
چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ |
|
تپش سایه دوست |
|
پردهی لغزان چشمان پسرک را دستان خستهاش کنار میزد...ساعت آرام داد میزد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدتها بر او میوزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی سفید خالی داشت حالیاش میکرد که ..ناگهان حرارت فضای خالی را اشک پوشاند....دیروز خورشید هم میگریست...باورش نمیشد حالا او هم داشت گریه میکرد...سرش را روی شانهی موسیقی گذاشت..."اینجا پرندگان نمیخوانند....".رویای کودکانهی سادهای که آسمان رویاهای شبانهاش را در همراهی مرارت سوت ممتدی که گناه در گوشش میزد ،میپوشاند حالا حلقهی وسیعی از اشک پوشانده بود...دهکده ای آن دودرستها...نزدیکی تقارب رود و پهنای سربلند یک درخت...جایی که در زمان گم شده بود.جایی که هرگاه شروع به بردن نامش میکرد، قلب کوچکش ناگهان دچار تحرک وصفناپذیری میشد که تا تختهای سفید میبردش....قانون نانوشتهای که مردمان جهان را به جدایی میخواند...و او همیشه پر از علامت سوال میدوید...آتش شعلهوری که همه جا را سوزانده بود... دشتهای سبز بیپایان...خالی...خالی...
تا چشم کار میکند آبیِ آب است و پاروهای شکستهای که این خفگی بیکران بر قلب من میکوبد...اشکهای خورشید ، سیاهی خاک را محو دریا میکند...دو دست کوچک خسته، تنهایی غلیظی را از حرارت فراوانی که همه جا هست، آویزان میکند.شاهد میآید...شهادت من را اما موجهای سهمگین دریا دریا دریا به فراموشی میسپارد...تا چشم کار میکند تنهایی همه جا هست.
گاهی تنها هیجان قطرات درشتی که هدیه آسمان ابری چشمانش است آرامش میکند.....کتاب اردیبهشت را باز که می کنم نام تو سرفصل پروازهای جهان است.چه درد انبوهی که تو در یافتن راز گل سرخ، شب را گام میزدی و من تازه داشتم گم شدن را در آغوش مادر میآموختم...پیرمرد میگوید شکفتن گلی...ناخوداگاه صورتم را اشک میپوشاند....شب را صدای یادآوریهایت پر کرده...هوای تیرهی غروب را تا مرز نگاه تو رمز گشایی میکنم..آن گاه که "سرطان شریف عزلت" دریچهی شب را برایت میگشود...جهان من پر از سادگیهای توست...
شاملو مرا آتش میزند...رگههای سفیدی که از سیاهی لبانم برمیخیزد تا ساعت نیمه شب میرود...دلم میخواهد فریاد بزنم...چقدر حرف ناگفته...چقدر کلمه در بند...اشک دوباره چشمانم را میپوشاند…
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| خودم |
دوشنبه ۷ تیر ۰:۵۶بعدازظهر |
|
New Page 1
یعنی در نزدیکی محل به هم رسیدن آن رود و آن درخت |
| URL: |
E-mail: |
| |
یکشنبه ۳۰ خرداد ۷:۵۱بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام ، خسته نباشي .
درست متوجه نشدم در سطر 6 استفاده از "نزديكي تقارب رود" صحيح هست يا نه ؟ در صورت امكان لطفاً برايم توضيح بده . |
| URL: |
E-mail: |
| baran |
سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۹:۰۷صبح |
|
New Page 1
غمگينم از اين همه فاصله ها از اين همه تنهايي ها ولي امروز باور كردم هنوز انسانهايي از جنس خدا روي زمين نفس مي كشند............. |
| URL: |
E-mail:baran_barati@yahoo.com |
| shahed |
سه شنبه ۷ اردیبهشت ۷:۳۳صبح |
|
New Page 1
شوخی با سهراب
زندگی خواب و خیالست، رویاست
مثل تصویری از آن کاج بلندی که فرو رفته به آب
دستها را باید شست
زندگی را باید خورد
مثل یک پیچکی از نون و کباب
عاقبت باید رفت باید مرد
زندگی را باید خورد
مثل یک نون لواش
البته یواش یواش
(سپهر سهرابی) |
| URL:http://sarabadan.blogfa.com/ |
E-mail: |
| |
یکشنبه ۵ اردیبهشت ۹:۲۸بعدازظهر |
|
New Page 1
آمده بودم تولدتونو تبریک بگم اما با خوندن کامنت پایین دیدم اصلا یادم نیست که تولدتون کیه اصلا هم تولدتونو تبریک نمیگم اصرار هم نکنید تحت هیچ شرایطی از من نمیشنوید که بگویم تولدتون مبارک ........... چون که من ب ی م ع ر ف ت م
شیرینی تولدم باشه طلب ما
زندگی هدیه خداوند است به ما و شیوه زندگی هدیه ما به خداوند ... |
| URL: |
E-mail: |
| |
یکشنبه ۵ اردیبهشت ۳:۱۸بعدازظهر |
|
New Page 1
تولدت مبارک نیمای خوب... به یاد همه خاطره های خوب نامرئی که دیگه برنمیگردند.. شاد و سلامت و پیروز باشی پسر اردیبهست... |
| URL: |
E-mail: |
| خودم |
یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱:۵۰بعدازظهر |
|
New Page 1
بازهم یکسال گذشت...یکی میگفت از هیچ کس انتظاری برای هیچ چیز نداشته اش.آدم هاهمه همینند...و این حرف را با خودش شروع میکنم.بعضی وقتها چقدررررررررررررررررررر آدم ها بی معرفت میشوند...چقدرررررررررررررررررررر.بری همه آدم هایی که این طوری هستند عمیقا متاسفم. |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#12:21 ýýýýý# |
comments(8) |
« اردیبهشت |
Main
| و حالا باز ششم اردیبهشت »
|