.style1 { color: #000000; } " />

18, 2004

بعد از مدت ها

وقتي اشك براي چندمين بار چشامو پر كرد و وقتي كه ديگه نفس هام سخت بالا اومد تصميم گرفتم بيام و بنويسم.دلم از عالم و آدم گرفته بود و داد زدم خدا من گلوري خوب خودم رو مي خوام.همون دخترك با چشماي سياه.همون دخترك با حرف هاي جادويي و نگاه جذاب.و همون دخترك با همون قلب صاف و ساده.اون تسبيحي كه سوغات شمال رفتنش بود رو توي دستام گرفتم و مثه يه كودك قطره هاي اشكم رو حس كردم وقتي كه گونه هام رو خيس كرد و روي زمين چكيد.3 ماه گذشته و دلم اونقدر تنگ شده كه ديگه...مدت ها بود هر وقت ميخواستم نوشته هاشو بخونم ميترسيدم.چون خيلي سريع به گريه كردن مي افتادم.اما ايندفه همه اشكام مي اومدند و من هم خوندم.از اونر غروبا كه نوشته بودي.از اين كه من بودم كه سكوت تو رو شيكستم.و از اين كه توي اون ور تفاوت من و تو دست همديگر رو فشرديم.من اينجا تسبيحت رو ميگيرم تو دستم تا آروم شم.اينو خدا گفت.توي همين امشب.از خواستم يه دوربين بذاره تو اتاق تنهايي من كه اونورش وصل باشه به مانيتور تو.نيگا كنم.نيگام كن.دلم خيلي برات تنگه.تا من يه قولم وفا كنم چيزي نمونده.كمي بيشتر از يه ماه.بعدش من ميام.با همون صدايي كه فقط مال خودته...نيگام كن.

دلم واسه ستاره،تنها حسي كه از يه خواهر دارم و همش تنگ شده.دلم واسه خوندن حرفاش تنگ شده .اما من دارم اينجا درس مي خونم....خيلي زود من ميام.اين وبلاگ قالب زندگي منه...‌‌‍

Posted by nima at 10:03 | Comments (10)