31, 2004
مي خوام برم شمال
تو باغمون بودم.صداي همه مي اومد.مي خواستم برم لاي علف ها يه جاي خوب براي دستشويي پيدا کنم.دور و برم پر از درخت هاي آلبالو بود.خيلي زياد.همشونو چيده بوديم.چند تا آلبالو مونده بود.اونايي که قد هيچکس پاسخگوي چيدنشون نبود.آخرش که چي.200 سال ميرفتن لاي بدن کلاغا.سرم رو بردم بالا.آسمونو نگاه کردم.ميخواستم تو هم نگاه کني.موبايل تو دستم بود.برات اس ام اس دادم که تو هم آسمون رو نگاه کني.(کردي؟؟؟؟).باهات حرف زدم.خيلي زياد.بعد مدت ها گونه هام خيس شدند.اگه نشنيدي همون بهتر که ديگه نگم.
عصر جمعه که از باغ برميگشتيم خونه با ماشين بابا بوديم.اما من پشت فرمون بودم.تو يه خيابون شلوغ من گير کردم پشت يه پيکان قراضه که يه هويي شروع کرد به عقب عقب اومدن.کمتر از نيم متري فاصله داشتيم.آروم چسبيد به ماشين ما.من دستم رو يه بند گذاشته بودم رو بوق.يارو پياده شد يه فحش داد.منم يه دونه بدترشو بهش.خلاصه هي داد و بيداد کرد.منم پياده شدم.بابا هم پياده شد.من در جواب دري بري هاش دوتا بهش گفتم که رفت قفل فرمونش رو در آورد اومد که زدن زدن راه بندازه.قيافش دو زار نمي ارزيد.خلاصه منم پريدم جلو واسه زدنش و دعوا که جدامون کردند.بابا هم اومد منو به زور سوار کرد رفتيم.تا حالا تو رانندگي دعوامون نشده بود که اونم شد!
مي خوام برم شمال.چهارشنبه.اين بار متفاوت تر از هميشه و طولاني تر.چهارشنبه با ماشين خودم ميريم.من و 3 تا از رفيق فاب هاي دوران دبيرستانم.ميخوام برم تو جاده 200 تا سرعت برم.مي خوام همه چي رو بذارم همين جا.حتي موبايل هم نبرم.مي خوام تا شهريور برنگردم.اول ميريم لنگرود.ويلاي داماد دوست متال بازم!.بعدشم يه راست بعد از نوشهر.چند کيلومتري سي سنگان.ويلاي خودمون که دلم براش يه ذره شده.بساطمون جوره جوره.از گيتاريست و سيگاري و مشروب خور همشون تو اين سه تا دوستم هستند.اما خيلي آدم هاي باحال و با معرفتيند.گور پدر کار مغازه و نمره هايي که اگه بمونم و برم مخ استاد ها رو بزنم شايد منو از مشروط شدن نجات بده.ميخوام 20 روز برم شمال.مي خوام برم تنها لب دريا يه نقطه روشن بشم تو شبش که ازش دود بلند شه.ميخوام طلوع هاشو نيگا کنم.ميخوام باهاش عشق بازي کنم.دريا ، جنگل ما اومديم.ما اومديم.
راستي اونجا از لحاظ دسترسي به اينترنت با خونه زياد تفاوتي نداره.چون اونجا ما کامپيوتر هم داريم.پس هم مينويسم و هم به بلاگاتون سر ميزنم.
Posted by nima at
06:56
|
Comments (25)
29, 2004
روزاي دلتنگي
تو يه اتوبان بي انتها که اينور و اونورشو ميله هاي بي انتها پر کردند.لاي ميله ها درخت ها رو گذاشتند.عقربه هاي کيلومتر شمار از 90 از 110 از 130 هم گذشته.حالا نزديک 150 است .تنهاي تنها با کلي خيال و فکر.وقتي عقربه رو روي 170 حس ميکني قلبت ميخواد بياد توي دهنت.ماشينا بزرگ ميشن و توي چند صدم ثانيه توي آينه ها صفر ميشه حجمشون.اگه الان يه ماشين بپيچه جلوت ديگه کار تمومه.بايد مرگ رو زير پوستت حس کني.شيشه هاي ماشين رو که بدي پايين انگار باد ميخواد تو و صندلي رو با هم از جا بکنه .صداي بلندي که همش از تنهايي ميخونه.همش از تنهايي.
