« دروغ گو | Main | اتاق آبی »


  دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸

Who knows

دستهای لرزان شب پر از خواب‌های هراس‌آلودست.هزاران هزار فکر بی‌انتها که مدام در این هزارسوی نا‍‌پیدا، گم می‌شوند...گوش شب را زوزه‌ی باد پر می‌کند تاریکی ذهن پسرک را ترس...سرزمینی که خاک سیاه افقش را پوشانده...آن دورها مرد تنهایی دست می‌کند لابه‌لای موهایش و چند صدای مشوش را از کلیدهای سیاه و سفید آزاد می‌کند کمی نزدیک تر همسفری که یکی از میلیاردها ثانیه می‌آید، کتاب شعرهاش را باز می‌کند...ناگهان همه ساکت می‌شویم...تازه یادم می‌آید باید زیر لحظه‌هایی که بازشو گرد کودکی‌هام مرا به دیدن دو درخت مهمان می کرد، دنبال آن‌همه کاغذ بگردم...تازه یادم می‌آید....نیازی که آسمان را برای حجم بارشی جستجو می‌کند...من هستم....چه کسی می‌داند.خانه دوست همین نزدیکی هاست..........

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 خودم  دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۰:۰۹صبح
  New Page 1

در ابتدای یک اتاق بلند نشسته ام.چقدر تنها....آرام به نسیم گوش میسپارم...نسیم هم تنهاست..کسی نیست...جهان پر از دلتنگیهاست..

 URL:  E-mail:

 

 
 خودم  چهارشنبه ۱۲ اسفند ۰:۳۵بعدازظهر
  New Page 1

چه روزهای عجیبی این روزها میشوند.چه قدر هراس نوک انگشتهایم هست.....

 URL:  E-mail:

 

 
   دوشنبه ۱۰ اسفند ۲:۳۷بعدازظهر
  New Page 1

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌هاي نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي‌ پوشي به کام
باده رنگين نمي ‌بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که مي ‌بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:28 ýýýýý#

  comments(3)


« دروغ گو | Main | اتاق آبی »