
یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۰ |
|
پرندههای قفسی |
|
خورشید آرام پهنه چشمان من را سفر میکند...وسعتی خالی از پیامبر پاییز...تصویر کوچکی از قلههای کوتاه زندگی من...سرزمینهای وعده داده شده به من در آتش میسوزند.مسافر کوچک زمان اینها را میبیند و چشمان خیسش را میبندد...جهان اطراف او با زبان غریبی سخن میگوید.تنهایی را موسیقی پر میکند.دستان کوچکش را قلبی که هر لحظه کمتر میتپد...سفر را ناتمام نزدیک حجم سبز شاعر زمانه رها میکند...
آدمها راه میروند..میخندند...به یکدیگر نگاه میکنند...غروب میآید...آسمان نگاهم را میپوشاند...من از تپه یادگاریهایت بالا میروم...آرام آرام شعله ور میشوم...دستانم را باز میکنم شکوه غروب را در آغوش میکشم...همه چیز در هم میشکند...باران تن خسته من را در هم میکوبد...کدام جاده تو را به من میرساند؟تیرگی شب چشمان خیسم را آرامش میبخشد...آدمها میخوابند...آدمها خوابهای رنگی میبینند...تنها اتاق روشن شهر را قاصدکها پر میکنند...باد در گلوی تنهاییها میخواند....همه جا نام توست... لابهلای اوراق خاطرات کهنه من...یادت را از دیوار حسرت میآویزم، رنگ چشمانت را بر هر آنچه از کلماتم مانده میکشانم...جهان دوباره از طلوع نور بر خاک خواهد افتاد...گامهای خسته من را صبح تازه، پر از تمنای تو خواهد یافت...آن زمان که خورشید در میآید هر روز پرندهای نقرهای را آرزوی پرواز خواهم آموخت...هنگامی که زمین قدمهای من را در کام خود فرو خواهد برد پرندگان من آسمان تو را جستجو میکنند...نشان تو را در باد کاشتهام...خورشیدی که قلب تو روشنش کرد...
پاییزه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این بارونه....بارونه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این پاییزه...
|
|
äÙÑÇÊ ÔãÇ |
|
| setareh |
سه شنبه ۴ مرداد ۹:۵۶صبح |
|
New Page 1
سلام...ايشالله درست ميشه...خدابزرگه |
| URL: |
E-mail: |
| somaye |
دوشنبه ۳ مرداد ۰:۳۰بعدازظهر |
|
New Page 1
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر جا که دلت می خواهد بــــرو
فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد
انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری.... |
| URL: |
E-mail: |
| somaye |
دوشنبه ۳ مرداد ۱۱:۱۹صبح |
|
New Page 1
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم |
| URL: |
E-mail: |
| |
یکشنبه ۲ مرداد ۶:۰۵بعدازظهر |
|
New Page 1
براي تو و خويش چشماني آرزو ميكنم كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند |
| URL: |
E-mail: |
| baran |
یکشنبه ۲ مرداد ۸:۵۵صبح |
|
New Page 1
نگاهم کن نگاهم با نگاهت قصه ها داره... نگاهم کن که چشمت قصه های آشنا داره... |
| URL: |
E-mail: |
|
|
#áíä˜ ËÇÈÊ #nima#01:37 ýýýýý# |
comments(7) |
« پیامبری به نام پاییز |
Main
| دریا دریا دلتنگی »
|