.style1 { color: #000000; } " />

11, 2004

تار و پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت...............

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم.

آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرنده ها و قوس وقزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم.

در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان میپذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکسهای پایانش وا نهد...

در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده دیداری بده.

<احمد شاملو>

Posted by setare at 08:01 | Comments (8)

06, 2004

من سر قولم هستم

روزاي عجيبي داره ميرسه.نميدونم اين پاييز چه خوابي واسه ما ديده.شايد مثه همون خوابي كه من ديشب ديدم.خواب يه شب باروني كه مياي.نميدونم ميخوني يا نه ام من مثه سابق پاي تموم قولام واسادم.ميخوام نمره هاي آخر اين ترممو خوب خوب كنم تا تو بفهمي من قول مردونه دادم.حرف هاي قشنگ قشنگ رو تو دلم نگه ميدارم.اين كامپيوترم ميخوام كمتر كنم.با خدا هم يه سري قول و قرار گذاشتم.فقط مي مونه يه پاييز و كلي دلتنگي كه اينم به ازاي پاييز پارسال بذار سر من خالي شه.همون جوري كه تو تنهاي تنها بودي.نميدونم كجايي و چيكار ميكني اما بعضي شبا كه خيلي دلتنگت ميشم و مياي تو خوابم تنها چيزي كه كمي تسكينم ميده يه باد آرومه كه مخصوص پاييزه و چند تا قطره آب شور كه اونم مخصوصه...من كلي حرف تو دلم دارم اما ميذارمش برا وقتي كه بتونم دوباره صداتو بشنفم.من رو قول تو هم حساب ميكنم.ميدونم كه هستي.واسه همه چيز.اينو خدا به من گفته.ميدونم هنوزم باغ ارم ميري.مگه ميشه اونجا بري و نباشي.من حست ميكنم و فقط به قولي كه دادم فكر ميكنم.اين متنو با تمام وجودم نوشتم
Posted by nima at 08:09 | Comments (14)

02, 2004

باد

نشسته بودم و داشتم عبور باد رو نيگاه ميكردم.براي خودش ميچرخيد و ميرفت.آزاد آزاد.نگاه كردنش هم به آدم لذت مي داد.از لابه لاي موهام اومد و گذشت.دور شد و اون بالا بالا ها كه رسيد برام دست تكون داد.منم ميدونستم كه اون ميدونه توي وبلاگ ازش مينويسم.يه روزي منم باد ميشم و راه مي افتم توي كوچه پس كوچه هاي زندگيم.دنبال يه مشت لبخند ، دنبال يه خروار خوشي كه بياد بيافته روي كوه ناخوشي هام.باد كه بشم همه جا ميرم و به هر كسي كه رسيدم آروم در گوشش نجوا ميكنم كه زندگي يعني چي؟...

داره شب ميشه.شباي پاييز فوق العادند.به خصوص اگه باروني هم باشند.منم منتظر يه بارونم ، اونم توي يه شب پاييز.منتظر دو تا شونه گرم كه از پشت ابرا متولد ميشه.منتظر يه چشم خيس كه خشك نميشه.من دنبال خورجين قشنگيم كه كودكي هام رو توش گذاشتم و گمش كردم.دلم براي نوشتن تنگ و چشام براي ديدن من بدجوري بارون ميخوام.ي كسي هست كه ميگه دلش خط خطي شده.يه كسي كه از پشت تمام ابرا معلومه.و من دنبال يه پاك كنم.اين دفعه به باد ميگم كه يه پاك كن برامون بياره...
Posted by nima at 04:39 | Comments (4)

01, 2004

ستاره

از غم و درد نکن ناله وفرياد که دوش
زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد

بوي اسفند... بازم بوي اسفند... عاشق بوي اسفندم... يه جورايي واسم هم غريبه هم آشناست... هميشه واسم تازگي داره... امشب همه شهر بوي اسفند ميده... اوني که اسفند ميريزه رو آتيش يه سفرکرده داره... چشم به راه يکيه... دلتنگ مسافرشه........... آسمون چشام بارونيه... آخه ميدوني... منم اسفند زياد ريختم رو آتيش... زياد چشم به راهي کشيدم... زياد با چشاي خيس آسمونو نيگا کردم... اما اي واي بر من و دل اميدوار من................
امشب رفتم رو پشت بوم خونمون... خيلي وقت بود که اين کارو نکرده بودم.... از اون بالا همه چي قشنگتره... با آسمون و ماه وستاره هاش نشستيم... امشب ستاره هاي آسمون با شادي چشمک ميزدن... شايد مسافرشون برگشته بود.. نميدونم... هر چي بود منم دلمو با اونا يکي کردم... واسه چند لحظه با شادي چشمک زدم... دست زدم... رقصيدم... اونقدر خنديدم تا حدي که چشام خيس بشن... چشام رو يه ستاره موند... اون آروم بود... خيلي آرومتر از بقيه... يه شعر هي ميومد رو لبام... دوباره دلم واسه حرمت چشمات تنگه... دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه... وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام... اسم تو براي من قشنگترين آهنگه.... آروم آروم بارون چشام ميزد رو صورتم و من نگام به آسمون و اون تک ستاره... آخ اگه اين آسمونم نبود من........... شعرو تا آخر ميخوندم و دوباره از اول... واسه يه ستاره تو آسمون... ولي اون فقط نگام کرد وهيچي نميگفت... کاش ميدونستم توي دلش چي ميگذره... دلم ميخواست بدونم يه ستاره آسمونی هم دلتنگ ميشه... تا حالا شده هواي چشاش باروني شه... شده تا حالا بين اون همه ستاره تنهاتر از تنها باشه... اما انگار من براش يه غريبه بودم که فقط لايق يه نگاهش باشم... اون چيزي نگفت و فقط نيگام کرد... ولي قلب منو با اون نيگاه طولانيش آروم کرد... حالا ساعت 12 شبه... همه خوابن... منم آروم و بي صدام... هنوزم نيگاش جلو نيگامه... واي خداي من... بازم امشب بايد بيام پيش تو... واي از دل ديوونه... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي.................

Posted by setare at 12:32 | Comments (2)