
سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹ |
|
برای من تنها خودت را بیاور |
|
چند متر کوچکی که از هیاهوی دنیا مانده و من در تاریکی فرو رفته ایم.حلقه های دودی که سهم من از هوای اطرافمست را نگاه میکنم و تنها دریچه روشنی که من با کلیدهایم لکه دارشان میکنم.موسیقی روزهای گذشته تنها لذتیست که حالا نصیب من میشود این روز آخر پاییز...بازهم پاییز به انتها میرسد اما نه برای من.من هر فصلی را تنفس میکنم، پاییز به تنم میرسانم.قلب من خودش را گول میزند یا من را نمیدانم...کتابهای ناخوانده، مهمان تمام فضای کوچک اینجا شده اند.کتابهایی که چشم من را آزار میدهند و پر از حرفهاییست که سالها گذشته و هنوز تکه کوچکی از من را با خود به سفر نبرده اند...پاسخی که اندکی بعد از هر باران در می یابم.آه ای سالهایی که رفتید و من کلماتی که میپرستیدم را در گوش هیچکدامتان نجوا نکردم.از این همه علم بیزار و در به در به دنبال لحظه ای که جرعه ای سهراب بنوشم کمی نیما بخوانم و غرق شاملو شوم و ....
حالا نقطه های تنهایی را سر جایشان میگذارم و آسمان را با اشکهای خداحافظی از پاییز میپوشانم.سرتاسر دشتهایی که هیچگاه قدم بر آن ها ننهادم را تجسم میکنم و تو را پادشاه سرزمینهای دوست داشتنی ام میکنم.شکوه اشکهایت را در پایان تمام داستانهایم شرح میدهم و کودکان فردا را با ترانه هایی که گذشته را با آنها بهشت موعود کرده بودی ، آشنا خواهم کرد...من تنها یک روز پس از سفر تو به خوابی طولانی خواهم فرو رفت...یک روز و زایش این همه کلمه؟یک روز و نگاهی به وسعت آن همه چشم که باید بدانند چطور دستهای سرد ما ،ما شد....بگذار شب تمام ثانیه های گم شده ما را فرا بگیرد...
پاییز من برایت تا دورِ دور شوی دست تکان خواهم داد.برایم ورق روشن وقت بیاور...آه نه تو برای من تنها خودت را بیاور...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| again me! |
پنجشنبه ۲۳ دی ۲:۳۱صبح |
|
New Page 1
نوشته هات خىلى زىبان.واسه همىن انقدر حسودىم مىشه.هر روز زىباتر از قبل مىنوىسى... |
| URL: |
E-mail: |
| someone you know... |
پنجشنبه ۲۳ دی ۲:۲۹صبح |
|
New Page 1
مىدونم من واست کافى نىستم.چون نمىتونم کامل درکت کنم.شاىدم به عمد اىن وجه زندگىتو نادىده مىگىرم...مىدونى که خودتم مقصرى.من همه نوشته هاتو مىخونم.همىشه دنبال ىه نشونه ام.ىه جمله،ىا حتى ىه کلمه که بهم احساسى رو بده که همىشه حسرتشو داشتم.شاىد استحقاقشو ندارم... |
| URL: |
E-mail: |
| مهران- اولین قلب آبی |
سه شنبه ۷ دی ۱۰:۱۶صبح |
|
New Page 1
سلام نیمای خوبم ....
باید تنها شد تا فهمید ...
حوصله تراشیدن موهای صورتم رو ندارم ... این روزها خیلی سخت پیش میاد که وقت بیرون رفتن موهام رو برس بزنم ...
این روزها کلماتم با هم جور نمیشه ... .
کاش باران میزد .... خیس تر از پیش .... تا خدا هم خیس بشود زیر این تیرگی که بر آسمان وجودم چتر گسترانیده ...
آفتاب بی بخار ....
روزهای سرده دل نمای من ...
دلم دارد هر لحظه می سوزد ....
زبانه میکشد درونم
غم فراق بچه ای که حتی یکبار بهم نگفت بابا درست یک ماهه شد ..
و حالا نوبت پدر است که برود ...
روزها سخت میگذرد |
| URL: |
E-mail:mehran.manouchehri@gmail.com |
| سهراب |
چهارشنبه ۱ دی ۱:۲۶بعدازظهر |
|
New Page 1
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#04:22 ýýýýý# |
comments(4) |
« اتاقی پر از باران |
Main
| تکه ای از آسمان »
|