.style1 { color: #000000; } " />

25, 2004

چهارمین شب پاییز

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

_سهراب_

Posted by setare at 08:23 | Comments (21)

پاييز-12 ميليون خسارت

بالاخره پاييزي که اينهمه حرفش بود اومد.با يه بدبياري بزرگ.با يه تصادف که 12 ميليون تومن خسارت رو دست ما گذاشت.و اون ماشيني که من با اون همه عشق و علاقه از کارخونه تحويل گرفته بوديم درب و داغون شد.پاييز اومد و براي من يه جدايي تازه به ارمغان آورد.از کسي که به عنوان يه دوست روش حساب ميکردم.از يحيي.که ديگران رو به ما ترجيح داد.پاييز اومد و دوباره دانشگاه باز شد و من موندم و کلي نمره افتضاح ، يه تنهايي بزرگ و خيلي دردهايي که داغونم کرده.دوست داشتم منتظرش بشينم و وقتي با تابستون خداحافظي ميکنه خودم دستاشو گرم فشار بدم.اونقده گرم که بادهاي سردش رو حس نکنم.اونقده شاد که غم برگ هاشو نبينم.اما مثه اينکه دوست داشتني ترين فصل هم نميخواد لبخند رو روي لبهاي من ببينه.

بابا ماشين رو برده بود بيرون.نمره هاي منو ديده بود.نميدونم کارنامه ي منو از کجا پيدا کرده بود.شبش خيلي عصباني خوابيد و کلي با هم دعوا کرديم.(حقم داشت).صبح عصباني ماشين رو برداشت و برد.وقتي يه ساعت بعد صداي داغونش رو از پشت گوشي تلفني که زنگ زده بود و من برداشته بودم شنيدم ، خيلي ترسيدم.سريع خودم رو رسوندم.اومده بود از روي خط ممتد (اونم دو تا) دور بزنه که يه دفعه يه زانتيا رسيده بود و با سرعت 110 تا محکم....بابا محکم خورده بود به در راننده.ماشين يه دور کامل دور خودش چرخيده بود و کيسه هواي زانتيا جون جونکي که پشتش نشسته بود رو نجات داده بود.ماشين اونم داغون شده بود و افسر هم بابا رو مقصر دونست.حالش خوب نبود.گيج گيج بود.دنده هاش انگاري شيکسته بود.من که رسيدم 5 دقيقه بعدش جرثقيل اومد و...بابا رو سريع رسوندم اورژانس بيمارستاني که دختر عمم اينترن وقتش بود.موقع عکس گرفتن بابا نميتونست بشينه.آروم کمکش ميکردم.دوست داشتم گريه کنم.عکسو که ديدند گفتند جايي نشکسته يا عکس ها اينطوري نشون ميدند.دختر عمم گفت که اگه احساس تنگي نفس کرد سريع بياريمش(احتمال خونريزي تو ريه).بابا رو بردم خونه و عمم اينا اومدن...عمم تازه پسر عمم رو روونه اصفهان کرده بود.خوب کنکور که معلوم نميکنه آدم کجا قبول ميشه.خيلي گريه ميکرد.من داشتم ديوونه ميشدم.يه لحظه ديگه حس کردم ديگه طاقتم تموم شده.خدا...تو پارکينگ که ماشينارو کارشناسا ديدند کلا خسارت دو تا ماشين رو 12 ميليون تومن اعلام کردن).و من امروزم دانشگاه نرفتم.

ماشين ما: اينم زانتيايي که زد به ما: دارم به معني پاييز نگاه ميکنم.
Posted by nima at 04:40 | Comments (21)

