« پاییز خوابهای من | Main | پرنده‌های قفسی »


  چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۰

پیامبری به نام پاییز

شب آسمان تنهایی‌ها را نقاشی میکند.پرده کوچکی که موسیقی من آتشش میزند..."دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای میخواند...رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند...."دراین سکوت حقیقت ما نهفته است...دانه‌های اشک آرام صورت شکسته زمان را فرا میگیرد...برای تو خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند..گوشی که شناسه ها و صداها را در بیهوشیمان بشنود..برای تو و خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم..." در کنار آتشی که شب را میسوزاند داستان پسرکی که روزی در باد ایستاد و فریاد زنان تاریکی‌ها را خطاب قرار داد آغاز میشود...مسافر کوچکی در زمان..

پسرکی در ابتدای جاده تاریک تنها با نوری در دست... قلبی خسته در دست...آب شده در گستره افق..."آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود..."دیدار تنها برای لحظاتی کوتاه...آه از نهاد پسرک بلند میشود...آهی که لابه‌لای کوهها از آینه‌ها فراتر میرود و حرارت خورشید به آسمان میرساندش...خواب همسفرش را قاصدکها پر میکند دستان لرزانش را ناهمواری رسیدن...میرود و میرود..

جهان اطراف ناگهان پر از گلهای داوودی میشود...ثانیه‌ای میرسد که سالها غروب چشمانش را نوازش میکرد...آن دورها شبح تمام خواسته‌هایش رنگ وجود میگیرد...کلمات جان می‌بازند...سکوتی که بر تمام توانش چیره میشود...پاییز میشود.........هر آنچه میتواند چشمانش را میبندد...شب را به چشمانش میبرد...در خوابهایش راه میرود...حالا پاییز آنجا کنارش نشسته...سالهایی که سفر کردند و رویاهایی که ناتمام پرواز را از او دریغ...حالا پاییز کنار او نشسته...قلب کوچک زمان از تپیدن باز می‌ایستد...انگار تنها نوشتن هم از یاد او میرود...

پاییز او را به تپه‌های حقیقت میبرد...پاییز او را تا سراشیب زمان همراهی میکند...میکشدش به تماشای غروب...تناول ماهتاب...چشیدن سکوت...پاییز دستانش کوچک و سرد است...پاییز خیابانهای تنهاییش را پر میکند...پاییز هستی او را تمیز میکند...تا توان دارد نور به او میخوراند...فواره‌های زمان را متوقف میکند...دستش را میگذارد در دست باد...با هم در شب سفر میکنند...روبه‌روی شکوه پاییز اوست که به خاک می‌افتد...پیامبری متولد میشود...پسرک سرگشته و حیران فقط نگاه میکند...پاییز او را به صندوقچه اسرار میبرد...باران را نثارش میکند...باران را...چشمان کوچکش را قاصدکی میکارد...اشک می‌آید و ساعتها رویای پسرک را پر میکند...پاییز او شبها میخوابد....حالا پاییز با او سایه درختها را میشمارند...محو تماشای پاییز،خنجر زمان بر پیکر مسافر کوچک فرود می‌آید...پاییز بر شانه‌های پسرک زیر باد سر می‌گذارد..هق هق آنها بین همهمه‌ی مردمان گم میشود...چشمه کوچکی که پیوند پاییز و پسرک را به سوی جدایی میبرد تمام سروهای بلند تنهایی را سیراب میکند...قطره قطره...خیابان بلندی که چشمان خیس پسرک و پاییزی که آرام آرام قدم به سوی نور بر میدارد...

از پشت شیشه‌های سیاه میجوشد...چنان بار سنگینی قلبش را میفشارد که خواب همسفر را صدایش پریشان میکند...اشک تمام چهره نحیفش را میپوشاند...تنها جاده‌ای که روشنیش تمام رویاهایش را سنگین میکند هست...پاییز آن دورها جا مانده است.....آن جا روی تپه‌هایی که باد نوازششان میکرد...زیر آن کاجهای بلند...نزدیک خالی رودی که چشمانش را پر میکرد...پاییز آن جا جامانده است...پسرک همینطور اشک میریزد.....پاییز آنجا در انتهای خیابان بلندی که مردم خانه‌هاشان خط میکشند و دیوار میسازند...خیابان بلندی که پاییز آرام آرام بین نورها گم میشود...و خدا میداند توان پسرک تحمل این همه درد نیست...

اتاق تنهایی‌ها سرجایش است...افکار خسته آرام در هوای آن جولان میدهند...آتشی در دست صدا میدهد...برگهای زردی که مانده است را در دستانش میگیرد و آرام شعله ها را تماشا میکند... فرا میگیرندش ...او اشک را...

"پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم..بادبان بر چینم...پارو وا نهم...سکان رها کنم..به خلقت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم..آغوشت را بازیابم..استواری امن زمین را زیر پای خویش..."

"عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب..در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه"...

 

äÙÑÇÊ ÔãÇ

 

 

 baran  شنبه ۱ مرداد ۸:۲۳صبح
  New Page 1

زهی خجسته زمانی که یار بازآید به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید

 URL:  E-mail:

 

 
 Nima  جمعه ۳۱ تیر ۱۰:۵۱صبح
  New Page 1

روزهای گرم تابستان را شبهای سرد تنهایی به کام خود فرو می‌برد.در آستانه خوابهای مشوش من بر درهای بیداری میکوبند ...

 URL:  E-mail:

 

 
 سارا  پنجشنبه ۳۰ تیر ۱:۲۲بعدازظهر
  New Page 1

سلام آقای نیمای نازنین
مدتهاست که شما رو میخوانم .... اگرچه خاموش....
خانه دوست شما دنج ترین جای دنیاست واسه وقتایی که یادت میاد تنها یادگارش نبودنشه، که فراموش کرده با خودش ببره.....
برقرار باشید...


تا با غم عشق تو مرا کار افتاد / بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود، هم در غم عشق / اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد / مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا / ما را سر تازیانه ای بس باشد

 URL:  E-mail:

 

 
 Somaye  پنجشنبه ۳۰ تیر ۱:۲۲صبح
  New Page 1

می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادی کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با احساس گناه ترکت نکنم،
با سرزنش از تو انتقاد نکنم و با تحقیر به تو کمک نکنم،
و اگر تو نیز با من چنین باشی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد...

 URL:  E-mail:

 

 
 baran  چهارشنبه ۲۹ تیر ۲:۱۴بعدازظهر
  New Page 1

از کسي نمي پرسند چه هنگام ميتواند خدانگهدار بگويد.. از عادات انسانيش نمي پرسند.. از خويشتنش نمي پرسند.. زماني به ناگاه بايد با آن رو در روي درآيد.. تاب آرد.. بپذيرد.. وداع را.. درد مرگ را.. فرو ريختن را.. تا ديگر بار بتواند که برخيزد..........

 URL:  E-mail:

 

 

 #áíä˜ ËÇÈÊ #nima#12:39 ýýýýý#

  comments(5)


« پاییز خوابهای من | Main | پرنده‌های قفسی »