از يک تا دو که ميخواستي بشمري 4 تا قطره اومده بود.تقريبا يه نيم ساعتي طول کشي تا تموم شد.حالا ديگه تو رگ هاي من اين سرم هم گم شده بود.يه دل درد ساده بود که منو کشونده بود اينجا .يا نه شايدم نسخه اي که دکتر واسه من پيچيده بود.از بيمارستان متنفرم.حالم بهم ميخوره وقتي که بوش مي آد تو دماغم.من زندگي رو دوست دارم.سالم و بکر و دست نخورده.مثه يه دختر 14 ساله شاداب.در حالي که پرستار داشت ميگفت سه تا قاشق شکر با يه قاشق نمک....چشامو بستم.خودم رو تو يه دشت ديدم که زرد طلايي غروب روي تن تمام سوارهايي که داشتند ميتاختند پوشونده بود.خوشه هاي گندم آروم آروم در برابر نسيمي که از جانب غرب مي اومد خم و راست ميشدند.بوي باروت مي اومد.بوي خوب بارونم ميشد حس کرد.اون دور دورا روي قله کوه ها رو يه کلاه لبه دار سفيد پوشونده بود.نگاه کردم.يه دختر کابوي ، سوار يه اسب سياه داشت به سمت من مي اومد.تو دستش يه طناب بود که يه سرش رو حلقه کرده بود.يه دختر گاوچرون.خودت بودي.من صدات کردم.اسمتو فرياد زدم.اسبت رو نيگه داشتي و لبه کلاهتو رو يه کمي بالا بردي.نه خودت بودي اشتباه نکرده بودم.گفتم بمون.پياده شو يا بذار منم بيام بالا.لبند تمسخر آميز گوشه لبت يه حرف تازه بود برام.تازيانه رو محکم زدي پشت اسبت.من داد زدم و تو قهقهه و همراه غروب لعنتي گم شدي و يه ستون از خاک رو براي من گذاشتي که اونم خيلي زود روي زمين نيشست.همونطوري که نوشته بودي شايد براي هميشه جزيي از طبيعت شده بودي.منم به درک....بند کفشمو که بستم از وسط آه و ناله مردي که لباسش قرمز خوني بود توي حياط رو نگاه کردم.برگ هاي درختي که سالها تکون خورده بود.باد مي اومد.
از اين که فقط دو تا بلاگ بشيم متنفر بودم.اما حالا چيکار ميشه کرد.
اگه يه ذره گوه (شک نکنيد همونه که معني بد ميده) با زندگيم يه قاب قشنگ ازش ميساختم.بهتر از ايني که الان دارم.همش فکر ميکني عقل کلي .نه اينطوري نيست.همش فکر ميکني هر چي ميگي درسته و خوبه و رمانتيکه .من ميدونم که اينطوري نيست.تا حالا چند بار نظر منو راجع به يه چيزي پرسيدي؟راجع به چيزاي اساسي.اين يعني من پشم.اعصابم خورده.چه خيال خامي که خيلي ها زندگي لاي پر قو رو همش تنهايي و خستگي ميبينند.مامان بابايي داشتين که 24 ساعت تو سر و کله هم بکوبند؟خيلي احساس تنهايي ميکنم.هيچ وقته ديگه تو زندگيم فکر نميکنم اينقدر تنها بوده باشم.تو زندگي بايد جنگيد.بايد مبارزه کرد.با خيلي از آدما بايد دعوا کرد.منم خواب هاي قشنگ زياد ديده بودم.اما اينا همشون بي فايدست.بايد تو صورت بعضي ها زد.بايد به بعضي ها فحش داد.دلم ميخواست نظر منم تو بعضي چيزا ميپرسيدي.دلم ميخواست حرف هاي منم بهايي داشتن.حالم از زندگي خودم به هم ميخوره.
