.style1 { color: #000000; } " />

29, 2004

شکلات

نميدونم فيلم شکلات رو ديدين يا نه؟.من که از ديدنش لذت بردم.مخصوصا پيشنهاد ميکنم حتما نسخه دوبله شده اش رو ببينين.داشتم با خودم به ايران فکر ميکردم.داشتم فکر ميکردم اون دختر شکلات فروش ما کي مي آد؟کي مي خواد مغازه خودش رو بياد و اينجا باز کنه.کي مي خواد اين همه غم و غصه رو بگيره و با چرخوندن اون ظرف سفاليش شکلات دوست داشتني ما رو بده و آزادي رو حس کنيم.کي؟.کاش کي کنار شهر ما يه رودخونه بود.کاش کي...
Posted by nima at 11:48 | Comments (20)

28, 2004

سفر به خیر

پنجشنبه:


چشام پر از اشک شدند.امروز (سه روز پيش) عصر پنجشنبه است.خيلي دلگير.چند دقيقه قبل که بچه هاي انجمن اينجا بودند و يحيي اينا قرار شد برند شيراز.رفتند.حالا باز من اينجام.دلم خيلي گرفته.خودم هم حالم از اينجور وبلاگ نوشتن خودم به هم ميخوره.من نميدونم اين دو سه نفري هم که اينجا ميان حتما بايد خيلي بيکار باشن که بلاگ به اين بيخودي رو ميخونن.اگه سيگار تو دنيا نبود نميدونم شايد من ميمردم.اگه روزي دو سه تا سيگار نکشم خفه ميشم.
شنبه :


صبحه.گوشي رو گذاشتم.يحيي بود.نزديک حافظيه.سر همون چار راه قديمي که کلي تلفن داره.گفت که 4 روز ديگه مي آد.روزاي آخر تابستون داره مياد.نوشتن اين حرفا براي من دشواره.سخته.اگه يکي بپرسه چه فصلي رو بيشتر دوست داري از همه شايد بمونم و هيچي نگم.يه روزي پاييزو خيلي دوست داشتم...دوست دارم بشکنم.دوست دارم خراب کنم.يه چيزي بدين دست من


روزای خوبیه.

Posted by nima at 11:12 | Comments (23)

26, 2004

آخر تابستون

روزا پشت سر هم ميرند و تو گرماي تابستون بخار ميشن.ساعت ها مقابل يه صفحه شيشه اي نشستن و خيره موندن به کلمات.به عکس ها و تصاويري که دستم خيلي دور ميبينتشون.دارم monamour گوش ميدم.شمال که بوديم روزي هزار مرتبه گوشش ميداديم.يحيي ديگه وارد سومين هفته زندگي مشترکش شده.حالا ديگه به قول خورشيد خانم دوست پسر، دختر قانوني شدند.اين روزا تنها دلخوشي من نيکا و عليرضاند.دو تا از مشتري هاي ما تو کافي نت که همين جا با هم آشنا شدند.همين جا.خوشي من شده هر روز عصر بيام بشينم اينجا و اونا هم بياند و خوش و بش کنند و من ازشون خيلي کم پول بگيرم...روزاي ساده و يکنواخت.نميدونم خواهرم کجاست.چند هفتست که ازش خبر ندارم.نگاه که ميکنم ميبينم دلم خيلي براش تنگ شده.شايدم ستاره خيلي بي معرفت شده.دلم براي دانشگاه هم تنگ شده هم نشده.براي درختاي دانشکده مهندسي ، دلم براي بوي آجراي دپارتمان عمران تنگ شده.

ديشب داشتم به "شرايط" فکر ميکردم.ش رو ازش جدا کردم.با يه اش ور رفتم .روي ط اش يه چرخي زدم.نميدونم چي بود.ماشين ، پول و ثروت و تحصيلات و خونه و هزار تا چيز ديگه اومد تو ذهنم.اين روزا پول مهم ترين چيز تو زندگيه و من هم ديگه سر تسليم فرود آوردم مقابل اين جمله.باز با خودم فکر کردم که کار بدي کردم؟در حق کسي ظلم کردم که عمدي بوده باشه؟و دوباره تو ذهنم اومد که سنم جزو شرايطه.شرطي که همون دقيقه اول ميشد راجع بهش تصميم گرفت.

يعني ميشه از حرف زدن دست برداريم؟از زر و زر کردن مفت راجع به پاييز.از زيبايي هاي غروب.از چارتا چرت و پرت راجع به رنگ هاي طلايي.و من نگاه کردم ديدم غروب 1 ميليون تومن مي ارزه.پاييز 2 تا.دوست دارم به حرفهاي کسايي گوش بدم که اصلا حرف نميزنند.
Posted by nima at 12:09 | Comments (18)

18, 2004

چه باید گفت؟

اين همه زندگي کردم.21 سال.آخرش من به چند جمله برخوردم.همش همينه.ديگه تا آخر عمرم همينطور فکر ميکنم:

زندگي شايد همين باشد

يک فريب ساده و کوچک

آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را

جز براي او و با او نميخواهي

من گمانم زندگي بايد همين باشد...

