
جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸ |
|
دیوانه |
|
من،پاییز و یک اتاق تنهای تنها نشسته بودیم.برف سکوت باشکوهش را در دستان شب میگذاشت.چقدر رویداد بود این شبها.چقدر تنهاییهای نو.ذرات کوچکی از خورشید گرداگرد من میچرخیدند؛ بوی خوب فردا بود."حالا دیگر تنهای تنها زندگی میکنم"، سخنان یک عابر کوچک زیر پلهایی که هیچ را به هیچ متصل میکردند بود.دنبال آسمان میگشتم.لابهلای همهمههای شما گم میشد.راستی کسی این روزها آسمان را دیده بود؟
حیاط امامزاده صالح باز پر از پرواز بود و برف.موج گرمایی که از دهانم بیرون میآمد پرواز را به آسمان میبخشید.کلمات یک شاعر را دیدم که دوان دوان سوی چترفروش دورهگردی میرفت....شاملو در گوشم آرام فریاد میکرد باز هم....روی یک سبز، پاییز نشسته بود.داشت با سربی که تازه از حرکتهای بیهودهی رهگذرهایی که آسمان را نمیدیدند، زاییده شده بود، صحبت میکرد.دوباره داشت میرفت.برایش دست تکان دادم.کسی بلند زمزمه کرد:" دیوانه".
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| Ali |
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۰:۲۴بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام رفیق بعد از مدتها اومدم اینجا هنوز بوی سابق رو داره دوسش دارم |
| URL: |
E-mail: |
| setareh |
چهارشنبه ۲۵ آذر ۶:۳۴بعدازظهر |
|
New Page 1
آره....پاييز داره ميره ...روزاي آخريه كه مهمون خونه هامونه..............ميره وسال ديگه اگه باشيم مي بينيمش...واگه نباشيم خوش به حال اونايي كه مي بينندش..........باپاييزخداحافظي كردن ديووانگي نيست...عشقه.......خوش باشي...باي |
| URL:http://setareh22.persianblog.ir/ |
E-mail: |
| |
دوشنبه ۲۳ آذر ۸:۱۹صبح |
|
New Page 1
چشمامو رو هم میذارم و... تو رو به یادم میارم و.......................خاطره ها......
دوباره دست تکون میدن و ...تو رو بهم نشون میدن و...................
خیابونی که هیچ وقت نرسید... |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#01:59 ýýýýý# |
comments(3) |
« چقدر حرف ناگفته هست |
Main
| 91 »
|