Posted by nima at
05:53
|
Comments (27)
25, 2004
يه شب زير اکسيژن
سه شنبه شب رفته بوديم شهر بازي . سال ها بود نرفته بودم.آخرين بار فکر کنم ده سال پيش بود وقتي 10 ، 11 سال داشتم.چه خوب بود اون زمونا.يادمه دختر همسايمون يه سگ داشت اسمش دامون بود.از اين سگ هاي ناز نازي و پشمالوي کوتوله بود.آخ من عاشق اين سگه بودم .هم بازي من بود.ما اکثرا با اونو و سگش مي اومديم شهر بازي و سگش بغل من بود هميشه.هر جاي شهر بازي رو نگاه ميکردم برام تک تک خاطره هام زنده ميشد و جلوي چشام حرکت ميکرد.به قول کاوه احساس تعلق به هر چيز و هر کس خيلي بده.چون دنيا همش از دست دادنيه و آدم ها همشون بي معرفت به جز خونواده آدم.داييم به زور منو برد با هم سوار اون رودخونه وحشي شديم.تمام مدت چشامو بسته بودم و جيغ ميزدم و داييم و دختر خاله هام هم همش به من خنديده بودند.خوبه 30 ثانيه بيشتر نبود وگرنه من سکته کرده بودم.شب رفتم خونه داييم.دلم براش حسابي تنگ بود.تو گلوم احساس درد ميکردم.
خواب بودم .يه دفعه دست يه نفر رو روي سينه خودم حس کردم که داشت تکونم ميداد.چشامو باز کردم و داييم رو ديدم.خودم متوجه غير عادي بودن صداي نفس کشيدن هام شده بودم.من از بچگي سابقه تنگي نفس داشتم که مامانم بهش ميگفت خروسک!.اکثرا خودش خوب ميشد اما 4 بار هم منو راهي درمونگاه کرده بود و بيمارستان، که 3 بارش بستري شده بود و زير اکسيژن رفته بودم.اما خيلي وقت بود که ديگه اينطوري نشده بودم.داييم گفت چته؟.خودم هم به زور حرف ميزدم .حس کردم نميتونم نفس بکشم.مثه اين که يه تيغ ماهي گنده تو گلوم گير کرده بود.آب آورد.خوردم خوب نشد.اي خدا اين ديگه چي بود.صداي نفس کشيدنم مثه زوزه سگ شده بود ، نفس کشيدن سختم.داييم گفت:"بايد بريم بيمارستان".من نميتونستم حرف بزنم .انگار يکي دو دستي گلومو گرفته بود و داشت خفم ميکرد.با کمکش لباسامو پوشيدم...
رفتيم بيمارستان طالقاني ولنجک.خواهر دوست دختر داييم هم اونجا فکش رو عمل کرده بود و بستري بود.شايد دايي هم ميخواست با يه تير دو نشون بزنه که اين همه راه رفته بود.من حال خودم نبودم.و باز هم کپسول و ماسک اکسيژن.چه حالي ميداد و قتي که اکسيژن اومد تو ريه هام.سرم رو که گردوندم سوزش آمپول رو روي پوست دست راستم حس کردم و بعدش همون پرستاري که ما رو به اين اتاق تاريک آورده بود يه سرم گنده رو اون بالا روي اون ميله آهني گذاشت و حالا قطرات اون توي شريان هاي من بود.داييم گفت چشاتو ببند و رفت.من که نبستم .بدم اومد از اين که واسه اون دردسر شده بودم و البته بعدا خودش گفت يه توفيق اجباري بوده که اون وقت شب خواهر دوستش رو هم ببينه.
يه اتاق تاريک و صداي قدم هاي پرستاري که اون نيمه شب گهگاه به گوش ميرسيد.چشامو بسته بودم و زير اکسيژن حال ميکردم.چه گاز پر طراوتي.همه از جلو چشام ميگذشتند و آخر همه تنهايي از اون کنار اومد و منو بغل کرد.ياد شعر شاملو افتادم که هميشه تو ماشين نوارش رو گوش ميدادم و اين جمله که اعتماد کنيم ، و گرنه ميشکنيم.خدا هم اون بالا واساده بود و منو نگاه ميکرد.لبخند زده بود و ميخنديد.منم خندم گرفته بود .منو خدا با هم ديوونه شده بوديم.
