
یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ |
|
آن شب که پاییز آمد... |
|
آرام آرام حرکت میکرد.از دشتهای پهناور نرگس تا اوج بی قرار آبشارهای بی انتها...در هر جا که هوا بود شروع به رشد کردن میکرد...هر جا که من بودم میآمد....هر جا که او بود میگریخت...تنها بر فضایی جدا از حیاط...منزوی میخواندم:
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
پاییز بر من مینواخت...فصل سرد من سلام...
دیشب باران بیوقفه نثار ما میشد.بر هر اشک کلمهای و در هر قطره حرارتی که توان برای قلم نبود، بود.باران سرشار دلتنگیهای آسمان بود.این همه دریا، آیا آسمان تنها نبود؟من،او و هر آن که گرد میچرخید درگیر این همه بود و نبود...انسان چه میفهمید از آسمان؟درکش ناقص نبود؟...پاییز اما همه تنهایی من بود....آن سوی شب بارانی ایستادم...سرزمین من اینجا نبود............
کاشکی نگاه میداشتی، میراث این باران و آن آفتاب؛خاکی که با هم خورده بودیم و راهی که با هم رفته،شکفته زیر گلهی پروانهها...اما اکنون که پرپر در ذهن خلوتم شدهای آن همه کجا میانهی یک مشت انسان...همیشه میگفت حلقهی نورم که جمعیت درمان هیچ دردی نیست،سم مهلک قرن است..روزی به حرمت سکوت، روزی به عظمت این من ِ فرتوت پیشانی بر خاک خواهی نهاد...میتوانی آن روز پرواز را به تن کاغذهایت بچسبانی و رویاهایت را از کابوسهای شبهای بارانیات بخواهی...من وجود نخواهم داشت...گوش کرده بودم...نوشته بودم...من با پاییز خواهم رفت...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| مهران - اولین قلب آبی |
دوشنبه ۶ مهر ۹:۳۰بعدازظهر |
|
New Page 1
نیمای خوب .....
در لحظه باید زندگی کرد .... ((فردا)) خودش ... ناگذیر خواهد آمد
امسال ، پائیز عهد باران را چه زیبا و به چه به موقع وفا کرد ... پائیز واقعا پائیز است ...
هر چند کمرنگ .... |
| URL:http://www.mehransw.ir |
E-mail:mehran.manouchehri@gmail.com |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#05:23 ýýýýý# |
comments(1) |
« چند لحظه و دیگر هیچ |
Main
| تنها گناه من »
|