.style1 { color: #000000; } " />
با امشب اين سومين شب بيداري منه تو سال 84... سال نو... سال نو... سال ن...و... دلم گرفته به اندازه ذوق و شوق بچه ها واسه همين سال نو... کاش برق چشاشونو ميتونستم منم از يه حايي بخرم واسه دو تا چشام... اما حالا توي اين تاريکي چشاي منم دارن برق ميزنن.. با يه بارون نم نم و بي اختيار... دلم گرفته.. به اندازه آرزوهاي بزرگ همين دل... کاش امشب يکي رو داشتم که سر رو شونه ش بذارم... تا مجبور نباشم آروم وبي صدا اشک بريزم... ميخوام هق هق گريه کنم... کاش يکي بود تا ديگه نخوام خيسي صورتمو با پشت دستام خشک کنم... دلم گرفته به اندازه شوري که دارم ميچشم... ميخوام برم از اينجا.. يه جاي دور.. خيلي دور... ميخوام يه لباس آبي بلند بپوشم که انتهاي بلنديش يه ستاره ي دنباله دار روشنه.. خيلي روشن... ميخوام بشم يه ستاره زيبا.. خيلي زيبا... با دسته گلاي داوودي.. نرگس و هميشه بهار.......... بشم يه ستاره دنباله دار و برم اونور دنيا.. تا ديگه هيچي نباشه فاصله ي......... برم اونجايي که بتونم زمانو نيگه دارم وقتي که........... به اونجايي که ديگه مجبور نباشم واسه ديدن کسي که دوسش دارم چشامو ببندم... برم اونجا که ديگه هواي دلتنگي نباشه... جايي که خستگي گفتن اي کاشها نباشه... آره... منم ميخوام... منم سال نو ميخوام... منم نفس تازه ميخوام... منم خيلي خسته م خيلي... کاش امشب تو رو داشتم...
اولین بارونی که بوی سال نو رو می داد بارید.منم زیرش بودم.همه خاطره های خوبی که از بارون داشتم یادم اومد.انگار که گلومو ول کرده بودند و داشتم نفس میکشیدم.تازه بود.بوی هیچی نمداد.صاف صاف.نه حرفی داشت و نه مسخره بود.خوب بود.همین.به من نگاه کرد و گفت چرا...من اومدم تو حرفش و گفتم روزای یکنواختیه.نه؟گفت آره ...رعد و برق اومد.صداها پر شد.آدما اومدن.و تنهایی من پرواز کرد و دست تو دست ابرا خیس شد و رفت.دلم گرفت.دلم برا تنهاییم تنگ شد.اشکام در اومد...