صبح داشت مي اومد و قبل از اين که اتاق روشن رو ببينم يه آقاهه اومد و بهم گفت که اگه سيگار ميکشم خيلي کمترش کنم.چه ميدونم و يه سري غذاها رو هم نخورم و زيادم عصباني نشم و جيغ و داد نکنم.بهم گفت زياد گريه ميکني؟.گفتم نه(نگفته بود که اشک ميريزي که).عين بچه ها شده بودم.مريض ها همشون بچند.راحت.بعد اين که آقاهه که فکر کنم دکتر بود رفت يه خانم پرستار اومد و کلي خوش و بش کرد واسه يه دونه آمپول .من هم حس وحال خودم رو هم نداشتم چه برسه به اون."مرسي مهدي جون تو رو به خدا ببخشيد که زحمتت دادم" و داييم هم رفت .روي کاناپه تو خونه نشسته بودم و جرج مايکل گوش ميدادم: I never gonna dance again.و " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش..."يه دوست به چه دردي ميخوره ؟ وقتي آدم تو end تنهايي ، بدبختي و غصه واساده ؟ نه تو واقعا همونطوري که ميگفتي دوست من نبودي... اون ورصدا ميگفت to the heart and mind , ignorance is kind .

Posted by nima at
10:35
|
Comments (29)
22, 2004
تو خیابون جمهوری
چه قدر دل آدم باید بگیره وقتی تو یه کافی نت تو خیابون جمهوری نشسته باشه و جایی باشه که همش بوی دسته گل های سرخی رو بده که تا روز تولد تنها کسی که فکر میکنی یه دنیا پیشش کم می آرند روی میزش مونده و باشه و بعد تلفن تو زنگ بزنه و ده تا بدتر از فحش همون کس بارت کنه ؟
Posted by nima at
12:51
|
Comments (31)
19, 2004
از ته دل

يه روز مادرم سر نماز بود.داشت نماز ميخوند واشک ميريخت.من داشتم نيگاش ميکردم بعد اين که بند و بساطش رو جمع کرد گفتم چرا واسه خدا گريه ميکني؟گفت اگه چيزي رو از ته دل از خدا بخواي بهت ميده.اون روز من خيلي خوشحال شدم و پيش خودم فکر کردم خدا که قدرتش بي انتهاست و حالا هم من هر چي که بخوام بهم ميده.اول از همه دوست دارم لاستيک دوچرخم که پنچره رو فردا شب باد کنه.دوست دارم يه توپ چهل تيکه گنده از اونايي که همه بچه ها دارند به من بده.دوست دارم مامان و بابام هيچ موقع با هم دعوانکنند.
دوست دارم وحيد پسر بزرگ و قلدر محلمون با من دوست بشه...و فکر کنم ديگه خوابم برده بود چون لباي نمناک مادر رو روي پيشونيم حس کرده بودم و دنياي هميشگي روياهام به روي من آغوش باز کرده بود.اون روزا گذشت .نه دوچرخه من درست شد و نه وحيد با من دوست.بابا و مامانم به اون دعواها و بگو مگوهاشون همينطور ادامه دادند.البته من خودم يه توپ چهل تيکه خريدم!.اون روزاي کودکي سر اومد و من الان ميگند بزرگ شدم.يه روز با خدا دوست شدم.يه روز قربون صدقش رفتم.يه روز باهاش قهر کردم زدم تو سرش.يه روز خرش کردم اما ميدونين آخرش فهميدم ته دل ، يه زرنگيه مامان بوده يا خدا.من نميدونم ته دل کجاست.ته دل چيه؟همون جاييه که حس ميکردم گلوريا همش رو پر کرده و قلقلکش ميده ؟.من از ته دلم خواستم .از ته دلم خواستم .21 سال گذشته يا شايدم 20 سال و من هنوز با خدا مشکل دارم.کاشکي خدا نبود .اون موقع ما خيلي راحت تر ميتونستيم وقتي از همه چي و همه کس خسته ميشيم ليوان آبي که تو دستمونه رو بزنيم زمين و با خيال راحت بشکنيم و بگيم خوب کردم.خدا کجاست....