.style1 { color: #000000; } " />

27, 2004

شب سرد پاییز و ....

من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيد بار تن، نتوانم
من بنده ي آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم

...
بازم ماه شب چهاردهم... نگاه منو ميدوزه به آسمون شب... اشک شور چشم من و خنده تلخ لب ماه... و هنوزم من و يه دنيا دلتنگي!!! يا شايدم بهونه هاي هميشه بي جواب دل... ديگه حرفي واسه دل نمونده اما... اين بغض لعنتي دست از سرش برنميداره... من اما خيلي کارا کردم واسش... يه نوشدارو مث کار زياد... اين آخرين کاري بود که واسه درمونش تونستم انجام بدم... اما دل به من ميخنده... به تلاش من... به اينکه ميخوام گولش بزنم... حقم داره... اما منم ديگه نميدونم... رسيدم به آخر حوصله... ميخوام رهاش کنم... ميسپارمش دست يکي... دست خدا... ديگه خودش ميدونه واون... ديگه واسه من تواني نمونده... حالا ميفهمم که تلاش من در جهت خلاف عقربه هاي ساعت بود... و من حتي عقبتر از نقطه اولم... اما ديگه بسه... امشب اين آسمون و ماه و ستاره هاش شاهد قول من... به خودم قول ميدم... به خداي خودم قول ميدم... به خداي نيما قول ميدم... 
آخ گفتم نيما... نميدونم اون الان چه حالي داره... شباش بلنده يا کوتاه... چشماي عاشقش بارويه يا... نميدونم... چقدر سخته... چقدر سخته نبودنش... چقدر سخته دوري صاحب اين خونه... خانه دوست... اما همشو تحمل ميکنم چون ايمان دارم که تو ميتوني... و بدون که آرزوي موفقيت تو شاهزاده آرزوهاي منه... و صحبت از تو هميشه سر فصل صحبتاي من با خدامون... با اين همه دلتنگي نميتونم چيزي بگم... گل قرمز تنهامو ميسپارم به خدا... به خداي من و تو.........
ثانيه هاي امشبم داره ميگذره و من دارم ميرم زير يه آسمون مهتابي تا يه قول رو با اشک چشمام امضا کنم... توي يه شب سرد پاييزي... سردي هواي امشب تا آخرين پاييز عمرم يادم ميمونه... ميدونم که شبهاي ديگه دوباره و دوباره چشام بارون ميزنه بي اختيار... ولي ديگه من اين طرف و دل اون طرف... ديگه هر چي من ميخوام نه... هر چي خداي من بخواد... ومنم فقط نگاه ميکنم و........... اينو قول ميدم.

Posted by setare at 11:49 | Comments (1)

20, 2004

آب آب !!!

پر كن پياله را،

كاين آب آتشين،

ديري است ره به حال خرابم نمي بَرَد!

اين جام ها – كه در پي هم مي شود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش،

گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!

من با سمند سركش جادوئي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام،

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم،

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي،

تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا،

تا شهر يادها ...

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه آلود دوردست

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

در راه زندگي،

با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ... آب ... !

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد.

پر كن پياله را!

Posted by setare at 05:21 | Comments (3)

01, 2004

my lord

Take my hand, precious lord
Precious lord, take my hand
Lead me on, let me stand
I am tired, I am weak, I am lone
Through the storm, through the night
Lead me on to the light
Take my hand precious lord
Lead me home...

Posted by setare at 10:41 | Comments (9)