
جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹ |
|
خانه دوست |
|

سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمیترین واژهای از محبت که میشناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در جیبم می گذارم و به دنبال کاغذهای رنگیایی که تمام شهر را آکنده از بوی تعفن کردهاند میدوم.اگر عطر سحرانگیز شب نبود من خودم را آن دورها لابهلای آدمهایی که کودکان سرزمینم با آنها بیگانهاند باید جستجو میکردم...تمام جریان خستهکننده اتاقی که من با همکارانم آن جا محبوسم را به دستان سخاوتمند پنجره میسپارم...پنجرهای که من میفرومشم با آن که خواهانش هستم چقدر بیگانه است...حرارت بیپروای خورشید را سپری نهادهایم و دستان تهی خویش را به پندار خودمان با صورتهای مغرورمان پر کرده ایم...با خودم میگویم کاش ابعاد تنگ جهان پیرامونم را یارای عبور از آستانهی کوچک رویاهایم بود...
همیشه آخرین پردهی این آمد و شد بی فایده راهی هست و دری...دری که تمام دلتنگیهای را میتوانم ببرم آن سویش....جایی که سالهاست روح من آزاد است....دشت بیانتهایی و خانهی کوچک تکی.خانه دوست........
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| |
جمعه ۸ مرداد ۳:۳۷صبح |
|
New Page 1
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بی رنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم |
| URL: |
E-mail: |
| مهران - اولین قلب آبی یهنی خودم |
یکشنبه ۳ مرداد ۵:۴۸بعدازظهر |
|
New Page 1
سلام نیمای خوب .... پنجره ای که غروب را قاب گرفته بود ، تنها در خاطرم مانده بوده آخرین تداعی خاطره ی خد....ا ... حا ....فظی ... در بــــــــــــــــــاد بود ... منظره دیگر به منظره نمی مانست ... تابلوی خشک شده ای که بوی نفت و رونگ روغنی که آماس بسته بود رویش .... تمام سهم من از غروب تنها دو ستاره بودند که نرم توی آسمان گرگ و میش لول می خوردند ... به خود که آمدم ... پنجره ی غروبِ رفته ... با ستاره هایش ... آن هم روی بوم روغنی جا خوش کرده بود ... حالا نقاشی ام سیاه تر شده بود قبل .... حالا خاطره ها هم همچنین ... حالا او رفته بود و من در تنگنای ژرف سکوت ، آخرین شعله ی شمعی که برام باقی مانده بود را کبریت میزدم ... حالا او رفته بود .... |
| URL:http://www.mehransw.ir |
E-mail:mehran.manouchehri@gmail.com |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#11:43 ýýýýý# |
comments(2) |
« سه شنبه شبها |
Main
| فصلی برای تنهایی »
|