وقتي از ته دلم خواستم خواستم که گلو برگرده که من صداشو بشنفم اونم از دست دادم.بعد با يه روحيه درب و داغون امتحانا رسيد و بازم ازش خواستم که به من کمک کنه تو اين امتحانا.تو امتحانا من هم کار ميکردم هم درس ميخوندم. هم هر روز هزار بار بغضم شکسته ميشد.اما هيچ کاري نکرد.هيچي.حالا ديگه واقعا احساس تنهايي ميکنم.حس ميکنم خدا هم منو قلم گرفته.به قول سياوش قميشي که ميگفت هر کسي دو سه روزي...تو رو به خدا خوشحال باش.تو رو به خدا داد بزن.درونت رو بريز بيرون و گرنه دق ميکني.نگاه کن تو توي يه رشته خوب درس ميخوني همش يه کم مونده.خواهش ميکنم تو راه بمون .خسته نشو.صبر...صبر ...صبر.اما حالا که ديگه حس ميکنم خدا هم با ما در افتاده ديگه بيهوده قدم بر ميدارم.مهندسي عمران هم بخوره توي سرم.کاش کي ميدونستم ته دل کجاست.کاش کي ميدونستم که مامان راست گفته يا نه ؟ و کاش کي ميدونستم خدا دور من چه رنگي خط کشيده.اگه همه اينا خوب بود از ته ته ته ته دلم ازش ميخواستم که دفتر زندگي من رو ببنده .نويسنده يا بازيگر ديگه توان بازي کردن نداره.(به هيچکس ربطي نداره)
من یه چیزی میخوام اضافه کنم .اونم اینه که من هنوز زندگی رو دوست دارم.چون یه خواهر دارم که چشام انتظار دیدنش رو میکشه.یه کسی که شبا و روزای زيادی رو به یاد اون میگذرونم.من به آدم ها علاقه ای ندارم و از شلوغی متنفرم اما ستاره ی من و یه انتظاره که منو به ادامه امیدوار میکنه.فکر نکنم تا حالا اونقدر به غروب خیره شده باشین که چشاتون نارنجی بشه .من خدا و خودم و ستاره یه زندگی خوب داریم و این بین خودمونه و به هیچ کس دیگه هم ربط نداره.
Posted by nima at
01:42
|
Comments (33)
18, 2004
همينطوری
هر کاري کردم نتونستم لبخند بزنم.ديشب نقطه چين (که ما بهش ميگفتيم بامشاد ) هم تموم شد.من خيلي وقته تموم شدن ها رو ميبينم و حالا اين بار نوبت خودم رسيده که ذره ذره آب شم و تموم.شازده کوچولو رو با صداي شاملو گوش ميدم.همه آدم ها همديگر رو اهلي ميکنند و بعدش جدا ميشند. منم که اين روزا به ترک ديوار هم گير ميدم به تموم شدن اين برنامه هم گير داده بودم.آخ خدا هر کاري ميکنم نميتونم خوشحال باشم . از خودم پيشگولم بگيرم دردم نميگيره.کلمم بکوبم به ديوار ، دردم.نميدونم چيکار کنم . اي خدا .همه دارن ميرند مسافرت يکي طرف کوه هاي سبلان تو اردبيل و اون يکي هم پيش داييه اما من اصلا حال و حوصله ندارم قدم از قدم بردارم.الان ساعت 11 و نيم صبحه.خيلي بهونه گير شدم.اين روزا همه با من قهرند.همه حتي خدا.تو خونه حسابي بين همه و خودم شکراب شده.نميدونم شايد به خاطر دلتنگيه گلورياست.گلوريا...کاشکي ميتونستم صداشو بشنفم.کاشکي ميتونستم .دلم خيلي براش تنگ شده.کاش کي ميشد يه جوري ازش خبر دار شم.نميدونم کجاست.شايد داره خوش ميگذرونه.شايد با درساش مشغوله يا حتما با مامان جون جونيش گردش تشريف داره...اما من هر غروب چشام داغه داغه مثه الان.چشام رو رنگ غروب ميسوزونه.چشام دلتنگ نگاه هاشه.آخ خدا خيلي دلم تنگه براش.يعني اون کجاست؟

Posted by nima at
11:32
|
Comments (2)
17, 2004
اگه يه روزي بميرم...