مهران (دايي خوبم) که خدا ميدونه چقدر دوستش دارم امروز از اسپانيا زنگ زد.کلي خوشحال شدم که فهميدم ديگه برا هميشه از کانادا اومده که اونجا بمونه.اينطوري يه کمي به ما نزديک تره.چون بلاگ منو ميخونه بهش ميگم که خيلي دلم براي ديدنش تنگ شده.
Posted by nima at 09:32 | Comments (10)

14, 2004

سکوت

خونه بوي هميشگيشو ميده.اتاق من مثه هميشه تصوير تنهايي ها و دلتنگي هاست.روزاي خوبي بود.شمال بوي خوبي ميداد.لاهيجان بوي کلوچه،لنگرود بوي ماهي،رودسر بوي بربري،کلاچاي بوي کوچکي ، رامسر بوي ابهت و .....نوشهر هم بوي دريا.دو روز اول حسابي هوا ابري بود.بارون اومد.من تو تيوب افتاده بودم و داشتم آسمون رو نگاه ميکردم.قطره هاي بارون که مرئي و نامرئي ميشدند و دريا هم مثه هميشه از انتهاي آسمون شروع ميشد و تو آرامش من تموم.تا حالا اينقدر توش جلو نرفته بودم.يه جاييش رفتم که سبز بود.و آب حسابي سرد.اون موقع يه تجربه فراموش نشدني .تجربه يه بار مردن تو دريا.دريا به من آرمش ميداد.جاده کناره توش رانندگي خيلي حال ميده.مسافت ها به چشم نمياد.راه و بيراه ميرسي به شهري چيزي.يه زندگي شرجي.رامسر که بوديم رفتيم پيتزا پامچال.همون جايي که يه قسمت از سريال تب سرد رو توش بازي کرده بودند.دکوراسيون داخليش محشر بود.من که تا به حال اين همه اينور اون ور رفته بودم ، اينجوريشو نديده بودم.شب ها ميرفتيم بند و بساط رو کنار دريا مينداختيم.خيلي حال ميداد.ويلاي علي اينا که بين کلاچاي و رودسر بود سي ، چهل متري با دريا فاصله داشت.روز دوم که بارون مي اومد(جمعه) من رفتم دريا.دريا حسابي طوفاني بود.سرتاسر ساحل کسي نبود.خيلي خوب بود.تا حالا اينشو تجربه نکرده بودم...

تو کاخ شاه (تماشاگه راز) رامسر دوباره چشمم افتاد به همون تابلوهايي که باهم تو کاخهاي سعد آباد ديده بوديم.آخ چه روزايي بود.ياد اون موقع ها که جلوي تابلوهاي کمال الملک واميسادي، عينکت رو چشمت مي افتاد و با لذت تمام برا من توضيح ميداديشون.منم همش نگات ميکردم و شعف واگيردارت به منم سرايت ميکرد و محو نقاشي ها ميکردم.به اون جايي که جلوي کاخ سبز نشسته بوديم رو چمنا و نوشابه ميخورديم.به اون پياده رويا تو خيابون وليعصر و تجريش.به اون غذاهاي ايروني لادن.من داشتم تو اون حال و هوا سير ميکردم...

راهنما داشت سوال علي رو جواب ميداد که کمدها مال الانند...دلم برات تنگ شده بودم.مثه هميشه.يه بيماري طولاني.بيماري دلتنگي.يه بيماري طاقت فرسا.يه چيزي مثه تنگي نفس.يه چيزي مثه التهاب ممتد...و خودم هم از اين که اين همه دوستت دارم انگشت به دهن مونده بودم.

مکان نما همينطوري سياه و سفيد ميشه.من مانيتور رو نگاه ميکنم.يه شيشه تخت کوچيک.ياد غروباي دريا افتادم.ياد اون تسبيح خيلي قشنگ که از رامسر خريدم.ياد رانندگي کنار دريا اونم زير بارون.ياد شب هاي رامسر.ياد اينکه هر شهري ميرفتيم هي نوشته بود فالوده شيرازي.اتاق تنهايي من با يه آغوش بزرگ منتظرم بود.من خونه بودم.همون جايي که ازش فرار کرده بودم...دست از اين جور نوشتن بردار...

من از اون آسمون آبي ميخوام....من از اون شب هاي مهتابي ميخوام...من از اون وقتاي بي تابي ميخوام...من ميخوام يه دسته گل به آب بدم....من ميخوام آرزوهامو به يه حباب بدم...سيبي از شاخه حسرت بچينم...بندازم تو آسمون و تاب بدم...مثه يه دسته گل اقاقيا...دلم آواز ميکنه بيا،بيا...تو ميري پشت علف ها گم ميشي...من ميمونم و دسته گل اقاقيا...

Posted by nima at 08:06 | Comments (28)

04, 2004

شمال

ما هم رفتني شديم.فردا صبح.نزديک بود نشه.اما خوب شد.داشتم فکر ميکردم چي بنويسم.نميدونم.ذهنم خسته و بي باک شده.دلم براي تو حسابي تنگ شده.ميخوام فقط خودم و خودت برم.باقي چيزا رو بذارم همينجا بمونه.دلم از در وديوار شهر هاي شلوغ مثه تو گرفته.خدا ميدونه چقدر دلم برات تنگه .اما خوب چيکارش ميشه کرد.مرده و قولش.دوست دارم کنار موج هاي خنک دريا اسمت رو فرياد بزنم.دوست دارم خودم و خودت و خدا تنها باشيم.و ديگه هيچي.

Posted by nima at 09:00 | Comments (13)