گذشته ها
دنيا هنوزم حسابي بزرگه.هنوزم كلي صدا دور و برمون هست كه هيچي ازشون نميدونيم و همه حس هاي خوب دنيا رو به ما ميدند.اگه همه دنيا حتي دو نفر بود با زهم خيلي خيلي جا داشت تا بهش بگيم كوچيك.
دلم يه خورده واسه گذشته ها تنگ شده.براي اون روزايي كه همه بودند.يه مسافر خسته شدم.بار سفر رو بستم و دارم ميرم.چقدر دور شدم از اون خونه قديمي كه حوضش يه عالمه ماهي خوشگل قرمز داشت.از اون وبلاگايي كه هر روز اگه نميخوندمشون انگار ناهار نخورده بودم.همشون حالا اون دور دوران.تو اين چند سال من چقدر بزرگ شدم.دستام حسابي خط خطي شدند.قلبم كه نميدونم چقدر دورش سياه شده.حسابي غبار روزگار روش نيشسته.هر كس نگات ميكنه چه ميدونه اون تو چه خبره.از اون همه سياهي كه رد بشي بازم خون هست.بازم چنمد تا سلول هستند كه بتونن جاري بشن تو چشات و دستات تا پنجره رو باز كني و آروم نفس بكشي....نيگا كن چقدر راه رفتيم.چقدر رفتيم اما به جايي نرسيديم.با اون نواي ني چوپان در خونه خداحافظي كرديم و حالا مونديم تا برسيم به اون همه سياهي.آره دلم براي كودكي بازم تنگه.هنوزم من همونم.خودم رو نيگا ميكنم ميبينم عوض نشدم اما دور و برم چرا.زياد.خاطران بچگي من با اسم همين وبلاگ شروع ميشه.هر وقت توش بنويسم بازم ميرم تو اون حال و هوا.چقدر دلم برا دوستاي قديميم تنگه.بابك،حامد هاديان،مهران،براي صبوح عزيز(گلبرگ)،وبلاگ دوس جون ها،براي در همين حوالي ،براي تنهاترين گل،برا اون وبلاگ قديمي يحيي ،براي تو شعر مي گويم،به سراغ من اگر مي آييد،مسافر كوچولوي زمين وبلاگ ياسي،براي ستاره آي ستاره ،براي ترانه هاي تنهايي من وساره،براي گل سرخ علي،براي خودم دلم تنگ شده.
ستاره اون وقتا كه كوچيكتر بودم و زير اون چتر قشنگش بود و من ميرفتم اونجا واميسادم تا بارون رو با هم ببينيم.ستاره همش بود و يه عالم صداقت كه اونجا زير بارون خيس ميشدند.براي اون كلمات مقدسي كه با تمام وجودش مينوشت...ما براي خودمون يه خونواده بوديم.دور از هم و خوشبخت.و تو عالم نويسندگي زندگي ميكرديم.خيلي دلم تنگ شده.ميدونم آخر قصه ....لحظه يكي شدن نزديكه...
Posted by nima at
03:03
|
Comments (4)
خاطرات دور
يه پاييز گذشت.زمستونم بيشترش رفت.دستاي من از عشقشون يعني نوشتن دور بود.چشام به كتابايي كه كلي حروف بيگانه و كلي شكلهاي بيخودي داشت بود و من تن در دادم به همشون.خودم گذاشتم در اختيارشون تا هر كاري مي خوان با من بكنن.حالا دلم خيلي تنگه.اين عادت هميشگي مثه اين كه هيچوقت ذهن منو ترك نميكنه.اون آهنگ هاي قديمي رو كه گوش دادم ياد اون روزايي افتادم كه نوشتن مهمترين كاري بود كه تو زندگيم انجام مي دادم .ياد اون همه و اون همه وبلاگ هاي خوب.دوستاي عزيزي كه ديگه هيچوقت تو زندگيم مثه اونا رو پيدا نكردم.ياد سالاي گذشته.ياد اون همه به وبلاگ ها سر زدن.ياد عشق هاي عجيب و غريب داشتن.و ياد اين كه به خودم قول داده بودم كه اسير زندگي نشم.قول داده بودم كه هميشه با خودم خلوت داشته باشم.يه ذهن داشته باشم كه عاشق ديدن باشه و يه جفت چشم كه خوب بفهمه.ياد اون همه خنده و گريه ها تو اين چند سال.اما نشد.يه قول ديگه دادم كه باعث شد بيافتم تو دام زندگي و اسير يه بازي پوكر شدم.اما بعد از اون همه بازي حالا كه من بردم و هم بازي من باخته هنوزم حسابم خالي خاليه.دلم براي نوشتن يه ذره شده.همش به دستام خيره شدم.انگشتام ديگه مثه سابق نيستند.ديگه بوي خوبي ازشون نمياد.و اون همه دوستام حالا ديگه از ذهن من رفتند.من دارم مهندس ميشم.اما چه فايده براي چند تا نمره خوب تو اون كارنامه لعنتي آرزوهام پرواز كردند و رفتند و آجر ها روي آجرها نشستند و چند وقت كه گذشت خودم رو توي يه اتاق چار گوش ديدم كه يه ميز چار گوش تر اون وسطش بود.حالا همه به من ميگفتند آقاي مهندس.من به دنياي آدم ها بر گشتم.آدم ها همه سردشون ميشد تو زمستون و از گرماي تابستون بخار ميشدن اما تو دنيايي كه من توش بودم...كلمه ها دارن دور سرم مي چرخند.و به اين فكر ميكنم كه چه خوب بود يا قول نمي داديم يا اگه قولي ميداديم حتما بهش عمل ميكرديم.بعضي وقتا فكر ميكردم بعضي آدم ها هميشه همونطوري كه هستند ،مي مونند.اما حالا بايد بگم همه ،همه عوض ميشند.
Posted by nima at
08:30
|
Comments (4)