.style1 { color: #000000; } " />
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم.
آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرنده ها و قوس وقزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم.
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان میپذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکسهای پایانش وا نهد...
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده دیداری بده.
<احمد شاملو>
از غم و درد نکن ناله وفرياد که دوش
زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد
بوي اسفند... بازم بوي اسفند... عاشق بوي اسفندم... يه جورايي واسم هم غريبه هم آشناست... هميشه واسم تازگي داره... امشب همه شهر بوي اسفند ميده... اوني که اسفند ميريزه رو آتيش يه سفرکرده داره... چشم به راه يکيه... دلتنگ مسافرشه........... آسمون چشام بارونيه... آخه ميدوني... منم اسفند زياد ريختم رو آتيش... زياد چشم به راهي کشيدم... زياد با چشاي خيس آسمونو نيگا کردم... اما اي واي بر من و دل اميدوار من................
امشب رفتم رو پشت بوم خونمون... خيلي وقت بود که اين کارو نکرده بودم.... از اون بالا همه چي قشنگتره... با آسمون و ماه وستاره هاش نشستيم... امشب ستاره هاي آسمون با شادي چشمک ميزدن... شايد مسافرشون برگشته بود.. نميدونم... هر چي بود منم دلمو با اونا يکي کردم... واسه چند لحظه با شادي چشمک زدم... دست زدم... رقصيدم... اونقدر خنديدم تا حدي که چشام خيس بشن... چشام رو يه ستاره موند... اون آروم بود... خيلي آرومتر از بقيه... يه شعر هي ميومد رو لبام... دوباره دلم واسه حرمت چشمات تنگه... دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه... وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام... اسم تو براي من قشنگترين آهنگه.... آروم آروم بارون چشام ميزد رو صورتم و من نگام به آسمون و اون تک ستاره... آخ اگه اين آسمونم نبود من........... شعرو تا آخر ميخوندم و دوباره از اول... واسه يه ستاره تو آسمون... ولي اون فقط نگام کرد وهيچي نميگفت... کاش ميدونستم توي دلش چي ميگذره... دلم ميخواست بدونم يه ستاره آسمونی هم دلتنگ ميشه... تا حالا شده هواي چشاش باروني شه... شده تا حالا بين اون همه ستاره تنهاتر از تنها باشه... اما انگار من براش يه غريبه بودم که فقط لايق يه نگاهش باشم... اون چيزي نگفت و فقط نيگام کرد... ولي قلب منو با اون نيگاه طولانيش آروم کرد... حالا ساعت 12 شبه... همه خوابن... منم آروم و بي صدام... هنوزم نيگاش جلو نيگامه... واي خداي من... بازم امشب بايد بيام پيش تو... واي از دل ديوونه... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي.................