22, 2004

ای عشق همه بهانه از توست

سلام... يه سلام دوباره... به اون خدا که هميشه هست... به نيما... تنها همزاد من توي اين دنياي وارونه... به پاييز که ديشب با نشوندن قطره هاي بارون روي صورتم بوسيدم... بهم سلام کرد و گفت ستاره من بازم اومدم... و به همه شما که عاشقيد....
امشب آخرين شب تابستونه و من توي يه اتاق تاريک زير نور کمرنگ آسمون و ماهش نيشستم و ميخوام بعد از مدتها بشينم به حرفاي دلم گوش بدم و يه جايي بنويسمشون... دلي که اين نزديکيا هيچکس صداشو نميشنوه... با اينکه پر فرياده... ميخوام امشب به دلم بگم از درد و غماش چيزي نگه اما نميشه... يه وقتايي هست که درد تلخ حقيقت رو توي رگ زندگيت حس ميکني... امشب يه سال از وقتي که عموي نازنينم پر زد و رفت به اون دنيايي که آدمک نداره ميگذره... اون رفت... و يه سال گذشت اما هنوزم باورش واسه همه اونايي که ميشناختنش ممکن نيست.........................
روزا و شباي زيادي داره تو ذهنم ورق ميخوره... بعضياش خالي خالي پر هيچي... بعضياش سياه مشق يه اسم... بعضياش پر رنگ زرد دلتنگي... و خيلياش پر از خطاي مشکي که اگه صدسال هم بگذره بازم بوي عشق ميدن... من پر حرفم... پر حرفاي نگفته که گفتني نيستن... به قول نيما يه چيزايي هست که فقط خودت ديوونه ميشي... يه چيزايي مث يه بغض که گاوتو گرفته فشار ميده... نه ميتوني بشکنيش و نه از دستش فرار کني... خلاصش کنم دلي که با درد آشنا شد ديگه محاله ازش جدا بشه... اين يه رسم قديميه........
با همه اينا من ميخوام بگم تا هميشه عاشقم... ميخوام سفت و محکم دست داداشمو بگيرم تو دستام... با هم دلامونو بديم به خدا... خدايي که واسه من و اون يکيه... ديگه از هيچي نترسيم... نه از اين دنياي بي معرفت و نه از آدمکاي دروغيش... توي اين دنيا شايد هيچي ارزش نداشته باشه... هيچ چيز رنگ و بويي رو نداره که واسه هميشه آرومت کنه... اما يه چيزي هست که نميشه بهش گفت بي ارزش... نميشه بهش گفت بچگي... نميشه بهش گفت سادگي... نميشه گفت ديوونگي... آره... دوست داشتن.... دوست داشتن آروم و آروم و آروم... مث يه بارون نم نم که ميباره رو گونه هات... دوياره زنده ت ميکنه... اونجاست که آروم ميشي... وقتي واسه کسي اشک ميريزي که دوسش داري... ديگه واست مهم اين نيست که اونم به اين اندازه تو رو دوست داره يا نه... مهم اينه که با عشق قلبتو آروم ميکني.... شايد اينايي رو که ميگم واسه خيليا حرف مفت باشه... اما من اينو با همه وجودم درک کردم... اصلا بي خيال فعلا....
فقط يه چيز ديگه... ميخوام بگم که شايد من يه ديوونه م... و ميخوام هنوزم ديوونه باشم... شايد ديوونگي تو اين دنياي کوچيک خريدار نداشته باشه اما مهم نيست... اصلا مهم نيست...
تا يه شب ديگه...

Posted by setare at 01:03 | Comments (21)

20, 2004

تابستونم رفت

دوباره آخر تابستون شد.پاييزم اومد.دلگيرتر از هميشه.و همه ما فکر ميکنيم غمگين ترين آدم هاي دنياييم.دستاي من روي کيبورد مونده.صد دفعه تايپ ميکنم و دوباره بک اسپيس رو ميگيرم و تا ته فشارش ميدم.اما کلمه ستاره مي مونه و يه خط سياه که هي سفيد ميشه و اونجا نقطه اميد منه که هنوزم ميدرخشه.يه روزي اگه يه برگ بياد حتما بهش ميگم.
Posted by nima at 07:39 | Comments (23)

17, 2004

ميخونه؟

شمال همش بارون مي اومد.از شنبه تا چهارشنبه يه سره.پنجشنبه هم که اومديم و دوباره آفتاب رو ديديم.حس ميکنم از خيلي چيزا عقب موندم.دلم براي خيلي چيزاي ديگه هم تنگ شده.سي ام انتخاب واحد ماست.و من بايد برم دانشگاه.همه جا بوي پاييز مي آد.بابا ميگه از الان بايد براي فوق بخوني و کلي حرفاي ديگه...من دارم ميرم.حس ميکنم کاملا دارم چرت و پرت مينويسم.انگار يه گوشه اي يه چيزي کم آوردم.دلم به يه سري چيزاي الکي خوشه.انگار اين نوشته هارو اوني که بايد بخونه نميخونه.خدا من ميدونم.ميدونم.و يه چيزي هست که منو با تمام دور و برم که هر کاري ميکنم نميتونم درکشون کنم غريبه کرده.چيزي مثل تنهايي.اگه حتي ميدونستم که که اوني که اين مقاله رو داده(Evaluating the diagnostic value of a randomly prepared pooled cell in picking up of incompatible cases in comparison to routine cross match) بلاگ منو ميخونه هيچ موقع اينقدر احساس تنهايي نميکردم.يه چيزايي هست که هيشکي نميدونه.يه چيزايي که فقط خودت ديوونه ميشي.يه چيزي مثه اين که تو 300 latest visitor خودت نگاه کني ببيني آي پي 195.146.46.163 افتاده يا نه .
Posted by nima at 07:16 | Comments (8)