چند تا برگ روي آسمون بود و يه شاخه پر از گيلاس.سبزي که توي اون آبي بي کرون دوييده بود.روي زير انداز کهنه زندگ دراز کشيده بودم و سعي ميکردم از ميون اون همه درخت سر به فلک کشيده ، آسمون رو ديد بزنم .کاش کي شب بشه و من ستاره رو ببينم!.داشتم با خودم فکر ميکردم که اگه يه روزي بميرم دوست دارم به کيا ، چيا بگم.فکر کن....مطمئن بودم اول همه به گلوريا ميگفتم که خيلي نامرده.از اون خيلي ها که اون سرش ناپيداست.بهش ميگفتم بدترين کار رو تو زندگيم تو در حق من کردي.بعدش دوست داشتم به بابام بگم اين همه دوييدي و به ما هم محل نذاشتي دلم براي نگاهت تنگ موند.دوست دارم به ستاره بگم که اگه از مردن ناراحت ميشم فقط برا خاطر اونه.چون تنها کسي که ميشناسم از جنس گل سرخ همونه و همونه.به ستياي خودم ميگفتم که تو اون دنيا هم منتظر يه آغوش تنگ تنگ از خواهرم خواهم موند...بازم فکر کردم ببينم که ديگه کيا و چيا به نظرم ميرسه ...شايد يه سيلي محکم ميزدم تو گوش زندگي.بس که همه ازش مي نالند من نخواستم کار تکراري بکنم .همون يه سيلي براش خوبه.دوست داشتم يه تف بندازم تو صورت استاد معادلاتمون که با اين که اين همه کاراشو انجام دادم باز هم منو انداخت.امروز وقتي بهم اينو گفت نميدونستم چي کنم .شايد هر کسي جاي من بود منت ميکشي و خواهش و تمنا ميکرد اما من چشام کفش هامو ديد که از هم سبقت گرفتند.اگه ميمردم دوست داشتم که قبلش حتما يه عکس خوشگل از خودم ميگرفتم واسه اعلاميه خودم.و اگه ميخواستم بميرم دوست داشتم برم روبروي کاخ سبز سعد آباد يه بار ديگه بشينم و نوشابه بخورم . خيلي خنک و راحت.چقدر لذت بخشه آدم راجع به مردن خودش حرف بزنه .اينجا ديگه کسي نيست که بگه اوا خاک تو سرم...

Posted by nima at
02:17
|
Comments (18)
15, 2004
اين روزا
دارم انيگما گوش ميدم.کار هر روزمه به آدم انرژي ميده .با آدم حرف ميزنه.انگار خيلي از حرف هاي ما تو اين صداها گم شده.انگار اون منم که روي يه تيکه يخ دارم پرت ميشم تو هوا.منم که دوربين رو دور عقب ميبرم جلو.دل من دوباره گرفت.نشسته.پا نميشه و من دارم باهاش حرف ميزنم بلکه را بيافته.وضع نمره هام حسابي خرابه.شايد مجبور شم براي دستمال کشي برم دانشگاه.شايدم مجبور باشم کنار پنجره بشينم و همينطور بگم it is time … .من خيلي تنهام.
Posted by nima at
05:59
|
Comments (20)
13, 2004
یک روز در ایران خودرو
صندلي اول رو دادند به من.هيچ جاي ديگه جا نبود.داشتم با کمک راننده صحبت مي کردم که صداي رعد و برق منو به خودم آورد.تموم راه برف پاک کن کار ميکرد.جلوي من يه شيشه گنده بود و جاده هاي که خيسيشو و اون کوهايي که بلنديشونو هر از گاهي يرق آسمون روشن ميکرد.عجب صحنه هايي بود .من که تا به حال نديده بودم.با اين که حسابي خسته بود اما يه لحظه هم چشامو روي هم نذاشتم و تموم راه رو نگاه کردم.بارون منو تا مقصد مشايعت کرد.
