبرد.یاد زمان افتادم، زمانی که در پشت سر چند دکمه از حروف سفید را فشار دادم و پاسخ در اتاق‌ها را بستن و نشستن و رزوهای متمادی خورشید را با بلند کردن سرم از بین کلمات نا‌آشنایی که بر چشمان خسته‌ام حملشان می‌کردم،همراهی کردن را روی صفحه‌ی رنگی‌ام مشاهده کردم.گاهی اوقات فکر می‌کردم تنهاترین مرد زمینم...آن زمان که انیگمای من دوباره سمت پرندگان نارنجی‌ام میبردم و میگذارم موسیقی دستانم تمام حجم کوچک اتاق را پر کند...با خودم زمزمه می‌کردم که دنیا گذرگاه عجیبی است، این همه کاغذ خط خورده بود و شب هنوز کالبد مجروحش را روی باد انداخته بود....کلمه از قتل چوب انگار خبر دار شده روی کاغد نمینشیند...من دلتنگ...گاهی اوقات فکر میکنم تنهاترین مرد زمینم.....

توصیف تن هایی که در کنارم میچرخد را وامیگذارم به آن که مدت‌هاست شنیده نمی‌شود...پیشترها هم لابه‌لای این جملات بود...یادت می‌آید آن شب پر هیاهو که من از شنیده شدنت گفتم؟سوار بر چرخ‌هایی که نمیچرخید از بین خواب مردم گذشتیم و تو دستانت را کاسه‌ای کردی،ماه در در آن ریختی و جاده را برای سوارانی که گم شده بودند کهکشانی کردی؟...لابد وقتی آن دور دستها نشستی و اشکهایت را در جلد نامه‌ای گذاشتی می‌دیدی که نام تو را از هر کس که ایستاده بود می‌پرسیدم...کسی اینجا هست که سکوت را دیده باشد؟.....

دلم تنگ شده است برای آرامشی که تماشای غروب داشت وقتی دقایق عبور میکرد و گرد سحر آمیزش تمام بدنم را میپوشاند...دلم برای آن روزهایی که باران‌های تندی می‌آمد و مردم که فرار میکرند من می ایستادم و این حس دیوانگیش به من قوت زندگی میداد، تنگ شده است...دلم برای صدای جیر جیری که شبهای پاییز تمام جاهای خالی جملات را پر میکرد، برای وقتی که برمیخاستم و قاصدکی که آرزو حمل میکرد راشتاب میبخشیدم برای تمام خوبیهایی که ته دل من را قلقلک میداد و دنیا از آنها خالی شده، تنگ شده است...این روزها روزهای تردید است....

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:14 ýýýýý#

  comments(0)


« سکوت سرشار از ناگفته هاست | Main | آن شب که پاییز آمد... »