09, 2004

دوباره شمال-آخر تابستون

آخر هفتست.يه پنجشنبه ديگه و ديگه بوي پاييز داره مياد.بوي دانشگاه هم مياد.و اين باد بود که منو خبر کرد که آره تابستون داره تموم ميشه.هيچ حس خاصي ندارم اما يه کمي خوشحالم و هيجان زده براي پاييز.ديروز با چند تا از دوستان دوره دبيرستان جمع شده بوديم و کلي خاطرات اون دوره رو تو باغ يکي از اونا دوره ميکرديم.روزاي خوبي که به سرعت همين بادي که پاييز رو مياره و تابستونو ميبره ، گذشت.روزاي بدون دغدغه و آروم.داشتم درختاي باغ رو يکي يکي وارسي ميکردم.شبيه بوديم.خشن و ترک خورده.کلي آب بازي کرديم .انگار که آدم زير رگبار شب هاي پاييز مونده باشه.مجبور شدم کلي با يه ملحفه دور خودم اين ور اون ور برم تا لباسا خشک شد.شب موقع خوابيدن چهار ستون بدنم از سرما مي لرزيد.بچه ها اون ور تر آتيش درست کرده بودن ولي من خودم رو زده بودم به خوابم.يادم اومد که کلي جا، هم ديده بودم، هم خونده بودم که ميشه تو يه لحظه عاشق بشي اما براي فراموش کردن يک عمر زمان لازمه.نميدونم شايد حرف درستيه.

دلم براي ستاره تنگ شده .نميدونم حتما تو اصفهان خيلي بهش خوش ميگذره که بي خيال اين دادش دلتنگ و تنهاش شده.نميدونم يا شايدم من در حقش کار بدي کردم.شايدم خدا زير آب ما رو زده.يا شايدم...اما با تمام وجود دلم براش تنگ شده.اگه ميخوند دوست داشتم بهش بگم خيلي بي معرفتي.

من باز دارم ميرم دريا!.البته اين دفعه ديگه دوست و رفيق نيستند.اين بار خونوادگي داريم ميريم.شنبه ما ميريم.با اين حساب تا اواخر هفته ديگه از خونه نميتونم بيام توي نت.کي سوغاتي مي خواد؟هر کي خواست بگه.مطمئن باشه من هواشو دارم.من هر جا ميرم با کافي نت هاشون سه سوت رفيق ميشم!.طبق معمول ميريم نوشهر.وقتي برگردم بايد برم دانشگاه.اصلا از باز شدن دانشگاه خوشحال نيستم.اما از تو خونه موندن بهتره.وقتي فکر ميکنم با اونهمه قيافه زوار درفته و از خودراضي بچه هاي دانشکده مهندسي بوعلي سينا (مخصوصا دختر هاش که خيال ميکنند از دماغ فيل افتادند) دوباره بايد رو برو شم حال تهوع بهم دست ميده.اما دريا خوبه.مخصوصا وقتي که ظهر داغش ميرسه.اگه خدا بودم کنار دريا درخت مي کاشتم.دقيا روي صخره ها و شن ها.لبه ساحل رو تا ته جنگل جفت و جور ميکردم.اون موقع ميرقتم از يه درخت قديمي بالا و شيرجه ميزدم تو آب.
Posted by nima at 11:19 | Comments (30)

01, 2004

ايرانِ کثيف

چند سال پيش که يکي از دوستام گفت اين آخر بي عدالتيه که آدم تو انتخاب محل تولد خودش هيچ اختياري نداره من تو دلم کلي به حرفاش خنديدم.اين يعني چي؟اين روزا ديگه حالم از ايران خودمون به هم خورد.اين چيزايي که آدم ميبينه.واقعا اين حرف اشتباهي نيست اگه بگيم توي کشوري زندگي ميکنيم که ناقض خيلي از حقوق ساده بشره.يه مشت آخوند و سرمايه دار عوضي که براي پول بيشتر همه چيز رو بازيچه قرار دادند.نگاه کردم ديدم از اين که مسلمونم حالم به هم ميخوره.وقتي اينو فهميدم اولش کلي ناراحت شدم.گفتم اي از خدا بي خبر.گفتم اي عوضي.اما حالا ميبينم که اين مسلمون بودن حال منو داره به هم ميزنه.اين همه کشور اين همه دين آخه اين چه بدبختي بود يقه ما رو گرفت.کشوري که به جرم يه سري روابط که توي همه جاي دنيا از آزادي هاي خصوصي آدم هاست ، يه دختر 16 سال رو اعدام ميکنه.کشوري که با کلي ذخاير نفت و گاز و اونهمه با قيمت بيشتر از 40 دلار براي هر بشکه نفت پر از آدم هاييه که از گرسنگي به هر کاري دستن ميزنند.کشوري که به جرم لباس پوشيدن تو خيابون با مشت و لگد ميندازند تو ماشين و ميبرند.کشوري که اون همه بايد خودت رو بکشي تا وارد تنها راه که دانشگاست بشي.ما يه جايي بوديم تو دنيا.الان کجاييم؟پس چي شديم؟اونايي که خيلي پول دارن که دارن صفا ميکنند و بقيه هر روز اعصاب خرد و بدبختي هاي تازه.من با تمام هوش و حواسم ميگم که از کشورم منو متنفر کردند.من از مسلمون بودن خوشم نمياد.من از تروريست بودن خوشم نمياد.آه...تو اين کشور به اين بزرگي يه روخونه هست با يه خونه چوبي کنارش؟.من از دست خدا گله دارم.چون اون موقعي که به دنيا اومدم ازم نپرسيد کجا؟به من نگفت که کجا ميخواد منو بفرسته و من تمام تلاشم رو کردم.
Posted by nima at 05:09 | Comments (12)