اولين بار بود که من خودم براي تحويل گرفتن ماشين ميرفتم ايران خودرو.بابا منو تا جلوي در اداره تحويل رسوند .کيلومتر 11 جاده قديم کرج.اولين چيزي که به چشم ميخورد بازم بي نظمي بود.ملت جلوي يه در بسته که روش نوشته بود ساعت تحويل همه روز 7 الي 12 واساده بودن .در حاليکه با بابا خداحافظي ميکردم ساعتمو نگاه کردم 7:45صبح .يادمه يه بار توي مجله ماشين يه مقاله خونده بودم راجع افرادي که توي خود زيندل فينگن(شهري که اصلي ترين کارخونه مرسدس بنز اونجاست) ماشينشونو تحويل ميگيرند چه تعريفايي از طرز برخورد و پذيرايي مسئولاي مرسدس بنز که نمي کنند.مردم انگار تو صف نونوايي واسادن هي همديگرو هل مي دادند.بالاخره در باز شد و رفتيم توي سالن اصلي تحويل .مدارکو دادم و منتظر شدم تا مرحله اولش طي بشه . سالن از نظر مبلمان و معماري در حد قابل قبولي بود اما برخورد کارمندا زياد جالب نبود و پذيرايي شون هم هزار جور عيب و ايراد داشت.سر هر ميزي چند تا کيکي و کلوچه گذاشته بودن و هي را به راه مي اومدند زيادترش ميکردند.منم از زورم هي کيک ميخوردم و چايي. من رفتم لوازم جانبي رو تحويل گرفتم و با يه آقا هم صحبت شديم که همش از ايران خودرو مي ناليد .ميگفت ماشينش رو سه روز پيش قرار بوده تحويل بدند هنوز پيدا نشده .يکي ديگه ميگفت ماشينشو زدند در وديوار.الحق که راننده هاي خود ايران خودرو مثه اين که توي پيست فرمول وان رانندگي ميکردند يه جوري ويراژ مي داند که من هم ترسيدم ماشين منم بزنند داغون کنند.خلاصه اين که در کل درصد خيلي کمي از وضع تحويل و خود ماشين ها راضي بودند.خلاصه بعد از کلي بالا و پايين وقتي اسم منو از تو بلندگو گفتند که برم سالن بغلي وماشين رو تحويل بگيرم کلي خدا رو شکر گفتم.
يه سوله گنده که توش ماشين هاي مشتري هارو مي آوردند ما هم بردند و گفتن اين مال شماست تندي نيگاش کنيد و تحويلش بگيريد.ما هم توي 5 دقيقه اون چيزايي که يادم اومدو چک کردم.چراغا .برف پاک کن عقب و جلو ، کولر و بخاريش و ......خلاصه عين اين که يه کيلو هويج بخواي بخري يارو اومد و يه کاغذي داد و تموم.ما هم اومد يم واز در خروجي رفتيم بيرون و بعد از واررسي ماشين و تحويل کاغذ ها دو تا پاداشتيم دو تا پا هم غرض کرديم و الفرار و خدا رو هم شکر کردم گه جز 50 در صدي بودم که ماشينشون نه گم شده بود نه تاخير در تحويل داشت و نه تو کارخونه ماشينشو زده بدوند درب و داغون کنند.حيف که دوربين نبرده بودم وگرنه عکس هاي جالبي ميشد.
Posted by nima at
11:03
|
Comments (9)
11, 2004
یه هوای بارونی
ديشب يه شب استثنايي بود . شب آخر امتحانا و تا مهر خداحافظ دانشگاه . من جامو انداخته بودم سر تراس خونه و داشتم يه پانورماي بزرگ از بارون و هو هوي باد رو تماشا ميکردم.يه شب پر از تابستون و بارون .هوا اونقده خوب شده بود که مني که ميخواستم زودتر امتحانارو بدم و برم هم منصرف شده بودم. بارون ،اين دوست قديمي و هميشگي من ، از سقف آسمون پايين مي اومد و روي روح من سر ميخورد . چه تابستوني و چه روزي . 20 روز از تابستون گذشت.هيچ موقع تو زندگيم تا الان امتحان نداشتم.اما ديگه الان که مينويسم تموم شد.اين امتحان تحليل سازه هاي ما هر دفعه يه طوري دو در شده بود يه بار خود بچه ها انداخته بودنش 15 ام صبح .يه بارم که به خاطر اومدن خامنه اي تو 15 ام لغو شده بود اما اين بار ديگه واقعا داديمش!
بارون ديشب تو تک منافذ پوست من جاي خودش رو باز کرد .تو اين يکي دو ماه شخصيت من حسابي خرد شده بود.تا آخر تمنا رفته بودم و نتيجش فقط تفي بود که تو صورت من انداختند.خيلي حالم گرفته بود . خيلي بده اگه کسي که دوستش داري يه دفعه عوض بشه . اما من ميگم شايدم از اول همين بوده و من نشناختم.ما آدم ها شايد دنبال يه بهونه ايم .ما شايد خيلي هارو براي روز مبادامون نگه داشتيم و شايد تا اون روز مبادا ميگذره فقط دنبال يه بهونه ايم که زياد سنگين نباشيم.و من تو چهره کسي که هيچ وقت نظير حرفاش رو نشنيده بودم عمل رو پيدا نکردم و ديدم که چقدر راحت وقتي که ديد نمي صرفه رها کرد و ... هقم ميگيره از اين زندگي.
