« آن شب که پاییز آمد... | Main | یعنی می‌شود؟ »


  سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸

تنها گناه من

در را بستم.چند کلمه لای خشونت چوب گیر کردند.فریادهاشان خواب باد را هم به باد داد.هنوز می‌آمد.پاهام را آن سوی حصار آجری که می‌گذاشتم انفجارهای پیاپی بند آرامش از ذهن مشوش یک روح روان‌پریش را پاره کرد.پاییز آن دورها ایستاده بود.جرات نمکیرد نزدیک شود.دستهام هنوز بوی رویش می‌داد.بهار رهایم نمی‌کرد...اشک در تمام دیدگانم حلقه می‌زد.از آن بالا می‌خواستم زمین را ببینم و این تمام جرم من بود.تمام جرم من این بود که دشت را برای مقدس بودن آماده کرده بودم.تمام گناه من این بود که بیتابی این تنهایی حرف دیگری می‌زد...از جنس تنهایی مطلق...من بر قله‌ی کوههای سرد می‌رفتم...دنیا پر از تیرگی آسمان بود.دستان من شب را بو می‌کشیدند و انسان هنوز در میانه‌ی روز خورشید را بود که می‌پرستید.رفتم و رفتم و من از تنها گناهی که بودم دور می‌شدم...فضایی به وسعت یک روح بزرگ آن‌جا بود...پاییز و شب و باران.تمام هر آن چه که از مردم دزدیده بودم...خوب شد.وقتی که زمین می‌چرخید من از کنار همه‌تان عبور کردم.زمین‌های تا به زانو دروغ و خیانت...من آرام از کنار همه‌تان گذاشتم.مامن کوچک من حالا وسعت می‌یافت...هستی بی‌کرانی که تا چشم کار می‌کرد دریا، آسمانش بود.

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 pishi  سه شنبه ۵ آبان ۰:۲۹بعدازظهر
  New Page 1

salam nimay azizam...man asheghe harfatam,asheghe dele ghashanget,neveshtehaye ghashngi bood mesle hamishe khob , delneshin ziba ..... delam az in fasle tanhaee gerefte sarmash galbamo milarzone,kash kash kahs???????????? akh ke cheghadr harf daram harfe nagofte, kash hamsohbatam bodi kash ILU

 URL:  E-mail:

 

 
   یکشنبه ۱۹ مهر ۱۱:۱۵بعدازظهر
  New Page 1

فصل محبوبت رسیده امیدوارم خوش باشی. یادمه عاشق پاییز بودی

 URL:  E-mail:

 

 
 nima  پنجشنبه ۱۶ مهر ۸:۵۶بعدازظهر
  New Page 1

گاهي وقتها در ابتداي يك شب بلند باد كه ميوزد ذهن من پر از تشويشها ميشود.همگام با شعر شاملو كه خودش ميخواندش مي انديشم كه رفتن را برگزينم و يا اينكه با تنهايي همينجا ماندگار باشم....شب...

 URL:  E-mail:

 

 
 nima  چهارشنبه ۱۵ مهر ۰:۱۲صبح
  New Page 1

هنگامي كه چشمان تو به دنيا عشق را آموخت....امروز 15 مهر ماه...روز شروع من.

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#10:21 ýýýýý#

  comments(4)


« آن شب که پاییز آمد... | Main | یعنی می‌شود؟ »