صبوح ما هم که رسيد به کنکور و ما رو تنها گذاشت .من که معتاد نوشته هاش بودم.
حالا منم و کلي روزايي که رنگ تعطيلي به خودشون گرفتن.البته اين فقط تو حرفه که ميگيم تعطيلي هاي تابستون و گرنه زندگي من که همه روزا تعطيله.اين بارون ديشب خيلي خوب بود.تموم شد .من امشب میرم تهران.
Posted by nima at
02:41
|
Comments (18)
08, 2004
روزهای داغ داغ
اون موقع که يه مدت بلاگ نوشتن رو کنار گذاشته بودم به خودم ميگفتم اگه بازم قرار بشه که بلاگ بنويسم يه طور ديگه باشه نوشته ها مثه خيلي ها وقايع نگاري روز مره باشه يا شايد اون طور که بابک ميگفت ...نميدونم اما اين عادت قديمي خيلي کنه تر از اون چيزيه که فکر ميکردم.
هوا داغ داغ شده . خيلي از موقع هاي روز که بيرونم يا تو تاکسي نشستم عرق از سر و روم ميريزه.من از هواي داغ بدم مي آد . حال تهوع بهم دست ميده وقتي که تنم داغه داغه.تو بلاگ ساره ديدم که يه سري از گذشته هارو مرور وار نوشته بود و من عاشق اينطور نوشته هام .همه ما يه جورايي پريم از خاطره ها و من هم .
يادش به خير جمله ايه که همه با اون نقل گذشته کردن رو شروع ميکنند و منم بايد بگم يادش به خير .اون تابستوني که من کنکور داده بودم و فکر کنم آزادترين وقت زندگيم بود.مال خود خودم .تا اون موقع من زياد با اين شبکه جهاني که بهش ميگفتند اينترنت زياد ور نرفته بودم ما از بعد کنکور کم کم يه جاي درست حسابي تو زندگي من باز کرد.چقدر هي چت ميکرديم و هر کلمه اي که ميدونستم رو دات کامش رو ديده بودم.پاييز که من رفتم دانشگاه وابستگيم به نت بيشتر شد.دلم ميخواست تموم اين چت روم هارو سير ميکردم اون موقع.فکر نميکردم توي يکي از همين چت روم ها من دلم بمونه پاي حرفاي يه نفر و اون موقع ديگه زمستون شده بود.ارتباط الکترونيکي و مني که هميشه از تکنولوژي بدم اومده بود حالا براي يه دقيقه چت کردن باهاش ميدوييدم سر خيابون و کارت اينترنت ميخريدم.گلوريا حرفاي تازه اي ميزد و من مثه آدمي که هيچي از زندگي نميفهمه فقط گوش ميدادم .بازم ميگم يادش به خير...آشنايي من با وبلاگ به همون پاييز اون سال برميگشت و اولين بلاگي که من ميخوندم وبلاگ هم دانشکده ايم عليرضا بود.گل سرخ همدان که اون هم بيشتر وقايع نگاري ميکرد.منه عاشق نوشتن کيف کردم وقتي که تو زمستون يه وبلاگ رو شروع کردم .يه بلاگي که بيشتر مثه يه امتحان بود.به گلوريا پيشنهاد دادم که با هم وبلاگ بنويسيم و اون بعد از مدتي قبول کرد.يادمه روزي که داشتيم ثبت نامش ميکرديم به من خيلي خوش گذشت .يه همکار نويسنده .و اون موقعي که گفت اسمشو بذاريم ....آخرش پشت درياها رو بازهم با الهام از سهراب شروع کرديم به نوشتن .اولاش برا اون خيلي مسخره بود اما بعدا که من فهميدم اون يه نويسنده بزرگه و خودشم از انتشار نوشته هاش خوشش اومد بلاگ ما خوندني تر شد.چه روزايي بود...
ديگه حوصله ندارم باقيشو بعدا ميگم خوبه ؟
Posted by nima at
05:53
|
Comments (5)